هشتم: بالشت \ لی یانگ لی

bf87f404599a65dda185e6bbdf80d767

 

 

می‌شود هرچیزی را زیرش پیدا کرد

آوای درختان، صفحات گمشده‌ی دریا.

 

هرچیزی جز خواب.

و شب رودخانه‌ای است که پل می‌زند

بین دو کرانه‌ی گفتن و شنفتن،

 

دژی بی‌دفاع و باکره.

 

می‌شود هر چیزی را زیر آن جای داد:

چشمه‌هایی مدفون زیر گل و لای و برگها،

خانه‌های کودکی.

 

و شب آغاز می‌شود وقتی سرانگشتان مادرم

از میان نخ‌ها می‌گذرند

گره می‌زنند و گره باز می‌کنند

تا برسند به سجاف فرسوده‌ی قصه‌ی ما.

 

شب، سایه‌ی دستهای پدرم

ساعت را برای لحظه‌ی رستاخیز کوک می‌کند.

 

یا شاید ساعتْ از هم گسسته، عددها پرواز کرده‌اند؟

می‌شود برای هر چیزی اینجا خانه‌ای یافت:

بال‌های دور انداخته، کفش‌های گم‌شده، الفبای قراضه.

 

برای هر چیزی جز خواب. و شب آغاز می‌شود

وقتی اولین یاسمن گردن زده شود و عطر اسیرش

سرانجام از میان کفن آزاد و رها گردد.

هفتم: باران \ جک گیلبرت

photo_2016-07-21_01-23-08

 

 

ناگهان این شکست.

این باران.

آبی‌ها که خاکستری شده‌اند

و قهوه‌ای‌ها که خاکستری شده‌اند

و زرد

که کهربایی بد رنگ.

در خیابانهای سرد

تن گرم تو.

در هر اتاقی که شد

تن گرم تو.

در میان همه مردمان

نبود تو

مردمانی که هستند همیشه

کسی غیرِ تو.

 

سالیان سال

آسوده بودم در کنار درختان

آشنا بودم با کوهستان.

شادکامی عادتم بود.

حالا

ناگهان

این باران.

ششم: بیلی هالیدی\ ئی اتلبرت میلر

 

گاهی ناشنوا

بهتر می‌شنود از نابینا

 

مردانی بوده‌اند

که وقتی اول بار

به آوازش گوش داده‌اند

 

تنها

گل روی موهایش را دیده‌اند و بس.

پنجم: پرتقال‌ها \ گری سوتو

 

photo_2016-07-21_01-23-24

 

 

اولین بار که با یه دختر بیرون رفتم،

دوازده سالم بود

سردم بود، وزن دو تا پرتغال تو جیب کتم

منو پایین می‌کشید

آذر ماه بود.  یخ زیر پاهام می‌شکست

نفسم یه لحظه جلو چشمم بود

بعد دیگه نبود.

داشتم می‌رفتم سمت خونه‌اش،

خونه‌ای که چراغ ایوونش شب و روز، تو آفتاب و بارون،

همیشه زرد و روشن بود.

یه سگ انقدر بهم پارس کرد تا

اون اومد بیرون، دستکشا رو

دستش کرد، صورتش

از قرمزی رژ لبش روشن بود.  من بهش لبخند زدم

دستمو گذاشتم رو شونه‌ش و از خیابون ردش کردم

از پارکینگ ماشینای اسقاطی و از کنار درختای تازه کاشته هم،

بعد بخار نفسامونو جلو فروشگاه دیدم

رفتیم تو، با صدای زنگ کوچیک بالای در سر و کله خانم فروشنده

از وسط قفسه‌ها پیدا شد.

چرخیدم سمت آب‌نباتا

که مثل صندلیای ورزشگاه ردیف شده بودن،

ازش پرسیدم چی می‌خواد،

تو چشمهاش نور بود و کنج لبش خنده.  دست کشیدم

رو سکه‌ ته جیبم،

اون شکلات رو برداشت،

قیمتش بیشتر از سکه من بود اما من هیچی نگفتم.

اول سکه رو درآوردم، بعد پرتقال رو

هر دو رو بی‌صدا گذاشتم رو پیشخون مغازه

سرمو که بالا آوردم، خانومه یه نگاه به چشام انداخت

و خیلی خوب فهمید قصه

چیه.

