دهم: تعطیلات \ آدریان ریچ

photo_2016-07-21_01-22-19

 

تابستان کشور دیگری بود، جایی که سحرگاه پرندگان

ما را بیدار می‌کردند در میان برگهایی که دانه دانه پایین می‌افتادند

و به شیرینی بر تمامی سور و سرور ما مهر تأیید می‌زدند.

هوا که دست می‌کشید روی تن سبکتر بود، و مهربان‌تر،

و حسی در تن می‌شکفت انگار درختی پربار بود

که هر اشارت‌‌اش به گلی ختم می‌شد.

در آن سرزمین‌های بی‌قراول در کنار آبراهی سبز

از سبدی حصیری میوه برمی‌داشتیم

و لک هلو و شهد میو را بر لبهایمان می‌گذاشتیم

و زنبورهای طلایی را با دست دور می‌کردیم.  و هنگام بوسه

طعم آفتابی میوه را بر لب هم می‌چشیدیم، گویی منظر روبه‌رو

در مشت‌مان بود، و در هیچ نفسی به یاد نمی‌آوردیم

آن جاده‌ی درازی که دوباره ما را فرسنگ‌ها دور تا زمستان می‌برد.

دیدگاه شما

دیدگاه

Notify of
avatar
wpDiscuz