باغ مخفی | ریتا داو

29f631f0c6c226448c1bb9b58c2fda43

 

بیمار بودم، خفته بر بستری از کاغذهای کهنه‌ام،

که تو آمدی با خرگوش‌های سپید در دستانت؛

و کبوترانی که به بالا پر کشیدند، به سوی مادرانشان،

و حلزون‌ها آه کشیدند زیر بار سنگی‌شان…

 

حالا زبانت مثل کرفس بین ما رشد می‌کند:

به خاطر فریادهای از سر عشق‌مان، کلم در آشیانه‌ی خود تیره می‌شود؛

گل‌کلم به کودکان پریده‌رنگ فربه‌اش فکر می‌کند

و مثل اقیانوس زیر نور، به رنگ سفید مایل به سبز درمی‌آید.

 

بیمار بودم، داشتم از بوی چای‌های کیسه‌ای از حال می‌رفتم،

که تو آمدی با گوجه‌ها، با یک شعر خوش.

کسی هست که دوستم می‌دارد.  بر من پیروز می‌شود

صخره‌ای آهکی که رد گچی‌اش بر پستان‌هایم می‌ماند.

 

 

× نقاشی گویا متعلق به دوره زندیه

۶۲

[هشدار: خطر لو رفتن قسمت چهارم سریال بازی تاج و تخت]

photo_2016-06-23_00-23-38

 

در سریال بازی تاج و تخت، جان اسنو و سانسا استارک به جزیره خرس می‌روند تا از لیدی لیانا مورمونت ده ساله، فرمانروای جزیره، بخواهند ارتشی در اختیارشان قرار دهد تا وینترفل سرزمین پدری‌شان را پس بگیرند.

بعد از کلی خواهش و التماس لیدی لیانا می‌پذیرد.

جان اسنو می‌پرسد چند نفر می‌تواند به او بدهد؟ لیانا می‌گوید: ۶۲ نفر

جان اسنو با چشمهای گرد تکرار می‌کند: ۶۲ نفر؟

لیانا می‌گوید جزیره خرس جزیره بزرگی نیست و آنها همین تعداد مرد جنگی دارند اما هر کدام‌شان به اندازه ده نفر خواهند جنگید.

 

***

 

مدتهاست خودم و دوستانم نق می‌زنیم از پایین آمدن سرانه مطالعه و اینکه خودمان می‌نویسیم خودمان می‌خوانیم.  امروز دو تا از همین دوستان انگار خیلی اتفاقی هم‌زمان نشسته بودند به خواندن شعرهایی که ترجمه کرده‌ام، یکی شعرهای لی یانگ لی در مجموعه کتاب شبهایم را می‌خواند و از آن نقل می‌کرد، آن یکی شعرهای ایلیا کامینسکی را در مجموعه رقص در اودسا.  دیدم و دلم گرم شد.

 

 

چند شب پیش، خانه دوست بودیم، روی در یخچال لیست کارهایش را نوشته بود، خواندن کتاب آزاده جزو کارهایش بود، دقت کنید کار بود، نه

photo_2016-06-23_00-23-52تفریح، نه «اوقات فراغت خود را چطور می‌گذرانید؟» «کتاب می‌خوانم.»

 

 

 

 

شما که هنوز می‌خوانید، که خواندن کسب و کار شماست، شما حتی اگر ۶۲ نفر هم باشید هر کدام‌تان ده نفرید.

 

دم آفریننده به تماشا گرم است، اصلا حکایت داریم که دلیل آفرینش آدمیزاد همین است: دیدن، و تبارک الله گفتن.

 

اگر دیدید و خواندید و دوست داشتید یا حتا نداشتید، بنویسید، حالا که شکر ایزد فناوری، ابزار نوشتن و انتشار فراهم است تا دلتان بخواهد، بگذارید آدم بداند ۶۲ تا خواننده دارد که هر کدام ده نفرند، شاید که با اینها زمستان را سر کند.

برای سالگرد مرگم | دبلیو. اس. مروین

photo_2016-06-12_22-40-53

 

گفتم ساعت را نگاه می‌کنم شش است، دو دقیقه دیگر نگاه می‌کنم بیست دقیقه به هفت است، دو دقیقه دیگر نگاه می‌کنم از هفت گذشته…

گفت دو دقیقه دیگر نگاه کنی مرده‌ای.

 

و من یاد این شعر افتادم از دبلیو. اس. مروین، یکی از بهترین شاعرانی که شناخته‌ام و دشوار‌ترین‌شان.

