از پای فتاده سرنگون باید رفت

tower

 

زمین خوردم.

دو کلمه‌ی ساده است.   بقیه وقتی می‌بینند تو زمین خورده‌ای یا رد می‌شوند و می‌گویند ندیده‌اند که خجالت نکشی، یا رد می‌شوند و می‌گویند ندیده‌اند که مجبور نباشند کمک کنند، یا هزار و یک دلیل دیگر،‌ احتمالا به تعداد کسانی که رد می‌شوند دلیل وجود دارد؛ بعضی‌ها هم می‌آیند که کمک کنند، می‌گویند بلند شو.

اما زمین خوردن، این دو کلمه‌ی ساده، چندان هم ساده نیست چون آدم نمی‌تواند بلند شود فقط به این دلیل که فرمان گرفته است بلند شو، آدم نمی‌تواند بلند شود مگر وقتی که زمین خوردنش تمام شده باشد.  وقتی قبل از تمام شدن زمین خوردنت مجبور شوی بلند شوی، آن زمینی که خورده‌ای رهایت نمی‌کند، همین‌طور با تو می‌آید تا روزی که بلاخره وقتش برسد که تمام شود یا تمامش کنی یا تمام شوی.

دفعه قبلی که این‌طور زمین خوردم هم زمستان بود، دفعه قبل هم برف آمده بود.  در میدان آریاشهر خوردم زمین و آخرین سری کاغذهای کوفتی تزم پخش شد روی خیسی آسفالت.  آب روی صفحه اول را می‌گرفت و من فقط بزرگ شدنش را نگاه می‌کردم و تنها چیزی که می‌خواستم این بود که برگردم، برگردم به اتاقم در شهر کوچک بدترکیبم.  کسی نیامد کمک کند. خودم را جمع و جور کردم، و بلند شدم.  چاره‌ی دیگری نداشتم.

 

امروز هم خوردم زمین.

یک باغ مخفی دارم، که باید خیلی با احتیاط و مخفیانه و یواشکی به آنجا بروم.  انقدر داشتم احتیاط می‌کردم که جلوی پایم را ندیدم و صاف فرود آمدم روی زانوی چپم.  درد داشت و ترسیده بودم که نکند یکی از هزاران آشنای شهر کوچک بدترکیب مرا ببیند و فضولی‌ام را بکند که در این جای شهر چه کار داشته‌ام.  بعد یک آقایی آمد جلو، گفت همه اینجا لیز می‌خورند. همین.

باز هم خودم را جمع و جور کردم، بلند شدم. چاره دیگری نداشتم.

شلوار و پالتویم گل شده بود.  سوار ماشین شدم و بغض کردم چون خیال می‌کنم حالا خیلی وقت است زمین خورده‌ام و دیگر می‌خواهم بلند شوم اما بلند شدن به اختیار من نیست، زمین باید بخواهد، و آسمان حتی.  زمین خوردنم شبیه تاوان انتخابی است که از آن پشیمان نیستم و خیال می‌کنم زمین و زمان و آسمان را نیز همین گیج و پریشان کرده است.

 

به باغ مخفی که رسیدم، آنجا منتظرم بود. من بهانه‌گیر و نق‌نقو بودم.  گفتم درد می‌کنم.  پالتوی قرمز قشنگم خراب شد، کفشم داغان شد، شلوارم دیگر پاک نمی‌شود.  روی زانوی کبودم یخ گذاشت، رخت و لباس و کفشم را تمیز کرد و یک‌طوری شد انگار نه انگار که زمین خورده‌ام.  یا برعکس، انگار زمین‌خوردن همان خانه‌ای باشد که می‌خواهم در آن با او زندگی کنم.

دیدگاه شما

دیدگاه

Notify of
avatar
wpDiscuz