باغ مخفی

photo_2017-04-02_22-31-12

 

در باغ مخفی مانده‌ام بی‌ یار، بی‌هم‌بازی، اما هنوز می‌روم، می‌روم به گل‌ها آب بدهم، هرچند گل‌ها جانی ندارند دیگر، نمی‌دانم این روزها را طاقت می‌آورند یا نه. احتمالا ترسیده‌اند، شاید خیال کرده‌اند رهایشان می‌کنم به حال خودشان.  شاید حالا که دیدند من هنوز هستم دلشان گرم شود و این‌طور بی‌برگ و بار و پژمرده نمانند.

به قدر چند نفس می‌نشینم روی مبل زهوار در رفته دوست‌داشتنی‌ام و زل می‌زنم به رو‌به‌رو مثل تماشاگری به پرده‌ی سینما و می‌گذارم خیالم برای خودش برود هر جا دلش می‌خواهد که این خیالات برای من مثل آب است، و نور و خاک برای این گل‌ها، گاهی نجاتم می‌دهد گاهی به بادم می‌دهد.  بعد هم بلند می‌شوم و می‌روم پی کارم.

 

 

نه، تلخ نیستم، نومید نیستم.

دارم خودم را برمی‌گردانم به کلمات، به کتاب‌ها، شعر، موسیقی، به تصاویر.  باید گرد و غبار را از روی خودم بتکانم.

از پای فتاده سرنگون باید رفت

tower

 

زمین خوردم.

دو کلمه‌ی ساده است.   بقیه وقتی می‌بینند تو زمین خورده‌ای یا رد می‌شوند و می‌گویند ندیده‌اند که خجالت نکشی، یا رد می‌شوند و می‌گویند ندیده‌اند که مجبور نباشند کمک کنند، یا هزار و یک دلیل دیگر،‌ احتمالا به تعداد کسانی که رد می‌شوند دلیل وجود دارد؛ بعضی‌ها هم می‌آیند که کمک کنند، می‌گویند بلند شو.

اما زمین خوردن، این دو کلمه‌ی ساده، چندان هم ساده نیست چون آدم نمی‌تواند بلند شود فقط به این دلیل که فرمان گرفته است بلند شو، آدم نمی‌تواند بلند شود مگر وقتی که زمین خوردنش تمام شده باشد.  وقتی قبل از تمام شدن زمین خوردنت مجبور شوی بلند شوی، آن زمینی که خورده‌ای رهایت نمی‌کند، همین‌طور با تو می‌آید تا روزی که بلاخره وقتش برسد که تمام شود یا تمامش کنی یا تمام شوی.

دفعه قبلی که این‌طور زمین خوردم هم زمستان بود، دفعه قبل هم برف آمده بود.  در میدان آریاشهر خوردم زمین و آخرین سری کاغذهای کوفتی تزم پخش شد روی خیسی آسفالت.  آب روی صفحه اول را می‌گرفت و من فقط بزرگ شدنش را نگاه می‌کردم و تنها چیزی که می‌خواستم این بود که برگردم، برگردم به اتاقم در شهر کوچک بدترکیبم.  کسی نیامد کمک کند. خودم را جمع و جور کردم، و بلند شدم.  چاره‌ی دیگری نداشتم.

 

امروز هم خوردم زمین.

یک باغ مخفی دارم، که باید خیلی با احتیاط و مخفیانه و یواشکی به آنجا بروم.  انقدر داشتم احتیاط می‌کردم که جلوی پایم را ندیدم و صاف فرود آمدم روی زانوی چپم.  درد داشت و ترسیده بودم که نکند یکی از هزاران آشنای شهر کوچک بدترکیب مرا ببیند و فضولی‌ام را بکند که در این جای شهر چه کار داشته‌ام.  بعد یک آقایی آمد جلو، گفت همه اینجا لیز می‌خورند. همین.

باز هم خودم را جمع و جور کردم، بلند شدم. چاره دیگری نداشتم.

شلوار و پالتویم گل شده بود.  سوار ماشین شدم و بغض کردم چون خیال می‌کنم حالا خیلی وقت است زمین خورده‌ام و دیگر می‌خواهم بلند شوم اما بلند شدن به اختیار من نیست، زمین باید بخواهد، و آسمان حتی.  زمین خوردنم شبیه تاوان انتخابی است که از آن پشیمان نیستم و خیال می‌کنم زمین و زمان و آسمان را نیز همین گیج و پریشان کرده است.

