دهم: تعطیلات \ آدریان ریچ

photo_2016-07-21_01-22-19

 

تابستان کشور دیگری بود، جایی که سحرگاه پرندگان

ما را بیدار می‌کردند در میان برگهایی که دانه دانه پایین می‌افتادند

و به شیرینی بر تمامی سور و سرور ما مهر تأیید می‌زدند.

هوا که دست می‌کشید روی تن سبکتر بود، و مهربان‌تر،

و حسی در تن می‌شکفت انگار درختی پربار بود

که هر اشارت‌‌اش به گلی ختم می‌شد.

در آن سرزمین‌های بی‌قراول در کنار آبراهی سبز

از سبدی حصیری میوه برمی‌داشتیم

و لک هلو و شهد میو را بر لبهایمان می‌گذاشتیم

و زنبورهای طلایی را با دست دور می‌کردیم.  و هنگام بوسه

طعم آفتابی میوه را بر لب هم می‌چشیدیم، گویی منظر روبه‌رو

در مشت‌مان بود، و در هیچ نفسی به یاد نمی‌آوردیم

آن جاده‌ی درازی که دوباره ما را فرسنگ‌ها دور تا زمستان می‌برد.

نهم: اگر می شد\ نیکی جووانی

7cc4b4cd6c2f22fa147aeca12f01f1f3

 

 

اگر هرگز در آغوشت نبودم

هرگز با تو نرقصیده بودم

هرگز عطر شیرینت را نفس نکشیده بودم

 

شاید می‌شد که امشب بخوابم

 

اگر هرگز دستت را نگرفته بودم

این همه نزدیک نبودم

به آن بوسیدنی ترین لبها در جهان

هرگز این همه نخواسته بودم

که زبانم را بر خط کوچک چانه‌ات بکشم

 

شاید می‌شد که امشب بخوابم

 

اگر این همه مشتاق نبودم

که بدانم شبها خرناس می‌کشی یا نه

بالشتت را بغل می‌کنی یا نه

بیدار که می‌شوی چه می‌گویی

اگر قلقلکت بدهم

از ته دل می‌خندی یا نه

 

اگر این جادو

این پریشانی

این آرزو

می‌شد که متوقف شود

 

اگر می‌شد بپرسم  این سوال را

که دارم برای پرسیدنش جان می‌دهم

 

اگر می‌شد

که خوابت را نبینم

 

شاید می‌شد که امشب بخوابم

 

هشتم: بالشت \ لی یانگ لی

bf87f404599a65dda185e6bbdf80d767

 

 

می‌شود هرچیزی را زیرش پیدا کرد

آوای درختان، صفحات گمشده‌ی دریا.

 

هرچیزی جز خواب.

و شب رودخانه‌ای است که پل می‌زند

بین دو کرانه‌ی گفتن و شنفتن،

 

دژی بی‌دفاع و باکره.

 

می‌شود هر چیزی را زیر آن جای داد:

چشمه‌هایی مدفون زیر گل و لای و برگها،

خانه‌های کودکی.

 

و شب آغاز می‌شود وقتی سرانگشتان مادرم

از میان نخ‌ها می‌گذرند

گره می‌زنند و گره باز می‌کنند

تا برسند به سجاف فرسوده‌ی قصه‌ی ما.

 

شب، سایه‌ی دستهای پدرم

ساعت را برای لحظه‌ی رستاخیز کوک می‌کند.

 

یا شاید ساعتْ از هم گسسته، عددها پرواز کرده‌اند؟

می‌شود برای هر چیزی اینجا خانه‌ای یافت:

بال‌های دور انداخته، کفش‌های گم‌شده، الفبای قراضه.

 

برای هر چیزی جز خواب. و شب آغاز می‌شود

وقتی اولین یاسمن گردن زده شود و عطر اسیرش

سرانجام از میان کفن آزاد و رها گردد.

هفتم: باران \ جک گیلبرت

photo_2016-07-21_01-23-08

 

 

ناگهان این شکست.

