ایلیا کامینسکی: رقص در اودسا

cover

 

 

این کتاب از سال ۸۹ تا حالا منتظر مانده تا خوانده شود، درست مثل تریستیای اوید که باید مدتها در راه می‌ماند تا به خانه برسد، خانه‌ای که از اوید دریغ شده بود.

و طرفه اینکه این شعرها هم شعرهای بی‌خانگی هستند.  در مقدمه‌ی کتاب داستان انتشار کاغذی آن را نوشته‌ام که چقدر نواخته شد به دست ممیز، آنقدر که دلم نیامد به این همه سنگدلی، و از خیر نشر رسمی گذشتم.

«رقص در اودسا»، اولین مجموعه‌ شعر ایلیا کامینسکی است که جوایز بسیاری برای وی به ارمغان آورد از جمله جایزه‌ی انتشارات «توپیلو پرس» (Tupelo Press)، انتشاراتی که در سال ۱۹۹۹ با هدف حمایت از ادبیات مستقل و پشتیبانی از نویسندگان کار خود را آغاز کرد، و همین‌طور جایزه‌ی «آدیسون ام متکاف» (Addision M. Metcalf) که آکادمی هنر و ادبیات آمریکا هر دو سال یک بار در حوزه‌ی ادبیات و هنر به نویسنده یا شاعری جوان و خوش‌آتیه اهدا می‌کند.

مجله‌ی «فوروُرد ریویو» (ForeWord Review)، فصل‌نامه‌ای که هر ساله به مجموعه‌ای از بهترین آثار منتشر شده بطور مستقل در آن سال می‌پردازد، این کتاب را به عنوان کتاب سال شعر در سال ۲۰۰۴ معرفی کرد.  این کتاب و جوایزی که به آن تعلق گرفت چنان مورد توجه‌ منتقدین واقع شد که جایزه‌ی بنیاد نویسندگان «وایتینگ» (Whiting Foundation)، جایزه‌ی نقدی بنیاد شعر «روث لی‌لی» (Ruth Lilly) و جایزه‌ی نقدی بنیاد «لاننان» (Lannan Foundation) نیز به آن اهدا شد.

کتاب رقص در اودسا تا به حال به زبان‌های روسی، فرانسوی، چینی و اسپانیولی ترجمه شده است.  ترجمه‌ی این کتاب به زبان چینی جایزه‌ی بین المللی «یین چوآن» را برای کامنیسکی به ارمغان آورد.

حالا این شما و این «رقص در اودسا» مجموعه شعرهای ایلیا کامینسکی به فارسی؛ کتابی که کتاب مقدس من است، رفته و مانده‌ی من است، زندگی، دلدادگی، رسوایی و سربلندی من است.  حالا این شما و این کتابی که روزی مرا نجات داد.

و لینک دوم برای دانلود کتاب:

https://drive.google.com/open?id=0ByaxGBnPU5CsVnJxZVk3bERlZTQ

در پایان این کتاب یادداشتی نوشته‌ام که شاید خواندنش شما را تشویق کند به خواندن این شعرها، اما به من اگر باشد، ترجیح می‌دهم اول شعرها را بخوانید، بعد یادداشت مرا.  اگر هم نه، که مابقی را بخوانید.

 

 

ننمایی وطنم؟

وقتی من به شعرهای ایلیا کامینسکی رسیدم روزهای پرحادثه‌ای بود، روزهای “وطن ای هستی من” و قصه‌ی نومید پس از آن که همه خوب بلدند.  روزهایی که سرانجام، درهای باز و بلاتکلیفِ بسیاری از چمدان‌ها بسته شدند و موج غریب خداحافظی‌ها شروع شد.

روزهایی که بی‌وقفه از خود می‌پرسیدم این وطن که می‌توانند ترکش کنند، این وطن که نمی‌توانم ترکش کنم، این وطن که عده‌ای حق ندارند از آن خارج شوند و عده‌ای حق ندارند به آن برگردند کجاست؟

خیلی اتفاقی یکی از شعرهای کامینسکی را خواندم، و بعد باز یکی دیگر و پیش از آنکه بدانم گفتگوی من با آنها آغاز شد. در این شعرها آرام گرفتم، در این شعرها سکنا گزیدم، در/به این شعرها دل بستم.

ایلیا کامینسکی در سال ۱۹۷۷ در اودسا، اوکراین فعلی، شوروی سابق به دنیا آمد.

این شعرها شبیه زندگی‌نامه‌ی خودنگاشته‌ی‌ راوی خیالی هستند که بی‌شباهت به شاعر نیست.  کتاب مقدمه ندارد، به جای مقدمه، شعر «دعای نویسنده» را داریم که می‌تواند مانیفست شاعر و قبله‌نمای او در تمام شعرهای این مجموعه باشد: تا وقتی شعر می‌گویم نه من و نه رفتگان من تسلیم نشده‌ایم، شعر من شعر تسلیم نیست شعر دادخواهی است.

کامینسکی در شانزده سالگی با خانواده‌اش به عنوان پناهنده سیاسی به آمریکا مهاجرت کرد؛ وطن سابق، شوروی،‌ دیگر نبود و انگار اوکراین، این وطن جدید، تحمل این خانواده یهودی را نداشت.  پدرش که به ناچار تن به این تبعید داده بود، یک سال پس از مهاجرت به آمریکا درگذشت.  خانواده کامینسکی باید در آمریکا می‌ماندند بی آنکه هیچ کدام زبان انگلیسی بدانند.

