دوری | لوئیس سیمپسون

14ee4151f3a4a3d64a56ee17b3a6b682

 

ننویس.  غمگینم و می خواهم چراغم خاموش باشد.

تابستان‌ها در غیاب تو به تاریکی اتاقند.

دوباره دستانم را بسته‌ام.  نباید کاری بکنند.

کوبیدن بر قلب من به کوبیدن به یک قبر می‌ماند.

ننویس

 

ننویس.  بگذار یاد بگیریم مردن را، چُنان که بهتر از آن ممکن نباشد.

دوستت داشتم؟  از خدا بپرس.  از خودت بپرس.  می‌دانی؟

شنیدن دوستت دارم‌های تو، وقتی این همه دوری،

به این می‌ماند که برایت از بهشت بگویند و هرگز به آن راهت ندهند.

ننویس

 

ننویس. می‌ترسم از تو.  می‌ترسم از به یاد آوردن،

چرا که خاطره در خود نگه می‌دارد صدایی را که زمانی شنیده‌ام.

به آنکه نمی‌تواند بنوشد آب نشان نده،

نشان نده تصویر آن دلبند را در کلمه‌ای دست‌نویس.

ننویس

 

ننویس این کلمات مهربان را که شهامت ندارم دیدنشان را،

انگار صدای تو می‌گستراند این کلمات را بر قلب من،

در امتداد لبخندت، بر آتش، این کلمات بر من ظاهر می‌شوند

انگار بوسه‌ای نقش زده باشد آنها را بر قلب من.

ننویس.

 

پی‌نوشت: نقاشی، تصویر کارت عشاق تاروت اثر هنرمندی معروف به bluefooted

دیدگاه شما

دیدگاه

Notify of
avatar
wpDiscuz