این باران.

آبی‌ها که خاکستری شده‌اند

و قهوه‌ای‌ها که خاکستری شده‌اند

و زرد

که کهربایی بد رنگ.

در خیابانهای سرد

تن گرم تو.

در هر اتاقی که شد

تن گرم تو.

در میان همه مردمان

نبود تو

مردمانی که هستند همیشه

کسی غیرِ تو.

 

سالیان سال

آسوده بودم در کنار درختان

آشنا بودم با کوهستان.

شادکامی عادتم بود.

حالا

ناگهان

این باران.

ششم: بیلی هالیدی\ ئی اتلبرت میلر

 

گاهی ناشنوا

بهتر می‌شنود از نابینا

 

مردانی بوده‌اند

که وقتی اول بار

به آوازش گوش داده‌اند

 

تنها

گل روی موهایش را دیده‌اند و بس.

پنجم: پرتقال‌ها \ گری سوتو

 

photo_2016-07-21_01-23-24

 

 

اولین بار که با یه دختر بیرون رفتم،

دوازده سالم بود

سردم بود، وزن دو تا پرتغال تو جیب کتم

منو پایین می‌کشید

آذر ماه بود.  یخ زیر پاهام می‌شکست

نفسم یه لحظه جلو چشمم بود

بعد دیگه نبود.

داشتم می‌رفتم سمت خونه‌اش،

خونه‌ای که چراغ ایوونش شب و روز، تو آفتاب و بارون،

همیشه زرد و روشن بود.

یه سگ انقدر بهم پارس کرد تا

اون اومد بیرون، دستکشا رو

دستش کرد، صورتش

از قرمزی رژ لبش روشن بود.  من بهش لبخند زدم

دستمو گذاشتم رو شونه‌ش و از خیابون ردش کردم

از پارکینگ ماشینای اسقاطی و از کنار درختای تازه کاشته هم،

بعد بخار نفسامونو جلو فروشگاه دیدم

رفتیم تو، با صدای زنگ کوچیک بالای در سر و کله خانم فروشنده

از وسط قفسه‌ها پیدا شد.

چرخیدم سمت آب‌نباتا

که مثل صندلیای ورزشگاه ردیف شده بودن،

ازش پرسیدم چی می‌خواد،

تو چشمهاش نور بود و کنج لبش خنده.  دست کشیدم

رو سکه‌ ته جیبم،

اون شکلات رو برداشت،

قیمتش بیشتر از سکه من بود اما من هیچی نگفتم.

اول سکه رو درآوردم، بعد پرتقال رو

هر دو رو بی‌صدا گذاشتم رو پیشخون مغازه

سرمو که بالا آوردم، خانومه یه نگاه به چشام انداخت

و خیلی خوب فهمید قصه

چیه.

بیرون

چند تا ماشین با سر و صدا رد شدن

مه مثل یه کت کهنه

از درختا آویزون بود.

من دست دخترکمو گرفتم و تا  دو تا کوچه اون‌ورتر

ولش نکردم

بعد دستشو ول کردم

که بتونه شکلاتشو باز کنه

خودمم پرتقالو پوست کندم،

رو پس زمینه خاکستری آذر ماه،

پرتقال رنگ نور بود

اگه کسی از دور نگا می‌کرد

به خیالش می‌رسید

دارم تو دستام آتیش روشن می‌کنم.

 

 

چهارم: اعتدال بهاری \ ایمی لاول

74957561c98222958b3dc204d6f9e231

 

بوی خوش سنبل مثل مه‌ای پریده رنگ و تنک

بین من و کتابهایم نشسته؛

باد جنوب از اتاق می گذرد

و تن شعله‌ی شمع را می‌لرزاند.

عصب هایم تیر می کشند از صدای چک چک باران پشت پنجره

و خیالم پریشان است‌ از جوانه‌های سبزی که آن بیرون، در شب

سر بر می‌آورند.

 

چرا اینجا نیستی که فتحم کنی

با فراوانی عشق ناگزیرت.