بیرون

چند تا ماشین با سر و صدا رد شدن

مه مثل یه کت کهنه

از درختا آویزون بود.

من دست دخترکمو گرفتم و تا  دو تا کوچه اون‌ورتر

ولش نکردم

بعد دستشو ول کردم

که بتونه شکلاتشو باز کنه

خودمم پرتقالو پوست کندم،

رو پس زمینه خاکستری آذر ماه،

پرتقال رنگ نور بود

اگه کسی از دور نگا می‌کرد

به خیالش می‌رسید

دارم تو دستام آتیش روشن می‌کنم.

 

 

چهارم: اعتدال بهاری \ ایمی لاول

74957561c98222958b3dc204d6f9e231

 

بوی خوش سنبل مثل مه‌ای پریده رنگ و تنک

بین من و کتابهایم نشسته؛

باد جنوب از اتاق می گذرد

و تن شعله‌ی شمع را می‌لرزاند.

عصب هایم تیر می کشند از صدای چک چک باران پشت پنجره

و خیالم پریشان است‌ از جوانه‌های سبزی که آن بیرون، در شب

سر بر می‌آورند.

 

چرا اینجا نیستی که فتحم کنی

با فراوانی عشق ناگزیرت.

 

 

نقاشی از هنری ماتیس

سوم: تصویر یک زن | جان یائو

 

نقاش‌ها همیشه تصویر زنی را کشیده‌اند
که تن می‌شوید یا شانه بر موهایش می‌کشد
و آن‌جا در کنار او آینه‌ای است.
و تو آن‌جایی، نشسته در وان حمام، پشتت را خم کرده‌ای.
خانه سرد است،
همیشه ی خدا زمستان سرد است.
اما تو بر موهایت شانه می‌کشی
و برای خودت آواز می‌خوانی.
گمانم یک لحظه‌ دیدم
آن‌چه نقاش‌ها دیده‌اند:
زنی نیمی دل باخته به خود
نیمی دل باخته به جهان

دوم: دعای نویسنده\ ایلیا کامینسکی

ba978ab353284779ff86dfd2cee1f06c

 

اگر قرار است به جای مردگان سخن بگویم، باید

جانور تن را ترک گویم،

 

باید همین شعر را دوباره و دوباره بنویسم

چرا که صفحه‌ی نانوشته پرچم سفیدی ست که می‌گوید رفتگان ما تسلیم شده‌اند.

 

اگر قرار است به جای آنان سخن بگویم، باید بر لبه‌ی مرز ِ

خویش قدم بردارم، باید چون مردی نابینا زندگی کنم

 

که در اتاق‌ها می‌گردد بی‌آنکه

به اسباب و اثاثیه برخورد کند.

 

آری این‌طور زندگی خواهم کرد.  می‌توانم از خیابان بگذرم و بپرسم: «چه سالی است؟»

می‌توانم در خواب برقصم

 

و در برابر آینه بخندم.

که حتا خواب هم دعاست،

 

خداوندگارا، جنون را در تو می‌ستایم، و

به زبانی که از آن من نیست از موسیقی‌ای سخن می‌گویم

 

که ما را بیدار می‌کند، موسیقی‌ای که در آن راه می‌رویم

چرا که هر چه می‌گویم

 

دادخواهی است، و تاریکترین روزها را

باید که ستایش کرد.

 

یکم: خداحافظی پیش از موعد/ لیندا پاستان

انسان دانا در زمان صلح آذوقه ی لازم برای زمان جنگ را مهیا می کند.

هوراس

 

 photo_2017-03-21_10-39-18

 

 

چرا همین حالا خداحافظی نکنیم

حالا که خیال می‌کنیم در سلامتی کامل هستیم

حالا، قبل از وقوع واقعه‌ی موعود،

می توانیم وداعی تام و تمام داشته باشیم

مثل قهرمان‌های فیلم در ساحل

که زیر سایه‌ی بمب‌ها به یکدگر خدانگهدار گفتند

و ما که جوان بودیم و دست در دست،

تماشایشان کردیم،

می‌توانیم از کلمات عاشقانه استفاده کنیم

از کجا معلوم بار دیگر برای گفتن‌شان فرصتی باشد.

می‌توانیم با لباس اصلی در اجرایی تمرینی

ساعت‌ها همدیگر را در آغوش بگیریم.

