مادر | شارون اُلدز

 

photo_2016-06-17_12-56-00

 

در سکوت خمارآلود پس از حمام،

گرم در حوله سفید شیری رنگ، پسرم

اعلام می‌کند که پس از مرگم دیگر دوستش نخواهم داشت

چون آنان که مرده‌اند دیگر نمی‌توانند فکر کنند.  اول

فکرم کار نمی‌کند- دوستش نداشته باشم؟ آسمان پشتِ

پنجره سیاه‌تر از سیاه است، اقاقیای پیر

همین حالا هم برگهای فراوان از دست داده است…

محکم در آغوشش می‌گیرم، سفید است مثل شناوری بر آب

و مرگ من همچون آبهای تاریک بالا می‌آید تند و پرشتاب در این اتاق،

به او می‌گویم دوستش داشته‌ام

پیش از آنکه به دنیا بیاید.

به او نمی‌گویم چه نفرین شده خواهم بود

اگر دوستش نداشته باشم پس از مرگم

حالا پس از اینکه سرانجام مادر این خلقت شده‌ام، باید که این‌گونه باشد.

دیدگاه شما

دیدگاه

Notify of
avatar
wpDiscuz