برای سالگرد مرگم | دبلیو. اس. مروین

photo_2016-06-12_22-40-53

 

گفتم ساعت را نگاه می‌کنم شش است، دو دقیقه دیگر نگاه می‌کنم بیست دقیقه به هفت است، دو دقیقه دیگر نگاه می‌کنم از هفت گذشته…

گفت دو دقیقه دیگر نگاه کنی مرده‌ای.

 

و من یاد این شعر افتادم از دبلیو. اس. مروین، یکی از بهترین شاعرانی که شناخته‌ام و دشوار‌ترین‌شان.

 

 

برای سالگرد مرگم

 

هر سال بی آنکه بدانم از روزی گذشته‌ام

که در آن آخرین شعله‌های آتش به سویم موج برمی‌دارند

و سکوت، آشکار خواهد کرد

مسافر خستگی‌ناپذیر را

بسان پرتو یکی ستاره‌ی بی‌فروغ

 

آنگاه دیگر

در زندگی نخواهم دید خود را در جامه‌ای غریب

حیران بر زمین

و نخواهم دید عشق یک زن را

بی‌شرمی مردان را

و خود را که می‌نویسم امروز پس از سه روز باران

و نمی‌شنوم آواز چکاوک را و تمام خواهد شد سقوط

و تعظیم، بی‌ آنکه بدانی به چه.

 

 

عکس از مارک گلوسکی (Mark Glovsky)

نقدی بر دوئتی برای یک صدا

چند وقت پیش دوستی که تازه رمانش را منتشر کرده بود برایم نوشت در جایی قلمش را با فهمیه رحیمی مقایسه کرده‌اند؛ حسابی به او برخورده بود، که حق هم داشت.  برایش نوشتم وقتی «دوئتی برای یک صدا» منتشر شد، جز دوستانم هیچ‌کس درباره این کتاب چیزی ننوشت/نگفت که البته بعید هم نبود، فقط خواننده ناشناسی در سایت «گودریدز» چیزی در این مایه‌ها نوشته بود (نقل از حافظه): «به نظرم شعرها خوب هستند اما مترجم با بدسلیقگی تمام آنها را انتخاب کرده است.»

و این تنها نظری بود که من از یک خواننده غریبه درباره کتاب داشتم، و راستش حتا همان هم برایم ارزش داشت، به من می‌گفت کسی جایی این کتاب را خریده و خوانده، حالا گیرم که سلیقه‌مان یکی نباشد.

امروز دوست دیگری لینکی برایم فرستاد از یادداشتی که آقای امیرحسین بریمانی درباره کتاب «دوئتی برای یک صدا» در سایت پیاده‌رو نوشته‌اند.  معلوم است که خوشحالم شدم و بسیار سپاس‌گزار.

آقای بریمانی در یادداشت‌شان انتقاد کرده‌اند که چرا پاستان را «شاعر خانه» خوانده‌ام.  بسیار بیشتر از توجه ایشان به کتاب خوشحال شدم از این انتقاد، چون بهانه به دستم داد درباره چیزی بنویسم که موضوع مورد علاقه من است: شاعران خانه.

یادم هست در مقدمه نوشتم این شاعران را «شاعر خانه» می‌نامند که راه برای مخالفت باز باشد.  و حالا آقای بریمانی معترضند چنین برچسب‌هایی تقلیل‌گراست، و تقلیل‌گرایی مبتذل.  با بخش اول این گزاره موافقم اما با ابتذال تقلیل‌گرایی نه.  معتقدم هیچ چیز به ذات مبتذل نیست مگر آنکه زیادی زیاد یا زیادی کم باشد.  و ما ناگزیریم به تقلیل برای درک کثرت.

یادم هست این مجموعه را به این دلیل انتخاب و ترجمه کردم که می‌دیدم بیشتر زنان شاعر ایرانی که می‌شناسم بیش از هر چیز درباره خانه و خانواده می‌نویسند اما شهامت آن را ندارند که از چارچوب‌هایی که به آن معترضند بگذرند.  همان‌جا می‌مانند آنقدر که شعرهایشان همه شبیه هم به نظر می‌رسد.  برای این بود که پاستان را ترجمه کردم، و برای این بود که پاستان را «شاعر خانه» خواندم چون درست همان‌طور که آقای بریمانی در یادداشت خود نوشته‌اند، خانه برای پاستان بیش از آنکه مفهومی مادی باشد، تجریدی و ذهنی است.  پاستان در این خانه اسطوره‌ها را احضار می‌کند و برایشان میز می‌چیند، و گفتگویی را آغاز می‌کند که خواننده را از دیوارها عبور می‌دهد.  کاربرد عبارت «شاعر خانه» در مورد پاستان تلاشی بود برای ارائه تعریف دیگری از این نوع نوشتار، و فراهم ساختن نمونه‌‌ای برای خواننده ایرانی.

