از خاک به خاک

 

۱٫

داشتیم می‌آمدیم که خاکت کنیم، مبهوت، پریشان، با یک هزار حسرت و ویران.   سوار اتوبوسی شدیم که قرار بود ما را ببرد تا پلکان هواپیما.  کودکی، شاکی از مادرش پرسید با اتوبوس می‌ریم؟  پس با هواپیما نمی‌ریم؟

لبخندی نشست روی لبهایمان، گیرم کمرنگ و بی‌جان، اما هرچه بود هنوز نامش لبخند بود.

و معصومیت، شاید که روزی جهان را نجات دهد.

 

۲٫

داشتیم می‌آمدیم که خاکت کنیم.  امیرحسین آسمان را نشانم داد که پر بود از ستاره‌های درشت و روشن.  برای خودم این شعر زهری را خواندم

 

برای هر ستاره‌ای که ناگهان

در آسمان

غروب می‌کند

دلم هزار پاره است،

دل هزار پاره را

خیال آن که آسمان

همیشه هنوز

پر از ستاره است

چاره است

 

وقتی برمی‌گشتیم، روشن بود که دوباره ستاره‌ها را نشانم داد.  این بار برای او خواندم.

 

۳٫

اسمش بهشت است، بوستان دوم بهشت، آنجا که حالا هستی، سبز است و بلند، و پرنده‌هایی غریب بر شاخه‌های درختانش می‌خوانند.

زیر آن درخت، کنار پدر و مادرت چنان آرام گرفته‌ای انگار نوزادی باشی بازگشته به رحم مادری که این همه دلتنگ و بی‌تابش بودی.

خاک به دری بسته می‌ماند بین ما و تو، که بازگشته‌ایم از خاک کردن تو، مبهوت، پریشان، با یک هزار حسرت و ویران.

دیدگاه شما

دیدگاه

Notify of
avatar
wpDiscuz