فلوت سحرآمیز

arash_sadeghi_kojast

 

 

سال ۱۹۶۸ شوروی به چکسلواکی سابق حمله کرد، تا آنچه دولت دوبچک می‌کوشید به عنوان چهره‌ای انسانی‌تر از سوسیالیسم نشان  دهد و به نام بهار پراگ معروف شده بود، با توپ و تانک و تهاجم به تمامیت ارضی کشوری مستقل پایان بخشد.

چند ماه پس از این اتفاق، در ۱۹۶۹، یان پالاخ دانشجوی چک، در اعتراضی نمادین خود را در میدان واتسلاوسکه (میدان واسلاو مقدس، قدیس حامی پراگ) به آتش کشید.

می‌گویند اعتراض او بیشتر از آنکه اعتراضی به اشغال کشورش به دست بیگانه باشد، اعتراض به بی‌تفاوتی، یأس، نومیدی و بی‌عملی مردم کشورش بود.

مردم هر سال تلاش می‌کردند به یابود او بر قربانگاهش دسته‌های گل بگذارند که با سرکوب پلیس مواجه می‌شدند اما بیست سال بعد این هسته‌های اعتراضی چنان گسترده شدند و اعتراض‌ها چندان ادامه یافت که به سقوط حکومت کمونیستی انجامید.

 

هرابال در داستان فلوت سحرآمیز، ترجمه پرویز دوایی می‌نویسد:

«… من به گاز اشک‌آور نیاز نداشتم.  من بی‌صدا و در دلم اشک می‌ریختم، چون خدایان به راستی این سرزمین را ترک کرده و دلاوران اسطوره‌ای‌مان را به دست فراموشی سپرده بودند. در پایان… محصل جوانی به جا ماند که در لحظه‌ی سوختن در اوج ایمان به خویش بود.  اگر من در آن لحظه در کنار او بودم، بر زانو از او تمنا می‌کردم که بسوزاند، ولی نه تنش را، بلکه با کلمات به آتش بکشاند، کلماتی که به دیگرانی که نمی‌سوختند کمک کند، دیگرانی که اگر هم می‌سوختند در دل می‌سوختند؛ و چنین شد.»