شب جشن| لیندا پاستان

شب جشن[۱]

اثر هنری روسو، رنگ و روغن بر بوم

 

Henri_Rousseau_-_A_Carnival_Evening

 

گرچه هیبت آسمان شب

چنان بوم را در خود گرفته

که ماه بیشتر

به سکه‌ای سیاه و کدر،

تخت و از رواج افتاده می‌ماند

تا ماه؛

 

گرچه درختان، غرق در سیاهی خود

چون دست گدایان

در نهایت بی‌برگی به بالا دراز شده‌اند؛

گرچه آنچه شاید چهره‌ای باشد

عاری از هر حس انسانی

به راه آنها

نگاه می‌کند؛

 

اما آن دو قامت کوچک

در پایین این نقاشی

در لباسهای جشن‌

بی‌ترس بر این ظلمات می‌تابند،

انگار دنیای تاریکی

تنها به خاطر یک میهمانی‌ است

که چراغهایش را خاموش کرده.

 

 

 

 

پی نوشت: این شعر باشد برای غروب تاریک جمعه، ۱۰ تیر ۹۶

نقدی بر “کتاب شبهایم”، نوشته آقای سیروس جاهد

آقای سیروس جاهد همشهری هنرمندم، زحمت کشیده‌اند و در یادداشتی نظرشان را درباره‌ی شعرهای لی یانگ لی و ترجمه کتاب شبهایم نوشته‌اند.  شما هم اگر کتاب را خواندید، نظرتان را برایم بنویسید، لازم نیست نقد حرفه‌ای بنویسید حتی اگر حس و حالتان از خواندن شعرها را برایم بنویسید به من کمک کرده‌اید از دید شما با ترجمه شعرها روبرو شوم و این، بی‌تردید، به من کمک می‌کند بهتر و دقیق‌تر ترجمه کنم.  از آقای جاهد، و از همه شما که شعر می‌خوانید سپاسگزارم.

 

یاداشتی بر ” کتاب شب هایم ” از لی یانگ لی

نوشته آقای سیروس جاهد

 

نشر حکمت کلمه مجموعه شعری منتشر کرده است با نام “کتاب شب هایم” از لی یانگ لی با ترجمه آزاده کامیار.

تردیدی نیست که ترجمه شعر از دشوارترین ترجمه ها محسوب می شود زیرا که شعر حالتی آهنگین دارد و از نظم و وزن موسیقیایی خاصی پیروی می کند، در نتیجه ترجمه آن به زبان دیگر تا اندازه زیادی نظم موسیقیایی آن را در هم می شکند و از رمز و راز شگفتی آفرین آن می کاهد. برگردان شعر از زبانی به زبان دیگر در بهترین حالت، بدل به نثری زیبا خواهد شدکه از تبدبل شعر موزون پدید آمده است. با این حال اگر مترجم با ذوق باشد می تواند خلاقیت های نهفته در اثر اصلی را به زبان دیگر انتقال بدهد. اما فقط ذوق تنها کافی نیست. به گفته احمد پوری در کتاب ” ناممکن ممکن ” علاوه بر ذوق، مترجم شعر حتما باید شعر شناس هم باشد. البته نه به صورت خیلی فنی و کارشناسانه بلکه حداقل تا حدی که بتواند شعر خوب و بد را از هم تشخیص دهد…” این ویژگیها زمانی اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد که اثر ترجمه از شاعران شناخته شده و معتبری باشد مثل لی یانگ لی. و آزاده کامیار با اینکه مترجم جوانی محسوب می شود توانسته است با تبحر و خلاقیت ذاتی خود، ترجمه خوب و قابل قبولی از این کتاب دشوار ارائه دهد و این نشان از شناخت و تسلط ایشان بر زبان های انگلیسی و فارسی و نیز آشنایی با جهان شعر و شاعری دارد.

شعرهای کتاب شب هایم یانگ لی از چهار کتاب این شاعر، گل سرخ، شهری که در آن دوستت دارم، کتاب شب هایم و پشت چشم های من انتخاب شده اند. یانگ لی شاعری است که احتمالا در میان شعر دوستان ایرانی کمتر شناخته شده است. شاعری با اصالت چینی که بخاطر تبعید سیاسی پدرش به اندونزی، در آنجا متولد می شود اما سرانجام پس از تحمل مصائب بسیار که بر او و خانواده اش می گذرد، در آمریکا ساکن می شود.

