پنجم: پرتقال‌ها \ گری سوتو

 

photo_2016-07-21_01-23-24

 

 

اولین بار که با یه دختر بیرون رفتم،

دوازده سالم بود

سردم بود، وزن دو تا پرتغال تو جیب کتم

منو پایین می‌کشید

آذر ماه بود.  یخ زیر پاهام می‌شکست

نفسم یه لحظه جلو چشمم بود

بعد دیگه نبود.

داشتم می‌رفتم سمت خونه‌اش،

خونه‌ای که چراغ ایوونش شب و روز، تو آفتاب و بارون،

همیشه زرد و روشن بود.

یه سگ انقدر بهم پارس کرد تا

اون اومد بیرون، دستکشا رو

دستش کرد، صورتش

از قرمزی رژ لبش روشن بود.  من بهش لبخند زدم

دستمو گذاشتم رو شونه‌ش و از خیابون ردش کردم

از پارکینگ ماشینای اسقاطی و از کنار درختای تازه کاشته هم،

بعد بخار نفسامونو جلو فروشگاه دیدم

رفتیم تو، با صدای زنگ کوچیک بالای در سر و کله خانم فروشنده

از وسط قفسه‌ها پیدا شد.

چرخیدم سمت آب‌نباتا

که مثل صندلیای ورزشگاه ردیف شده بودن،

ازش پرسیدم چی می‌خواد،

تو چشمهاش نور بود و کنج لبش خنده.  دست کشیدم

رو سکه‌ ته جیبم،

اون شکلات رو برداشت،

قیمتش بیشتر از سکه من بود اما من هیچی نگفتم.

اول سکه رو درآوردم، بعد پرتقال رو

هر دو رو بی‌صدا گذاشتم رو پیشخون مغازه

سرمو که بالا آوردم، خانومه یه نگاه به چشام انداخت

و خیلی خوب فهمید قصه

چیه.

بیرون

چند تا ماشین با سر و صدا رد شدن

مه مثل یه کت کهنه

از درختا آویزون بود.

من دست دخترکمو گرفتم و تا  دو تا کوچه اون‌ورتر

ولش نکردم

بعد دستشو ول کردم

که بتونه شکلاتشو باز کنه

خودمم پرتقالو پوست کندم،

رو پس زمینه خاکستری آذر ماه،

پرتقال رنگ نور بود

اگه کسی از دور نگا می‌کرد

به خیالش می‌رسید

دارم تو دستام آتیش روشن می‌کنم.

 

 

دیدگاه شما

دیدگاه

Notify of
avatar
wpDiscuz