باغ مخفی

photo_2017-04-02_22-31-12

 

در باغ مخفی مانده‌ام بی‌ یار، بی‌هم‌بازی، اما هنوز می‌روم، می‌روم به گل‌ها آب بدهم، هرچند گل‌ها جانی ندارند دیگر، نمی‌دانم این روزها را طاقت می‌آورند یا نه. احتمالا ترسیده‌اند، شاید خیال کرده‌اند رهایشان می‌کنم به حال خودشان.  شاید حالا که دیدند من هنوز هستم دلشان گرم شود و این‌طور بی‌برگ و بار و پژمرده نمانند.

به قدر چند نفس می‌نشینم روی مبل زهوار در رفته دوست‌داشتنی‌ام و زل می‌زنم به رو‌به‌رو مثل تماشاگری به پرده‌ی سینما و می‌گذارم خیالم برای خودش برود هر جا دلش می‌خواهد که این خیالات برای من مثل آب است، و نور و خاک برای این گل‌ها، گاهی نجاتم می‌دهد گاهی به بادم می‌دهد.  بعد هم بلند می‌شوم و می‌روم پی کارم.

 

 

نه، تلخ نیستم، نومید نیستم.

دارم خودم را برمی‌گردانم به کلمات، به کتاب‌ها، شعر، موسیقی، به تصاویر.  باید گرد و غبار را از روی خودم بتکانم.

دیدگاه شما

دیدگاه

Notify of
avatar
wpDiscuz