برای من، پاستان شاعر خانه است، خانه‌ای با مرزهایی فراتر از آنچه می‌شناسم، خانه‌ای که می‌تواند به وسعت تخیل شاعر باشد، و این اگر هم تقلیل باشد تقلیلی متکثر است، دست‌کم به باور من.

باری، این کم نمی‌کند از شادمانی من از اینکه خواننده‌ای این کتاب را خوانده، درباره‌ی آن نوشته، و بهانه‌ای شده تا من هم بنویسم.  از این خوشتر چه؟

 

 

امید علیه امید؛ نادژدا ماندلشتام/بیژن اشتری

Book-Sales-Omid-Alayhe-Omid407f41

«و البته که نمی‌توان ماندلشتام را به خاطر گیج و هراسان بودنش مقصر دانست.  چرا این توقع وجود دارد که ما باید آنقدر شجاع باشیم که بتوانیم در برابر همه هراس‌های زندان‌ها و اردوگاه‌های قرن بیستم ایستادگی کنیم؟ چرا توقع دارند هنگام پرتاب شدن به گورهای دسته جمعی سرود مقاومت بخوانیم؟ چرا توقع دارند هنگام سفر به زندان با واگن حمل گله سرود افتخار بخوانیم؟  چرا توقع دارند بازجوهایمان را درگیر مباحث مودبانه درباره نقش ترس در شعر کنیم، یا درباره تمایلات و انگیزه‌هایی که به سرودن شعر در یک وضعیت خشم و عصبانیت منجر می‌شود با آنها وارد بحث شویم؟

ترسی که در سرودن شعر وجود دارد با ترسی که آدم در حضور پلیس مخفی احساس می‌کند هیچ چیز مشترکی ندارد.  ترس مرموز و آمیخته با احترام ما در رویارویی با خود زندگی همیشه تحت الشعاع ترس بدوی‌تر ناشی از خشونت و نابودی قرار دارد.  ماندلشتام غالبا از این صحبت می‌کرد که چگونه ترس نوع نخست در پی آمدنِ انقلابی که آن همه در برابر دیدگان ما خون ریخته بود، ناپدید شد.»

از صفحه ۱۵۳ کتاب

 

دیشب خواب دیدم در اتحاد جماهیر شوروی هستم، معشوق پنهانی شاعری که برای استتار شاعر بودن‌اش کافه‌ای راه انداخته، و کافه خود پوششی است برای جنبش مقاومت، شبیه کافه آلبر در سریال ارتش سری.

در تمام خواب یا داشتم می‌گریختم، یا پنهان می‌کردم، یا پناه می‌دادم، یا از ترس بر خود می‌لرزیدم.

آخر شب‌ها، می‌نشینم این کتاب را می‌خوانم، و خیال می‌کنم خوابم از این کتاب بود.

پیش‌تر وقتی داشتم شعرهای ایلیا کامینسکی را ترجمه می‌کردم به شعر بلندی برخوردم به نام «خنیایی از آدم»، روایت شعری از زندگی ماندلشتام.  از آنجا بود که مندلشتام برایم خواندنی شد.  دنبال بیشتر خواندن از او، رسیدم به متن انگلیسی «امید علیه امید»، حکایت آنچه بر شاعر رفت از زبان نادژدا، همسر او.  کمی خواندم و بریدم، جانم تاب نداشت.

 

آقای بیژن اشتری به همت نشر ثالث ترجمه شسته و رفته‌ای از این کتاب منتشر کرده، دوباره نشسته‌ام و سخت‌جانی‌ام را می‌آزمایم.  آیا این بار به زبان مادری طاقت می‌آورم تا ته این کابوس بروم؟  نمی‌دانم.  آیا این یادداشت قرار است دعوت به خواندن این کتاب باشد؟ بله.  اگر حکایت این دوره برایتان جذاب است، اگر به شعر و ادبیات روسی در دوره استالین علاقه‌مندید، اگر دوست دارید بدانید آدم‌های دیگر در خفقان چطور زیسته‌اند، چطور مرده‌اند، چطور دوام آورده‌اند، چرا شوروی فروپاشید، و اگر دوست دارید تمام اینها را نه از زبان یک محقق و پژوهشگر که از زبان یک شاهد عینی بخوانید، این کتاب متعلق به شماست.