بعد برویم و زندگی مان را ادامه بدهیم

هر چند سال که مانده.

اشکالاتی که بعدها پیش می آید

شریان‌ها که مثل رودخانه‌هایی غرق در گل و لای بسته می‌شوند،

سلول‌های افسارگسیخته‌ای که هجوم می‌آورند تا از ما بگریزند

پی نوشتی خواهند بود بر زندگیمان

و دیگر هیچ اهمیتی نخواهند داشت،

روزهای معمولی پس از خداحافظی پیش از موعدمان را خوش می داریم،

در پیش‌بینی درازمدت وضعیت جوی، توفان را دیده بودیم

از این روست که دیگر بر ما اثر ندارد.

دیگر دست هیچ‌کس به ما نمی‌رسد.

دیگر لازم نیست هیچ‌وقت با هم خداحافظی کنیم.

 

 

شهری که در آن دوستت دارم

 

اینک برمی‌خیزم، و به شهر خواهم رفت

به کوی و برزن خواهم جست

آنکه جانم در آرزوی اوست.

 

غزل غزل‌های سلیمان ۳:۲

 

 

 

و زمانی، در شهری که در آن دوستت دارم

حتا یگانه‌ترین آوازهای من نیز بی‌پاسخ می‌ماند،

و من می‌گذرم از این خیابان‌های ناسور،

از فریادهای بلند کوچه‌ها‌،

و دالان غرقه در شب به جستجوی تو…

 

که مذاکراتم را با مه آغاز ‌کنم،

باران قیرگون مثل دندان بر قوطی حلبی گدا می‌ریزد،

یا دو مرد، شغال می‌شوند بر جان مرد سوم در پس‌کوچه‌هایی

که روشنایی مرموزشان از نیمکتی است سوزان در آتش،

که به دنبال خود بکشم انقراض خود را به جستجوی تو…

 

می‌گذرم از برابر نرده‌های حیاط مدرسه، درهای تخته‌کوب کلیسا،

صلیب شکسته برکنیسه‌ها، خانه‌های محفوظ از برای عبادت،

می‌گذرم از برابر پنجره‌های روزنامه‌پوش آپارتمان‌ها،

همراه با شهروندان درهم شکسته و تحت تعقیب،

در سرتاسر این شهر پر قصه،

که شمع‌ها دیوارهایش را سر پا نگه داشته‌اند

در شهر سپورها و پلیس‌ها

شهری که خانه می‌خوانمش، که در آن مهمانم…

 

کبودی آبی رنگ

بر تن، تو

مرا زیر و زبر می کنی.

مثل استخوان که خانه‌ی درد را به بر می‌کشد، پس

رنجه‌ی عشق توام، تن تو

 

شکل بازگشت‌ها، موی تو

تندیس نور، گرمای تو

باید از آن من باشد، میانت را

به دهان می‌برم، هر لحظه‌ی آن میوه‌ی نرم را،

چشمه‌ی وارونه‌ای که در آن خود را نمی‌بینم.

 

زبانم مزه‌ی زخمی تو را به یاد دارد.

رگ گردنم

تو را می‌پرستد. شمشیری

بین کفل‌هایم،

موی نهانگاه من بوی روغن انسانی می‌دهد.

 

سایه‌های زیر بازوانم،

قول می‌دهم، که مهربان باشند، سایه‌های

زیر صورتم.  اعداد را رها کن

اما بیا، ای آن غرابت دلنواز، ای خواهر نشیب و فراز.

به من بگو در میان اسیران

 

مرا از کجا خواهی شناخت حالا که موهایم بلند،

خونم چهل رنگ و خصمانه به راه‌هایم دخول کرده‌اند؟

در این بلوای لهجه‌ها و صرف زبان‌ها

چگونه خواهی شنید صدای مرا وقتی که دهان باز کنم؟

 

دنبال من بگرد، یکی هستم در میان خیل مردمان خاکستری

زیر عمارت‌های بلند ترک خورده،

هنر در هم شکسته.  نام‌های فراوانم را

مثل دسته‌ی پرندگان بالای سرت پر بده

دنبال تو خواهم آمد.

مرا با زیبایی‌ات آباد کن.

 

انبار کن در من این آتش غریب را

برگی آهنین بر من بکار، اما به مهر.