 

به باغ مخفی که رسیدم، آنجا منتظرم بود. من بهانه‌گیر و نق‌نقو بودم.  گفتم درد می‌کنم.  پالتوی قرمز قشنگم خراب شد، کفشم داغان شد، شلوارم دیگر پاک نمی‌شود.  روی زانوی کبودم یخ گذاشت، رخت و لباس و کفشم را تمیز کرد و یک‌طوری شد انگار نه انگار که زمین خورده‌ام.  یا برعکس، انگار زمین‌خوردن همان خانه‌ای باشد که می‌خواهم در آن با او زندگی کنم.

زان‌سان که ما شدستیم از ما دگر چه آید؟

 

دوست‌داشتن امروز برای من، مردی بود که با پای شکسته، زنی را که خودکشی کرده انداخته روی کولش تا ببیند باز هم می‌تواند نجاتش دهد؛ “نجات دادن” که نه، باید بگویم باز هم می‌تواند زنده نگهش دارد، زنی که زندگیِ این ارباب مغرور، مقید به اصولی که خود برای زندگی‌اش تعریف کرده، زندگی این همه‌چیز‌دان را کن‌فیکون کرده، همه چیز را به هم ریخته، هر آنچه قطعیت در زندگی مرد بود، برده که برده. زنی که تنها قطعیت زندگی‌اش، تنها کسی که به هوایش تا مرز مرگ می‌رود و حتما می‌داند که او را برمی‌گرداند که در را برایش باز می‌گذارد، همین مرد است.

 

دوست‌داشتن امروز برای من، مردی بود که سرانجام از مرگ شکست خورد، و به قول خودش، پشت در اتاق عمل وا رفت که رفت.

 

آلن بدیو در آغاز کتاب “در ستایش عشق” از رمبو نقل می‌کند: همان‌طور که می‌دانیم،/ عشق را باید از نو ابداع کرد.”  و از خواننده می‌خواهد نگهبان عشق باشد، از تهدید امنیت حفظش کند، و یادش بماند عشقی که ویران نکند، به هم نریزد، نشکند، عشقی که خطر نکند عشق نیست.  منفعت‌طلبی است، جستجوی فایده در هر چیز است.

 

امروز این مرد در آستانه صد سالگی می‌گوید، دوست داشتن فایده‌ای ندارد، و فایده‌اش در همین بی‌فایدگی است.

 

امروز دوباره این مرد دوست داشتن را بر شانه‌ی سالمندش انداخت و کوشید که زنده نگه‌اش دارد.

 

چطور؟ چگونه؟ متاسفم این یادداشت عاری از هرگونه استدلال منطقی است.  یا چنان سوخته و سوزانیده‌ایم که می‌فهمیم یا به قول گلستان خنگیم.

 

 

ایستاده در غبار

هیچ‌وقت فکر می‌کردی واسه این گریه کنی؟  این رو امسال زیاد از خودم پرسیدم.

هیچ‌وقت فکر می‌کردی بری رای بدی بعد بیای خونه گریه کنی؟

هیچ‌وقت فکر می‌کردی برای نبود رفیق جانی، به این زودی این‌طور خون گریه کنی؟

هیچ‌وقت فکر می‌کردی واسه رفسنجانی گریه کنی؟

هیچ‌وقت فکر می‌کردی به خاطر یه هواپیمای نو گریه کنی؟

هیچ وقت فکر می‌کردی واسه پلاسکو گریه کنی؟

هیچ‌وقت فکر می‌کردی…

 

 

603957_265

 

تو فیلم ایستاده در غبار یه صحنه هست که احمد متوسلیان وسط عملیاتی رو به شکست درخواست کمک می‌کنه از مرکز، و مرکز مثل همین مرکزهای امروز هی چرت و پرت تحویلش می‌ده، برای اینکه بتونه مرکز رو متوجه عمق فاجعه بکنه، گوشی بی‌سیم رو می‌گیره بالا تا صدای انفجارها و ناله‌های سربازها رو بشنون.

برای من حالا همون لحظه است، زمانی امیدوار بودم که مرکز بشنود، می‌دانم که می‌شنود اما به درخواست کمک با روش خودش پاسخ می‌دهد، مثلا متوسلیان یکهو غیب می‌شود.