 

 

برای سالگرد مرگم

 

هر سال بی آنکه بدانم از روزی گذشته‌ام

که در آن آخرین شعله‌های آتش به سویم موج برمی‌دارند

و سکوت، آشکار خواهد کرد

مسافر خستگی‌ناپذیر را

بسان پرتو یکی ستاره‌ی بی‌فروغ

 

آنگاه دیگر

در زندگی نخواهم دید خود را در جامه‌ای غریب

حیران بر زمین

و نخواهم دید عشق یک زن را

بی‌شرمی مردان را

و خود را که می‌نویسم امروز پس از سه روز باران

و نمی‌شنوم آواز چکاوک را و تمام خواهد شد سقوط

و تعظیم، بی‌ آنکه بدانی به چه.

 

 

عکس از مارک گلوسکی (Mark Glovsky)

هنر نوشیدن چای | نین اندروز

 

775bacafcb092a58f676c3a041721315

 

مردی زمانی دراز تنها مانده است، می‌ترسد که تبدیل شود به یک وهم، به شبح آنچه زمانی بوده.  پس پوشیدن کت و شلوار و کلاه سیاه و مطالعه‌ی ذن بودیسم را با زنی سیه موی که استاد نوشیدن چای است، آغاز می‌کند.  زن یکی از انگشت‌شمار انسان‌های روی زمین است که وقتی چای می‌نوشد فقط چای می‌نوشد. او هنگام نوشیدن چای در برابر تماشاگران بسیار به اجرای نوشیدن چای می‌پردازد.  زن برای آنان خواهد گفت وقتی کسی چای می‌نوشد، دیگر نه زنی وجود دارد، نه چای، تنها نوشیدن چای وجود دارد.  مرد بیشتر اوقات وقتی جرعه‌ای از چای می‌نوشد و به آموزش نوشیدن چای گوش می‌دهد، چشمانش را می‌بندد و می‌کوشد با همه‌ی وجود نوشیدن چای را تجربه کند.  اما همیشه شکست می‌خورد.  به جای آن در خیال زن سیه‌موی را می‌بیند که ردای بلندش را از تن درمی آورد و فقط عشق می‌بازد وقتی عشق می بازد.  در خیال زن را می‌بیند که اول کلاه او را از سر برمی‌دارد، بعد آهسته آهسته دکمه‌های کت سیاه زندگی‌اش را باز می‌کند.  زن او را مثل یک فنجان چینی بلند می‌کند، به لب می برد و آهسته می‌نوشد، و آن شب‌ چهل و نه روز و شب طول می‌کشد.  در پایان، دیگر نه زن هست، نه چای، نه مرد.  مرد باید بسیار بیاندیشد تا شاید نام خویش را به خاطر ‌آورد.  به این ترتیب مرد به یگانگی با جهان دست می‌یابد.

 

 

برگردان این شعر برای آن چای‌دوست بزرگ

نقاشی: «کتری نقره‌ای بر آبی گلدار» اثر اولگا آنتونووا

دوری | لوئیس سیمپسون

14ee4151f3a4a3d64a56ee17b3a6b682

 

ننویس.  غمگینم و می خواهم چراغم خاموش باشد.

تابستان‌ها در غیاب تو به تاریکی اتاقند.

دوباره دستانم را بسته‌ام.  نباید کاری بکنند.

کوبیدن بر قلب من به کوبیدن به یک قبر می‌ماند.

ننویس

 

ننویس.  بگذار یاد بگیریم مردن را، چُنان که بهتر از آن ممکن نباشد.

دوستت داشتم؟  از خدا بپرس.  از خودت بپرس.  می‌دانی؟

شنیدن دوستت دارم‌های تو، وقتی این همه دوری،

به این می‌ماند که برایت از بهشت بگویند و هرگز به آن راهت ندهند.

ننویس

 

ننویس. می‌ترسم از تو.  می‌ترسم از به یاد آوردن،

چرا که خاطره در خود نگه می‌دارد صدایی را که زمانی شنیده‌ام.

به آنکه نمی‌تواند بنوشد آب نشان نده،

نشان نده تصویر آن دلبند را در کلمه‌ای دست‌نویس.

ننویس

 

ننویس این کلمات مهربان را که شهامت ندارم دیدنشان را،

انگار صدای تو می‌گستراند این کلمات را بر قلب من،

در امتداد لبخندت، بر آتش، این کلمات بر من ظاهر می‌شوند

انگار بوسه‌ای نقش زده باشد آنها را بر قلب من.

ننویس.

 

پی‌نوشت: نقاشی، تصویر کارت عشاق تاروت اثر هنرمندی معروف به bluefooted