قصه‌هایی که در چمدان جا نشدند/ سپینود ناجیان

مدتها بود مجموعه داستان کوتاه از نویسنده ایرانی (در قالب کتاب) نخوانده بودم.  من از داستان‌های ایرانی کمی می‌ترسم بس که مالیخولیایی، فسرده‌جان، کابوس‌وار و بدون قصه هستند.  و من خیال می‌کنم زندگی‌ خودش به اندازه کافی به یک مالیخولیای فسرده‌جان کابوس‌وار شبیه است، اما دست‌کم قصه دارد.

با این حال، بعد از مسابقه داستان‌نویسی «سندیورتیل» من دوباره به داستان فارسی امیدوار شدم.

و انکار هم نمی‌کنم وقتی دوستی داستان‌ها را نوشته باشد، و دوستی دیگر کتاب را به تو هدیه داده باشد، دیگر حجت بر آدمی تمام می‌شود می‌رود پی کارش که بنشین و بخوان.

داستان اول مجموعه، «ماه جان» را بیشتر از همه دوست داشتم، کار راحتی نیست آدم ده صفحه داستان بنویسد با این همه شخصیت همه هم بنشینند سر جایشان و صفحه دوم به سوم نرسیده یادت مانده باشد کی به کیست.  در واقع این داستان تمام که شد، من نمی‌دانم چرا خیال کردم مابقی داستان‌ها هم قرار است داستان‌هایی مستقل اما درباره همین آدم‌ها باشند، و آنگاه که دیدم زهی خیال باطل، بر من چنان حالی برفت که شرح آن در این مقال مگنجد.

شکر حضرت باری‌تعالی «ماهاگونی» هم انقدر خوب بود که از دلم دربیاورد و ادامه بدهم تا آخر یک نفس.

در نهایت کتاب که تمام شد منِ عشقِ قصه، آن بخش قصه‌گوی نویسنده را دوست‌تر داشتم از آن بخشی که حتا نمی‌دانم باید نامش را چه بگذارم و چطور توضیحش بدهم، شاید باید بگویم بعضی داستان‌ها به تمامی، و بخش‌هایی از مابقی داستان‌ها غریزی و وحشی‌اند، و من در این کتاب با این سوی نویسنده بیشتر ارتباط برقرار کردم تا با آن سوی تکنیکی و حواس‌جمع.

شاید هم این تصویر بهتری باشد، نویسنده این داستان‌ها یک جاهایی شبیه رقصنده‌ای است که می‌آید وسط میدان، چشمانش را می‌بندد، گوش می‌دهد به آهنگ، و می‌گذارد تن‌اش برود با ترانه، بداهه و خودجوش.  یک جاهایی هم رقصنده‌ دیگری است که از قبل هزار بار به آهنگ گوش داده، تمرین کرده، طرح و نقشه کشیده که هر جای کار چطور دربیاید.  و صدالبته که این شاید سلیقه من باشد اما من از تماشای آن رقصنده بداهه سیر نمی‌شوم، برای همین سخت در انتظار مابقی داستان‌هایی هستم که در دل داستان «ماه‌جان» منتظرند تا نوشته شوند با چشمان بسته.

 

این مجموعه داستان را از نشر آموت بخواهید و بخوانید.

دیدگاه شما

دیدگاه

Notify of
avatar
wpDiscuz