 

 

نقاشی از هنری ماتیس

سوم: تصویر یک زن | جان یائو

 

نقاش‌ها همیشه تصویر زنی را کشیده‌اند
که تن می‌شوید یا شانه بر موهایش می‌کشد
و آن‌جا در کنار او آینه‌ای است.
و تو آن‌جایی، نشسته در وان حمام، پشتت را خم کرده‌ای.
خانه سرد است،
همیشه ی خدا زمستان سرد است.
اما تو بر موهایت شانه می‌کشی
و برای خودت آواز می‌خوانی.
گمانم یک لحظه‌ دیدم
آن‌چه نقاش‌ها دیده‌اند:
زنی نیمی دل باخته به خود
نیمی دل باخته به جهان

دوم: دعای نویسنده\ ایلیا کامینسکی

ba978ab353284779ff86dfd2cee1f06c

 

اگر قرار است به جای مردگان سخن بگویم، باید

جانور تن را ترک گویم،

 

باید همین شعر را دوباره و دوباره بنویسم

چرا که صفحه‌ی نانوشته پرچم سفیدی ست که می‌گوید رفتگان ما تسلیم شده‌اند.

 

اگر قرار است به جای آنان سخن بگویم، باید بر لبه‌ی مرز ِ

خویش قدم بردارم، باید چون مردی نابینا زندگی کنم

 

که در اتاق‌ها می‌گردد بی‌آنکه

به اسباب و اثاثیه برخورد کند.

 

آری این‌طور زندگی خواهم کرد.  می‌توانم از خیابان بگذرم و بپرسم: «چه سالی است؟»

می‌توانم در خواب برقصم

 

و در برابر آینه بخندم.

که حتا خواب هم دعاست،

 

خداوندگارا، جنون را در تو می‌ستایم، و

به زبانی که از آن من نیست از موسیقی‌ای سخن می‌گویم

 

که ما را بیدار می‌کند، موسیقی‌ای که در آن راه می‌رویم

چرا که هر چه می‌گویم

 

دادخواهی است، و تاریکترین روزها را

باید که ستایش کرد.

 

یکم: خداحافظی پیش از موعد/ لیندا پاستان

انسان دانا در زمان صلح آذوقه ی لازم برای زمان جنگ را مهیا می کند.

هوراس

 

 photo_2017-03-21_10-39-18

 

 

چرا همین حالا خداحافظی نکنیم

حالا که خیال می‌کنیم در سلامتی کامل هستیم

حالا، قبل از وقوع واقعه‌ی موعود،

می توانیم وداعی تام و تمام داشته باشیم

مثل قهرمان‌های فیلم در ساحل

که زیر سایه‌ی بمب‌ها به یکدگر خدانگهدار گفتند

و ما که جوان بودیم و دست در دست،

تماشایشان کردیم،

می‌توانیم از کلمات عاشقانه استفاده کنیم

از کجا معلوم بار دیگر برای گفتن‌شان فرصتی باشد.

می‌توانیم با لباس اصلی در اجرایی تمرینی

ساعت‌ها همدیگر را در آغوش بگیریم.

بعد برویم و زندگی مان را ادامه بدهیم

هر چند سال که مانده.

اشکالاتی که بعدها پیش می آید

شریان‌ها که مثل رودخانه‌هایی غرق در گل و لای بسته می‌شوند،

سلول‌های افسارگسیخته‌ای که هجوم می‌آورند تا از ما بگریزند

پی نوشتی خواهند بود بر زندگیمان

و دیگر هیچ اهمیتی نخواهند داشت،

روزهای معمولی پس از خداحافظی پیش از موعدمان را خوش می داریم،

در پیش‌بینی درازمدت وضعیت جوی، توفان را دیده بودیم

از این روست که دیگر بر ما اثر ندارد.

دیگر دست هیچ‌کس به ما نمی‌رسد.

دیگر لازم نیست هیچ‌وقت با هم خداحافظی کنیم.