سقوط پلاسکو برای من آغاز سقوطه، اون چیزی که از حالا اشک منو درمیاره اینه که قراره چند نفرمون زیر آوار بمونیم، چند نفرمون تماشا کنیم و فیلم بگیریم، چند نفرمون خون گریه کنیم و شمع روشن کنیم؟  چند نفرمون هی بنویسیم و هشدار بدیم و اعلام خطر کنیم؟

تنها دل‌خوشیم به معجزه‌ است به آدم‌هایی که می‌دونم از زیر این آوار زنده بیرون میان تا شهادت بدن.

 

فلوت سحرآمیز

arash_sadeghi_kojast

 

 

سال ۱۹۶۸ شوروی به چکسلواکی سابق حمله کرد، تا آنچه دولت دوبچک می‌کوشید به عنوان چهره‌ای انسانی‌تر از سوسیالیسم نشان  دهد و به نام بهار پراگ معروف شده بود، با توپ و تانک و تهاجم به تمامیت ارضی کشوری مستقل پایان بخشد.

چند ماه پس از این اتفاق، در ۱۹۶۹، یان پالاخ دانشجوی چک، در اعتراضی نمادین خود را در میدان واتسلاوسکه (میدان واسلاو مقدس، قدیس حامی پراگ) به آتش کشید.

می‌گویند اعتراض او بیشتر از آنکه اعتراضی به اشغال کشورش به دست بیگانه باشد، اعتراض به بی‌تفاوتی، یأس، نومیدی و بی‌عملی مردم کشورش بود.

مردم هر سال تلاش می‌کردند به یابود او بر قربانگاهش دسته‌های گل بگذارند که با سرکوب پلیس مواجه می‌شدند اما بیست سال بعد این هسته‌های اعتراضی چنان گسترده شدند و اعتراض‌ها چندان ادامه یافت که به سقوط حکومت کمونیستی انجامید.

 

هرابال در داستان فلوت سحرآمیز، ترجمه پرویز دوایی می‌نویسد:

«… من به گاز اشک‌آور نیاز نداشتم.  من بی‌صدا و در دلم اشک می‌ریختم، چون خدایان به راستی این سرزمین را ترک کرده و دلاوران اسطوره‌ای‌مان را به دست فراموشی سپرده بودند. در پایان… محصل جوانی به جا ماند که در لحظه‌ی سوختن در اوج ایمان به خویش بود.  اگر من در آن لحظه در کنار او بودم، بر زانو از او تمنا می‌کردم که بسوزاند، ولی نه تنش را، بلکه با کلمات به آتش بکشاند، کلماتی که به دیگرانی که نمی‌سوختند کمک کند، دیگرانی که اگر هم می‌سوختند در دل می‌سوختند؛ و چنین شد.»

 

گاهی به زمین نگاه کن

img_2972

 

و این خاصیت مرگ است که به همه چیز معنا می‌دهد و معنا را از همه‌چیز می‌برد، از هر تلاش و دغدغه و چه‌کنم کنمی.  آینده نیست می‌شود، و جهان چنان از قطعیت تهی، که تنها باقی می‌ماند همین دم، لرزان و شکننده. دم عمیق می‌شود و بازدم مردد و مشکوک.

تردید می‌کنی که آنچه به نام زندگی رفته، نکند خوابی بوده باشد فقط.  اینجاست که عکس‌ها پیدایشان می‌شود تا رفته را از رفته‌بودگی خویش نجات دهد.

من دنبال عکسهای تو بودم که به این عکس رسیدم. از آدمهای این عکس، همه رفته‌اند. جز تو، من و برادرم.  تو در این عکس نیستی اما تو اگر نبودی این عکس هم نبود.  تو در این عکس نیستی اما از همه بیشتر هستی مثل حالا، مثل همیشه.

به خودمان نگاه می‌کنم از پشت چشمان تو، و دلم خردکی گرم می‌شود و جانم اندکی امن.  شک ندارم هنوز به ما نگاه می‌کنی.