زبان شعری یانگ لی انگلیسی است و آنچنانکه از شعرهایش بر می آید شاعری است با سلوکی عارفانه که به سکوت در شعر عشق می ورزد چرا که اعتقاد دارد سکوت حاضر در شعر، آدمی را به ژرفای درون می برد و موجبات پالایش روح و جسم وی را فراهم می سازد. در شعرهای یانگ لی سیاست و اجتماع جایگاهی ندارند. چرا که دغدغه او در وهله نخست نشان دادن حضور خدا در همه جا و همه چیز است، در پیرامون ما، در اشیاء و در طبیعتی خاموش یا پر سر و صدا که ما را در بر گرفته است. او جهان و هر آنچه در اوست را نشانه ای از حضور خداوند در ذره ذره وجود می داند و سعی می کند تا این ایمان معنوی را بگونه ای ناپیدا در شعرهایش انعکاس دهد. بواقع آنچنانکه از شعرهایش بر می آید تمام هدف شاعر از سرایش شعر، شناخت خویشتن است، روایتی گاه طولانی و چند لایه که نه در شکلی پیچیده و غامض که به شیوه ای ساده اما عمیق، الوهیت انسان را در مواجهه حقیقی با خداوند، به نمایش می گذارد.

و نترس

چشم ها که بسته باشند، نگاه می کنی به درون

و می بینی شب

سکوت است که پس از ستارگان به صدا در می آید

و کلام آخر نیز

که هر آغازی از اوست، شب را بجوی

از دیدگاه یانگ لی آگاهی حاصل از شعر، حقیقی ترین آگاهی برای هر انسان اعم از  زشت و زیبا، فقیر و غنی و جنایتکار و بی گناه  محسوب می شود، او شعر را همه چیز می انگارد، گذرگاهی رو به کمال که می تواند هماهنگی، انسجام معنوی و در نهایت صلح و آرامش را در این جهان سرشار از خشونت و بی رحمی، برای همه مردم به ارمغان بیاورد.

شعر یانگ لی شعری روایی است که با کاستی هایی نیز همراه است مثل کم رنگ بودن تصویر سازی، بلندی بیهوده برخی از شعرها که به اضافه گویی و تکرار می رسد… شعری تغزلی و عارفانه که از ایمان شهودی مسیحی الهام می گیرد و در عین حال عطر و بوی تعالیم بودایی را نیز به مشام می رساند.  نگره ای انسانی که در پیوند با خانواده، عشق و حتی مرگ، شکلی ماورایی به خود می گیرد. او را می توان شاعر زهد و سالک طریقت دانست.

و آن چه نمی گوید

صدای باد است در میان درختان.

راه می رود

و راهش سالیانی است که پشت سرش امتداد می یابند.

می خوابد.

خوابش می شود

رودخانه ای که خانه ام را

در کنارش ساخته ام.

حالا بر کدام سمت رودم من

بیدارم یا که خواب می بینم؟

می گوید، از پنجره دور شو. بخواب.

آن بیرون هیچ تاریکی نیست که اول در تو نباشد.

سخن را با نقل قولی تامل برانگیز از شاعر به پایان می بریم: آنهایی که شعر می خوانند اما شعر نمی نویسند مثل کسانی هستند که فقط درباره بوته های سوزان شنیده اند. اما وقتی شما خود شعر می نویسید انگار درون بوته های سوزان نشسته اید. فکر می کنم همه باید شعر بنویسند. دوستانی دارم که می گویند ” تنها خوانندگان شعر شاعران هستند.” من هم جواب می دهم ” برای همین همه باید شعر بنویسند.”

 

روی تخت؛ سینتیا لوئن

98a83ada6716e68eca5cc2bb62675779

 

گاهی وقتی اینجا خوابیده‌ایم

دلم می‌خواهد دستم را از روی سینه‌ات بردارم، بالا ببرم، مشت کنم

و بی هوا بکوبم وسط صورت از همه جا بی‌خبرت

 

به این می‌ماند که بترسی از بلند فریاد کشیدن

در سالن ساکت تاتر

وقتی مهمترین بخش نمایش

در حال اجراست.

 

تماشاگران به سوی صدا سر بر می‌گردانند

بازیگران روی صحنه مات می‌مانند،

و مرا کشان کشان از سالن بیرون می برند.

 

دلم می‌خواست نمایش را ببینم

همان‌قدر که دلم می‌خواهد اینجا روی تخت بمانم

و زیر گوش تو زمزمه کنم: عشق من.