یک صد بار پیچیده شدم چروکیده شدم، اما نشکستم

پوست می‌اندازم آنقدر که ناب شوم، تا به تو برسم.

 

اما در این شهر

که در آن دوستت دارم

هیچ‌کس نمی‌آید، هیچ‌کس

در شکاف آجرها به دیدار من نمی‌آید؛

در میان تاریک روشنا،

 

هیچ دستی پنهانی نوازشم نمی‌کند، هیچ دهانی

نمک نابم را نمی‌چشد،

هیچ‌کس عسل را در شان بیدار نمی‌کند

همهمه را در میان دنده‌ها نمی‌شنود

کسب و کار ثروتمندان را در دوره‌ی رکود نمی‌بیند؛

کشتی‌ها به گل نشسته، من همچنان بار بسیار بر دوش به راهم ادامه می‌دهم.

 

ترجمه می‌کنند زبانم را خستگی و اشتهای زمان، خواب من

رها شده در ایستگاه‌های اتوبوس، در برابر درگاه مغازه‌ها،

بی‌خوابی من برقرار بود زیر آسمانی که

با سیم‌ها، شاخه‌ها و رشته‌های سیاه باران هاشور خورده بود.

 

تن هرزه‌ی باد در کوچه‌ها مچاله‌ام می‌کند، درها به هم کوبیده می‌شوند

مثل تفنگ‌هایی که شلیک می‌شوند، تفنگی شلیک می‌شود، بشقاب شیرینی چرخان از روی زمین می‌گذرد، صدای چرخیدنش شنیده می‌شود

کیسه‌ی نایلونی فربه از باد،

مثل پوستی به دور سیم‌های حصار می‌پیچد.

 

در هر نقطه از دل زمین که بیرون می‌آمد از خاک،

در انتظار تو بودم، و  فریاد نکشیدم.

در اتاق‌های متروکه، تن من تو را می‌خواست

و در سینه‌ام میل پرواز بود.

در یورش‌های هر روزه، تو را می‌خواندم

 

و صدای من تو را تعقیب می‌کرد

حتا در جهت عکس

به سوی آن شهر دیگر

که در آن زنی را دیدم

قوز کرده در خیابان

 

کنار پیکری

عقب می‌راند با دستمالی مگس‌ها را از برابر صورت جنازه.

آن زن

من نبودم. و

جنازه

 

خوابیده در آنجا، خوابیده در آنجا

چنان آرام، که سکون‌اش تلاشی عظیم می‌نمود، انگار

تمام هستی‌اش جمع شده بود

در حفره‌ی پیشانی‌، چنان آرام

که خیال می‌کردم همین حالاست که بنشیند و بلند بلند بخندد:

 

آن مرد من نبودم؛

زخم او، زخم او بود، مرگ او مرگ من نبود.

سربازی

که به او شلیک کرد و بعد سیگاری گیراند

من نبودم.

 

و آنها که در شهرهای سر تا سر جهان نمی‌بینم‌شان

آنها که نشسته، ایستاده، خوابیده

آنها که در زندان‌ها با دندان‌های شکسته شطرنج می‌زنند:

من نیستند.  بعضی‌شان

 

هم سن من‌اند، حتا هم‌قد و هم‌وزن؛

هیچ‌کدام‌شان من نیستند.

نه زنی که سیلی می‌خورد و نه مردی که لگد،

آنها که جان به در نمی‌برند

آنها که نام‌شان را نمی‌دانم؛

 

آنها برای همیشه من نیستند،

آنها که دیگر زنده نیستند

در شهرهایی که

تو در آن نیستی،

شهرهایی که در آن به دنبال تو گشتم.

 

باران می‌ایستد، ماه

در نفس‌هایش، ظاهر می‌شود آن بالا.

تنها صدا، صدای پر زدنی است در دوردست.

بر فراز بانک ملی، پرچم بعضی جمهوری‌ها

یا پرچم‌های دیگر

مثل آب بر آتش می‌تازند تا خود را از هم بدرند.

 

اگر حس کنم که شب می‌رود

تا پرده براندازد یا به صدایش اوج دهد،

تنها به این دلیل است که گرسنه‌ی

معنایم؛ شب

آرام آرام آب می‌شود.

 

و غرابتِ تو مثل مرگ من کامل است.

