در آمبریا | جک گیلبرت

 

e926259b5cef2ae4da83aabb40934580 

 

روزی نشسته بودم بیرون کافه،

غروب آمبریا را تماشا می‌کردم که دختری

از نانوایی بیرون آمد، نانی خریده بود که مادرش می‌خواست.

می‌دانست حالا باید از برابر این ‌آمریکایی رد شود،

و نمی‌دانست چه کند،

سردرگم بود بین سیزده‌سالگی وُ زن شدن در آن تابستان.

خوب از پسش برآمد.  از من گذشت و رفت تا نزدیک پیچ کوچه

و گفت مرا نمی‌بیند.  کارش حرف نداشت.

لحظهٔ آخر تاب نیاورد که نگاهی نیندازد به سینه‌های جوانش

حالا هر بار می‌شنوم مردم می‌گویند چیزی بی‌نهایت زیباست

برمی‌گردم به آن لحظه و می‌بینم سرش را خم کرده.

سر زدن، مجموعه شعر فریاد ناصری

بخشی از شعر «دوری»،

فریاد ناصری، کتاب «سر زدن»

 

فکر

فاصله است و

چاره‌ای از فکر نیست و نیست هم فاصله است

برایت از روزمره بگویم

چنان که روزمره مقدس شود

از ناخنت نه به شکل زیبایی‌شناختی هلال در علاقه و تشبیه

از ناخنت

چنان که چنان که چنان که

ناخن در تو می‌روید

از مو به شکل لایتناهی

که روییدنی است

حتا لایتناهی را حذف کنم و

بماند روییدنی

بماند مو

بماند ناخن

بماند ادامه‌ی زندگی

که ادامه می‌دهد باغ بودن را در تاریکی و ظلمات

حتا ننویسم

تاریکی و ظلمات

ننویسم باغ

ننویسم روییدنی

ننویسم زندگی

یک چیز ساده یک چیز ساده‌تر

بنویسم «دیروقت است خاموش کن بیا که بخوابیم»

و این آنقدر مقدس شود

آنقدر مقدس

که پیش از آنکه پیراهنت را دربیاوری

گونه‌هات را ببوسم

پیشانی‌ات را ببوسم

انگار که چارگوشه‌ی کتاب را

با این که می‌دانم کتاب فاصله است

پوست فاصله است

بوسیدن فاصله است

است فاصله است اما باز

می‌ بوسم و از تو دور می‌شوم

 

photo_2016-09-21_00-50-55

 

حالا یک ماهی می‌شود «سر زدن»، مجموعه شعرهای فریاد ناصری را خوانده‌ام، تمام این مدت منتظر بودم فرصتی دست دهد بنشینم یک نقد درست و حسابی بنویسم.  دیشب که داشتم دوباره کتاب را می‌خواندم به خودم گفتم اگر بخواهم منتظر آن فرصت طلایی شوم تا شاهکار خلق کنم، ناصری کتاب‌های بعدی‌اش را هم منتشر می‌کند و من همچنان در این کوچه نشسته‌ام.

و البته همه‌اش همین نبود، از بازارچه دستادست که برایتان گفته بودم، نشر حکمت کلمه، ناشر این کتاب، چهل جلد از کتاب‌هایش را به کمپین #ماندگار شویم و بازارچه دستادست تقدیم کرده، خیال کردم فرصت خوبی است برایتان بنویسم اگر اهل شعرید به بازارچه بروید و از این کتاب غافل نشوید.

 

امشب نمی‌خواهم درباره  اسم کتاب بنویسم، نمی‌خواهم از دفتر اول: براده‌های پریشانی بنویسم؛ می‌خواهم درباره دفتر دوم بنویسم، «دفتر ژانت و آوازهای ایرانی»؛ نه اینکه دفتر اول خوب نباشد، نه، اما برای من دفتر اول تکرار همان شاعری است که می‌شناختم، گیرم حالا با تجربه‌تر، آرام‌تر، بی‌ادعاتر، اما شاعر دفتر دوم بسیار بیشتر نزدیک شده است به تعریفی که من از شاعر در ذهن دارم، شاهدی که پس از هر شهادت نیست می‌شود تا باز دوباره بر سر واقعه‌ای دیگر زاده شود که باز بمیرد.  واقعه که می‌گویم منظورم اتفاقات غول‌پیکر نیست منظورم فقط واقعه است، هر آنچه که واقع می‌گردد، همین.

کم و بیش می‌توانم بگویم راوی تمام شعرهای دفتر دوم یک نفر است، پیامبر عاشقی از قبیله‌ای که در آن همه پیامبرند، و کتاب مقدسش، نامه‌ای است که برای محبوبش می‌نویسد در شب پیش از عزیمت.