در دام کمال طلبی، ماریون وودمن

photo_2017-05-30_22-56-18

 

«انرژی زنانه، اقیانوس پهناور هستی جاودان بوده، هست، و همواره خواهد بود.  جایگاه جانوران ازلی «سرخ دندان و پنجه» است؛ دانه‌های بالقوه‌ی زندگی را در خود دارد؛ قانون طبیعت را می‌شناسد و با عدالتی بی‌رحمانه آن را اجرا می‌کند؛ در لحظه‌ی همیشگی اکنون حاضر است.  او الگوی حرکتی یگانه‌ی خود را دارد که آهسته‌تر از شتاب چرخش نیروی مردانه است، به نظر می‌رسد در این حرکت به خود بازمی‌گردد، اما ناگزیر به سمت نور جذب می‌شود.  در می‌یابد چه چیزی برایش دارای معنا و مفهوم است و به همان می‌پردازد.  می‌تواند سخت کوش باشد اما بازی را ترجیح می‌دهد چرا که عاشق زندگی ا‌ست.  عاشق است و اگر نیروی مردانه در این عشق وارد شود، انرژی او آزاد می‌گردد و به شکل امواج همیشگی امید نو، ایمان نو، و قلمروهای نامکشوف عشق، در زندگی جریان می‌یابد.» 

 

بهار امسال یک کتاب دیگر هم داشتم: در دام کمال طلبی، نوشته ماریون وودمن.  این کتاب در حوزه‌ی روان‌شناسی و اسطوره‌شناسی است.

ظاهرا کتاب به مساله‌ی کمال‌گرایی می‌پردازد که خود را به صورت چاقی با کم‌اشتهایی عصبی در زنان نشان اما مخاطبان این کتاب تمام زنان و مردان گرفتار در این دامند، همه‌ی کسانی که بسیار باهوش و توانا هستند اما هیچ وقت حاضر نیستند به آب بزنند از ترس خیس شدن.

وودمن در این کتاب گرسنگی انسان برای مفهومی معنوی را دلیل عقده کمال‌طلبی می‌داند  و شرح می‌دهد چگونه نیاز به پیوندی مقدس با نیرویی بزرگتر از نیروی محدود انسانی باعث می‌شود ما به دنبال سراب آرمانی کمال‌طلبی برویم.

برای من کتاب جالبی بود، به خصوص که کلی اسطوره و داستان هم در کتاب مطرح می‌شود از از مکبث شکسپیر گرفته تا اسطوره چرخه‌ی حلقه، اپرای معروف واگنر، تا حکایت برونهیلد و والهالا و اسطوره‌های مربوط به مدونای سیاه.

نه به عنوان مترجم، به عنوان یک خواننده، درک بعضی از قسمت‌های کتاب برای من چالش بزرگی بود و احساس می‌کردم نویسنده باید بیشتر توضیح می‌داد اما با همه اینها کتاب را دوست داشتم.

نشر هیرمند کتاب را منتشر کرده است، من ۳۰ بوک را چک کردم، کتاب را فعلا موجود نداشتند، اما خود سایت هیرمند هم کتاب را می‌فروشد.

 

شهری که در آن دوستت دارم

 

اینک برمی‌خیزم، و به شهر خواهم رفت

به کوی و برزن خواهم جست

آنکه جانم در آرزوی اوست.

 

غزل غزل‌های سلیمان ۳:۲

 

 

 

و زمانی، در شهری که در آن دوستت دارم

حتا یگانه‌ترین آوازهای من نیز بی‌پاسخ می‌ماند،

و من می‌گذرم از این خیابان‌های ناسور،

از فریادهای بلند کوچه‌ها‌،

و دالان غرقه در شب به جستجوی تو…

 

که مذاکراتم را با مه آغاز ‌کنم،

باران قیرگون مثل دندان بر قوطی حلبی گدا می‌ریزد،

یا دو مرد، شغال می‌شوند بر جان مرد سوم در پس‌کوچه‌هایی

که روشنایی مرموزشان از نیمکتی است سوزان در آتش،

که به دنبال خود بکشم انقراض خود را به جستجوی تو…

 

می‌گذرم از برابر نرده‌های حیاط مدرسه، درهای تخته‌کوب کلیسا،

صلیب شکسته برکنیسه‌ها، خانه‌های محفوظ از برای عبادت،

می‌گذرم از برابر پنجره‌های روزنامه‌پوش آپارتمان‌ها،

همراه با شهروندان درهم شکسته و تحت تعقیب،

در سرتاسر این شهر پر قصه،

که شمع‌ها دیوارهایش را سر پا نگه داشته‌اند

در شهر سپورها و پلیس‌ها

شهری که خانه می‌خوانمش، که در آن مهمانم…

 

کبودی آبی رنگ

بر تن، تو

مرا زیر و زبر می کنی.