بی‌تردید این داستان برای بسیاری از مهاجران اجباری و تبعیدی‌ها داستان آشنایی است.  طرفه آنکه برای من هم آشنا بود، آشنا هست.  چرا؟  من که نرفته‌ام، من که انگار در خانه‌ام، پس دلتنگی برای وطنی که نیست یا نمی‌تواند باشد، جستجوی وطن را از کجا می‌شناسم؟

آیا همه‌ی ما در پس ذهنمان آرمان‌شهری داریم که هر چقدر سرزمین جغرافیایی‌مان از آن دورتر باشد برای وطن دلتنگ‌تریم؟

آدمیان همیشه از تاریکی به سمت جایی که شاید نور باشد رفته‌اند، بعضی‌ از واقعیت مرزها می‌گذرند، و بعضی جستجو را جایی در انتزاع درون آغاز می‌کنند، نقطه تلاقی هر دو گروه ناتوانی در بازگشت است.  وطن از آنان سلب می‌شود اما قدرت جاذبه‌ی خاک هنوز وجود دارد، مهاجران هنوز صاحب پاهای خود هستند اما زمینی ندارند که به پاهای آنان تعلق داشته باشد.

این بی‌وزنی و تعلیق، این پرسش بی پاسخ که وطن من کجاست وقتی که اینجا نیست آدم را به یأس، به بی‌کنشی، به مردنی واقعی می‌کشاند یا تبدیلت می‌کند به مرده‌ای متحرک.  یا باید سرزمینی دیگر پیدا کنی و ریشه بدوانی یا راهی برای بازگشت بیابی.  این شعرها نورهای کوچکی بودند که راه منِ مسافر را روشن می‌کردند.

کامینسکی در این مجموعه وطنش را، اودسا را و ساکنین آن را از نو خلق می‌کند این‌بار در سرزمین کلمات.  در اودسای او واقعیت، شهری کنار دریا، مستقر بر کره جغرافیا، با حقیقت، شهر زیر دریا که فقط کودکان از آن خبر دارند، یکی می‌شوند.  تراژدی و کمدی در دل هم زندگی می‌کنند.  راوی داستان پدربزرگ و مادربزرگش را برای خواننده تعریف می‌کند که شاید بی‌شباهت نباشد به داستان پدربزرگ شاعر که در ۱۹۳۷ کشته شد و مادربزرگش که بیست سال تمام را در سیبری به تبعید گذارند.  با این همه این شعرها در «ستایش خنده» هستند و در ستایش رقصیدن برای سقوط نکردن، زندگی کردن برای نمردن.

راوی این شعرها قهرمانی است که سفر خود را آغاز کرده و تنها رشته‌ای که مثل رشته‌ی تزه به او امید می‌دهد از این هزارتو به سلامت بازگردد، رشته‌ی خاطره است، خاطره‌هایی که هست و ثابت می‌کنند «ما زندگی کرده‌ایم» و همه چیز خواب نبوده، و خاطره‌هایی که نیست اما راوی می‌سازدشان و به تحقق‌شان امید دارد.

من هم خاطرات زیادی داشتم و خاطرات زیادی در سر دارم که در آینده به وقوع می‌پیوندند، مثلا خاطره‌ی روزی که نزدیک است،  خاطره‌ی روز بی سانسور.  نه دورانی که به قول شاعر «خوشبختی یعنی چه؟ چند داستان/که سر سانسور را کلاه گذاشته‌اند.»

راوی این شعرها اوید دیگری است که در کتاب‌هایش، در شعرهایش به شهر کوچکش بازمی‌گردد. بازمی‌گردد برای دیدن آنچه باید ببیند، برای شاهد بودن و شهادت دادن بر زندگی در روسیه‌ی ۱۹۳۰، در سال قحطی بزرگ.  روسیه در شعرهای او همان‌قدر روسیه است که راوی این شعرها خود شاعر.  روسیه‌ی این‌ شعرها به زبان انگلیسی روایت می‌شود و جایی در همسایگی روسیه‌ی جغرافیایی، دل مرا به زبان فارسی به چنگ می‌آورد چنان که انگار روسیه‌ی او وطن من است و نفسکی پراسپکت خیابان ولی‌عصر.  یا باز به قول خود شاعر «اودسا همه جا هست.»

او در این شعرها مندلشتام، آنا آخماتووا، برودسکی، تسوه‌تایوا، ایزاک بابل، و پل سلان و بسیاری دیگر را احضار می‌کند تا با آنها وارد گفتگو شود، تا به او نشان دهند آنچه را که باید ببیند، آنچه را که برای دیدنش سفر کرده، و بدون دیدن‌شان، بدون تماشای عشق‌ورزی، نومیدی، شادکامی، تردیدها و پرسش‌ها، رنج‌ها و نبردشان، سفرش یا ناتمام می‌ماند یا می‌شود تقلید زندگی آنها نه ادامه‌ی راه، می‌شود یک قدم جلو رفتن، دو قدم عقب رفتن، می‌شود تکرار تکرار تکرار.

گفتگو با آنها گفتگو با وطنی درگذشته است، و احضار آنها بازگرداندن وطن از سرزمین مردگان.

همیشه گفته‌ام شعر، روزی وطن/جهان را نجات می‌دهد.  این شعرها در روزهایی که سخت می‌گذشتند مرا نجات دادند، تصویری ساختند از آنچه نباید فراموش شود، تصویری که به روایت شاعر «فراموش کردن‌اش نقشه‌ای است علیه فراموش کردن‌اش». تصویری که خیال نیست برای بافتن.  تصویری که به من می‌گوید خانه‌ای نیست که به آن برگردم مگر آنکه خانه را برگردانم.  تصویری که رویای من است.

آزاده کامیار، دی ماه ۹۳

دیدگاه شما

دیدگاه

Notify of
avatar
wpDiscuz