زان‌سان که ما شدستیم از ما دگر چه آید؟

 

دوست‌داشتن امروز برای من، مردی بود که با پای شکسته، زنی را که خودکشی کرده انداخته روی کولش تا ببیند باز هم می‌تواند نجاتش دهد؛ “نجات دادن” که نه، باید بگویم باز هم می‌تواند زنده نگهش دارد، زنی که زندگیِ این ارباب مغرور، مقید به اصولی که خود برای زندگی‌اش تعریف کرده، زندگی این همه‌چیز‌دان را کن‌فیکون کرده، همه چیز را به هم ریخته، هر آنچه قطعیت در زندگی مرد بود، برده که برده. زنی که تنها قطعیت زندگی‌اش، تنها کسی که به هوایش تا مرز مرگ می‌رود و حتما می‌داند که او را برمی‌گرداند که در را برایش باز می‌گذارد، همین مرد است.

 

دوست‌داشتن امروز برای من، مردی بود که سرانجام از مرگ شکست خورد، و به قول خودش، پشت در اتاق عمل وا رفت که رفت.

 

آلن بدیو در آغاز کتاب “در ستایش عشق” از رمبو نقل می‌کند: همان‌طور که می‌دانیم،/ عشق را باید از نو ابداع کرد.”  و از خواننده می‌خواهد نگهبان عشق باشد، از تهدید امنیت حفظش کند، و یادش بماند عشقی که ویران نکند، به هم نریزد، نشکند، عشقی که خطر نکند عشق نیست.  منفعت‌طلبی است، جستجوی فایده در هر چیز است.

 

امروز این مرد در آستانه صد سالگی می‌گوید، دوست داشتن فایده‌ای ندارد، و فایده‌اش در همین بی‌فایدگی است.

 

امروز دوباره این مرد دوست داشتن را بر شانه‌ی سالمندش انداخت و کوشید که زنده نگه‌اش دارد.

 

چطور؟ چگونه؟ متاسفم این یادداشت عاری از هرگونه استدلال منطقی است.  یا چنان سوخته و سوزانیده‌ایم که می‌فهمیم یا به قول گلستان خنگیم.

 

 

دیدگاه شما

دیدگاه

Notify of
avatar
wpDiscuz