دهم: تعطیلات \ آدریان ریچ

photo_2016-07-21_01-22-19

 

تابستان کشور دیگری بود، جایی که سحرگاه پرندگان

ما را بیدار می‌کردند در میان برگهایی که دانه دانه پایین می‌افتادند

و به شیرینی بر تمامی سور و سرور ما مهر تأیید می‌زدند.

هوا که دست می‌کشید روی تن سبکتر بود، و مهربان‌تر،

و حسی در تن می‌شکفت انگار درختی پربار بود

که هر اشارت‌‌اش به گلی ختم می‌شد.

در آن سرزمین‌های بی‌قراول در کنار آبراهی سبز

از سبدی حصیری میوه برمی‌داشتیم

و لک هلو و شهد میو را بر لبهایمان می‌گذاشتیم

و زنبورهای طلایی را با دست دور می‌کردیم.  و هنگام بوسه

طعم آفتابی میوه را بر لب هم می‌چشیدیم، گویی منظر روبه‌رو

در مشت‌مان بود، و در هیچ نفسی به یاد نمی‌آوردیم

آن جاده‌ی درازی که دوباره ما را فرسنگ‌ها دور تا زمستان می‌برد.

ببرهای عمه جنیفر؛ آدریان ریچ

b50563b6c40f51ef2ecaeb4bd71d7549

 

 

ببرهای عمه جنیفر بر پرده می‌خرامند

این شهروندان زبرجدین روشن در یک جهان سبز‌

هراسی ندارند در دل از مردان ایستاده پای درختان

و قدم برمی‌دارند آرام در قطعیتی دلیر و درخشان.

 

انگشتان عمه جنیفر بال بال می‌زنند لابه‌لای نخ‌های پشمی

که به دشواری بتوان حتی بیرون کشید از آن سوزن عاج را

حلقه عروسی عمو جان

بر انگشت عمه جنیفر سنگین نشسته است

 

عمه که بمیرد دستان هراسانش آرام خواهند گرفت

و حلقه مصائب که او استاد گذر از آن شد، بر انگشتش باقی خواهد ماند.

و ببرها در پرده‌ی دست‌دوزش

خواهند خرامید پرغرور و بی‌هراس.