از خاک به خاک

 

۱٫

داشتیم می‌آمدیم که خاکت کنیم، مبهوت، پریشان، با یک هزار حسرت و ویران.   سوار اتوبوسی شدیم که قرار بود ما را ببرد تا پلکان هواپیما.  کودکی، شاکی از مادرش پرسید با اتوبوس می‌ریم؟  پس با هواپیما نمی‌ریم؟

لبخندی نشست روی لبهایمان، گیرم کمرنگ و بی‌جان، اما هرچه بود هنوز نامش لبخند بود.

و معصومیت، شاید که روزی جهان را نجات دهد.

 

۲٫

داشتیم می‌آمدیم که خاکت کنیم.  امیرحسین آسمان را نشانم داد که پر بود از ستاره‌های درشت و روشن.  برای خودم این شعر زهری را خواندم

 

برای هر ستاره‌ای که ناگهان

در آسمان

غروب می‌کند

دلم هزار پاره است،

دل هزار پاره را

خیال آن که آسمان

همیشه هنوز

پر از ستاره است

چاره است

 

وقتی برمی‌گشتیم، روشن بود که دوباره ستاره‌ها را نشانم داد.  این بار برای او خواندم.

 

۳٫

اسمش بهشت است، بوستان دوم بهشت، آنجا که حالا هستی، سبز است و بلند، و پرنده‌هایی غریب بر شاخه‌های درختانش می‌خوانند.

زیر آن درخت، کنار پدر و مادرت چنان آرام گرفته‌ای انگار نوزادی باشی بازگشته به رحم مادری که این همه دلتنگ و بی‌تابش بودی.

خاک به دری بسته می‌ماند بین ما و تو، که بازگشته‌ایم از خاک کردن تو، مبهوت، پریشان، با یک هزار حسرت و ویران.

۶۲

[هشدار: خطر لو رفتن قسمت چهارم سریال بازی تاج و تخت]

photo_2016-06-23_00-23-38

 

در سریال بازی تاج و تخت، جان اسنو و سانسا استارک به جزیره خرس می‌روند تا از لیدی لیانا مورمونت ده ساله، فرمانروای جزیره، بخواهند ارتشی در اختیارشان قرار دهد تا وینترفل سرزمین پدری‌شان را پس بگیرند.

بعد از کلی خواهش و التماس لیدی لیانا می‌پذیرد.

جان اسنو می‌پرسد چند نفر می‌تواند به او بدهد؟ لیانا می‌گوید: ۶۲ نفر

جان اسنو با چشمهای گرد تکرار می‌کند: ۶۲ نفر؟

لیانا می‌گوید جزیره خرس جزیره بزرگی نیست و آنها همین تعداد مرد جنگی دارند اما هر کدام‌شان به اندازه ده نفر خواهند جنگید.

 

***

 

مدتهاست خودم و دوستانم نق می‌زنیم از پایین آمدن سرانه مطالعه و اینکه خودمان می‌نویسیم خودمان می‌خوانیم.  امروز دو تا از همین دوستان انگار خیلی اتفاقی هم‌زمان نشسته بودند به خواندن شعرهایی که ترجمه کرده‌ام، یکی شعرهای لی یانگ لی در مجموعه کتاب شبهایم را می‌خواند و از آن نقل می‌کرد، آن یکی شعرهای ایلیا کامینسکی را در مجموعه رقص در اودسا.  دیدم و دلم گرم شد.

 

 

چند شب پیش، خانه دوست بودیم، روی در یخچال لیست کارهایش را نوشته بود، خواندن کتاب آزاده جزو کارهایش بود، دقت کنید کار بود، نه

photo_2016-06-23_00-23-52تفریح، نه «اوقات فراغت خود را چطور می‌گذرانید؟» «کتاب می‌خوانم.»

 

 

 

 

شما که هنوز می‌خوانید، که خواندن کسب و کار شماست، شما حتی اگر ۶۲ نفر هم باشید هر کدام‌تان ده نفرید.

 

دم آفریننده به تماشا گرم است، اصلا حکایت داریم که دلیل آفرینش آدمیزاد همین است: دیدن، و تبارک الله گفتن.

 

اگر دیدید و خواندید و دوست داشتید یا حتا نداشتید، بنویسید، حالا که شکر ایزد فناوری، ابزار نوشتن و انتشار فراهم است تا دلتان بخواهد، بگذارید آدم بداند ۶۲ تا خواننده دارد که هر کدام ده نفرند، شاید که با اینها زمستان را سر کند.