این شعرها بازخوانی اسطوره‌های خفته‌اند، نئاندرتال، گیلگمش، نوح، سوشیانت، فرشته، و پیش می‌آید تا تاریخ معاصر، نفس مرضیه، و از همه مهمتر زبان، خلاصه رفقا همه جمعند، و راوی می‌کوشد برای آن کسی که پس از او شاید بماند با سند و مدرکی معتبر مثل نقاشی‌های کشیده شده بر دیوار غارها بگوید ما چگونه ما شدیم.

 

این کتاب، این شعرها را دوست دارم اما نمی‌فهمم چرا دیگر کتاب‌های شعر مقدمه ندارند؟ شاعران اندکی هستند که بر کتاب‌هایشان مقدمه می‌نویسند، تا آنجا که ذهن خسته من یاری می‌دهد همه شاعران قدیمی‌ترند، چرا خانه نسل نو شاعران در ندارد؟

و از این گذشته زیر زبان بعضی از شعرها سنگ‌ است، شاعر و زبان هنوز با هم کشتی می‌گیرند مثل یعقوب و خدا.

با مدادی در دست کتاب را می‌خوانم، کسی می‌پرسد چه می‌کنی؟ می‌گویم، ویرایش.  نگاه می‌کند و می‌گوید این دیگر شعر شاعر نیست شعر توست.

آخر مگر نباید این‌طور باشد؟ مگر نباید شعر من باشد؟

 

 

خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد می‌کنم، اگر نرفتید بازارچه دستادست وای بر شما، اما خب هنوز راه توبه باز است، حتا اگر کتاب را در کتاب‌فروشی‌ها هم نیافتید، از سی‌بوک غافل نشوید که گلی است از گل‌های بهشت.

درها | کارل سندبرگ

photo_2016-09-20_01-27-23

 

 

در باز می‌گوید “بیا”

در بسته می‌گوید “که هستی؟”

سایه‌ها و اشباح از میان درهای بسته می‌گذرند.

اگر دری بسته است و می‌خواهی بسته بماند

چرا بازش می‌کنی؟

اگر دری باز است و می‌خواهی باز بماند

چرا می‌بندی‌اش؟

درها فراموش می‌کنند اما فقط درها هستند که می‌دانند

آنچه درها فراموش می‌کنند.

 

 

نقاشی از رنه مگریت (پاسخ بعید، ۱۹۳۳)

لی یانگ لی: شهری که در آن دوستت دارم

 

picture1

 

 

چند وقت پیش‌تر، هنگام انتشار مجموعه شعرهای لی یانگ لی در «کتاب شب‌هایم» گفته بودم شعرهای حذف شده از کتاب را در کتابچه‌ای منتشر می‌کنم، چرا که از بهترین شعرهای این مجموعه بودند.  این کتابچه حاصل آن وعده است.

در این کتابچه خواهید یافت شعرهای مغضوب را، نظر ممیز را درباره این شعرها، و در انتها نیز نقدی بر شعر «شهری که در آن دوستت دارم» که اصرار می‌کنم به شما به خواندن آن، به‌خصوص اگر خواننده حرفه‌ای ادبیات هستید.

کتابچه را از اینجا دانلود کنید.

اگر نشد، از اینجا دانلود بفرمایید.

 

پی‌نوشت اول: اگر این شعرها را خواندید و دوست داشتید باز هم از لی یانگ لی بخوانید، کتاب شبهایم را از نشر حکمت کلمه بخواهید.

پی‌نوشت دوم: زیاد از شما می‌شنوم کتاب را از کجا می‌توانید بخرید و هر چه گشته‌اید کمتر یافته‌اید، که این هم خود حکایتی است؛ راستش نشانی هیچ کتاب‌فروشی واقعی‌ای را ندارم اما سی‌بوک، کتاب را با تخفیف در خانه تحویل‌تان می‌دهد.  به گمانم این ساده‌ترین راه باشد.

پی‌نوشت سوم: مهر ماه به همت گروه دستادست بازارچه خیریه فروش کتابی با نام «کمپین ماندگار شویم»، در تهران برپاست که جزییاتش را می‌توانید در صفحه خود «دستادست» بخوانید.  و اگر خواستید مشارکت کنید، کتابهایتان را آنجا بفروشید یا از بازارچه کتاب بخرید.  چند جلد از کتاب شبهایم در این بازارچه هم به فروش می‌رسد.  به گمانم بازارچه هیجان‌انگیزی باشد، از دستش ندهید.

 

باقی بقایتان