غرابت تو مرا از پای انداخته،

انگار ناگهان از اینجا به بالا نگاه کرده باشم

و دیده‌باشم ستارگان ناممکن رنگ می‌بازند.

غیبت تو تنبیه همه چیز است.

 

پس درست‌است آیا که دعا کنم

برای ذهنی که در آرزوی پروازی آزاد باشد

اما گرفتار شده باشد به قلابی به نام جهان

به آن دندان‌درد، به واقعیت؟

 

چه دعایی بخوانم؟ به درگاه که؟

کجایی تو

در شهرهایی که در آنها دوستت دارم،

شهرهایی که صبح‌ها از خواب برمی‌خیزند و می‌روند به سوی کار و پول

به سوی فرسنگ‌ها شکوه و ساحل‌های طلایی؟

 

صبح می‌آید به شهر خالی از تو.

صفحات و پنجره‌ها سوسویی می‌زنند، و تو آنجا نیستی.

کسی جارو می‌کشد بر جایش در پیاده رو،

بیدار می‌کند مستان را که مثل رخت چرک بر زمین افتاده‌اند،

و تو رفته‌ای.

 

تو در باد نیستی،

آنطور که کسی بر حاشیه‌ی کتابی می‌نویسد.

از آتش‌های کوچک در زمین‌های متروکه می‌روی.

از جایی که آدم‌ها جمع می‌شوند،

هر یک در آرزوی روح خود.

 

بین دیوارهای آجری،

در فضایی که بزرگتر از صورت من نیست

درخت جوان بی‌برگی در خاکی گل‌آلود ایستاده است.

شاخه‌هایش، لانه‌ی دهان‌های باز و نارس ِ

آتش‌هایی نزار که جز خوردن نمی‌دانند.

گرسنگی من برای تو کمتر از آنان نیست.

 

بر دروازه‌های شهری که در آن دوستت دارم

دریا خورشید را بر پشت خود می‌برد

زمین را می‌کوبد تا مجازاتش کند.

چه هُرمی دارد سنگینی لغزانش

سایش بی‌شعله‌ا‌ی بر صخره‌ها.

 

مثل این دریا، معرف من نیز یتیمی من است.

شلوغ با تلگرام‌های نرسیده

در ستیز با نام‌های مستعار

سردرگم از سفرهای اشتباه

با تبعیدهایم آمده‌ام که دوستت بدارم.

 

مستقیم از خشم پدرم

و دیر از رحم مادرم

دیر در این قرن و در صبح یک چهارشنبه

با نشان کسی که نه بهشت را دیده

نه جهنم را

 

زادگاه من غیب شد، و تابعیتم به­ دست آمد،

هم‌پیمان با سنگ‌های زمین، من

وارد شدم، بی آنکه تاریخ، عقب‌نشینی یا کمکی کرده باشد،

در روزهایی عاری از روز، بر زمین بی‌زمین‌ام

من دوباره وارد شدم

 

به شهری که در آن دوستت دارم.

و هرگز باور نکردم

انبوه رویا و کلمات بسیار، پوچ باشند.

 

 

 

پی‌نوشت: از شعرهایی است که از مجموعه شعرهای لی یانگ لی در «کتاب شبهایم» ممیزی شد، شعری که بسیار دوستش می‌دارم، شعری که حرف‌های بسیار برای گفتن دارد، بسیار بیش از آنکه نوشته شده است.  خیلی زود، همین فردا شاید، یادداشتی هم درباره این شعر، همین‌جا منتشر خواهم کرد. این شعرها را همراه دیگر شعرهایی که از مجموعه کتاب شبهایم حذف شد، می‌توانید از کتابچه «شهری که در آن دوستت دارم» دانلود کنید و بخوانید.

 

 

نقشه‌ی عشق| دونالد جاستیس

 

aafea27c59a4b9d4abcd901f9c733f55

 

چهره‌ی تو بیش از هر چهره‌ی دیگری

نقشه‌ی مکان‌هایی است که کم و بیش

یادم مانده در خواب به آنها سر زده‌ام

قاره‌هایی که یک خواب

از تمام مردمان بیدار پنهان نگاه داشته بود

تا آن زمان که در برابر چهره‌ی تو بیدار شدم،

بعد از آن بود که به یاد آوردم آن ساحل،

و آن درون تاریک را.

 

 

نقاشی عشاق از رنه مگریت، ۱۹۲۸