مثل استخوان که خانه‌ی درد را به بر می‌کشد، پس

رنجه‌ی عشق توام، تن تو

 

شکل بازگشت‌ها، موی تو

تندیس نور، گرمای تو

باید از آن من باشد، میانت را

به دهان می‌برم، هر لحظه‌ی آن میوه‌ی نرم را،

چشمه‌ی وارونه‌ای که در آن خود را نمی‌بینم.

 

زبانم مزه‌ی زخمی تو را به یاد دارد.

رگ گردنم

تو را می‌پرستد. شمشیری

بین کفل‌هایم،

موی نهانگاه من بوی روغن انسانی می‌دهد.

 

سایه‌های زیر بازوانم،

قول می‌دهم، که مهربان باشند، سایه‌های

زیر صورتم.  اعداد را رها کن

اما بیا، ای آن غرابت دلنواز، ای خواهر نشیب و فراز.

به من بگو در میان اسیران

 

مرا از کجا خواهی شناخت حالا که موهایم بلند،

خونم چهل رنگ و خصمانه به راه‌هایم دخول کرده‌اند؟

در این بلوای لهجه‌ها و صرف زبان‌ها

چگونه خواهی شنید صدای مرا وقتی که دهان باز کنم؟

 

دنبال من بگرد، یکی هستم در میان خیل مردمان خاکستری

زیر عمارت‌های بلند ترک خورده،

هنر در هم شکسته.  نام‌های فراوانم را

مثل دسته‌ی پرندگان بالای سرت پر بده

دنبال تو خواهم آمد.

مرا با زیبایی‌ات آباد کن.

 

انبار کن در من این آتش غریب را

برگی آهنین بر من بکار، اما به مهر.

یک صد بار پیچیده شدم چروکیده شدم، اما نشکستم

پوست می‌اندازم آنقدر که ناب شوم، تا به تو برسم.

 

اما در این شهر

که در آن دوستت دارم

هیچ‌کس نمی‌آید، هیچ‌کس

در شکاف آجرها به دیدار من نمی‌آید؛

در میان تاریک روشنا،

 

هیچ دستی پنهانی نوازشم نمی‌کند، هیچ دهانی

نمک نابم را نمی‌چشد،

هیچ‌کس عسل را در شان بیدار نمی‌کند

همهمه را در میان دنده‌ها نمی‌شنود

کسب و کار ثروتمندان را در دوره‌ی رکود نمی‌بیند؛

کشتی‌ها به گل نشسته، من همچنان بار بسیار بر دوش به راهم ادامه می‌دهم.

 

ترجمه می‌کنند زبانم را خستگی و اشتهای زمان، خواب من

رها شده در ایستگاه‌های اتوبوس، در برابر درگاه مغازه‌ها،

بی‌خوابی من برقرار بود زیر آسمانی که

با سیم‌ها، شاخه‌ها و رشته‌های سیاه باران هاشور خورده بود.

 

تن هرزه‌ی باد در کوچه‌ها مچاله‌ام می‌کند، درها به هم کوبیده می‌شوند

مثل تفنگ‌هایی که شلیک می‌شوند، تفنگی شلیک می‌شود، بشقاب شیرینی چرخان از روی زمین می‌گذرد، صدای چرخیدنش شنیده می‌شود

کیسه‌ی نایلونی فربه از باد،

مثل پوستی به دور سیم‌های حصار می‌پیچد.

 

در هر نقطه از دل زمین که بیرون می‌آمد از خاک،

در انتظار تو بودم، و  فریاد نکشیدم.

در اتاق‌های متروکه، تن من تو را می‌خواست

و در سینه‌ام میل پرواز بود.

در یورش‌های هر روزه، تو را می‌خواندم

 

و صدای من تو را تعقیب می‌کرد

حتا در جهت عکس

به سوی آن شهر دیگر

که در آن زنی را دیدم

قوز کرده در خیابان

 

کنار پیکری

عقب می‌راند با دستمالی مگس‌ها را از برابر صورت جنازه.

آن زن

من نبودم. و

جنازه

 

خوابیده در آنجا، خوابیده در آنجا

چنان آرام، که سکون‌اش تلاشی عظیم می‌نمود، انگار

تمام هستی‌اش جمع شده بود

در حفره‌ی پیشانی‌، چنان آرام

که خیال می‌کردم همین حالاست که بنشیند و بلند بلند بخندد:

 

آن مرد من نبودم؛

زخم او، زخم او بود، مرگ او مرگ من نبود.

سربازی

که به او شلیک کرد و بعد سیگاری گیراند

من نبودم.

 

و آنها که در شهرهای سر تا سر جهان نمی‌بینم‌شان

آنها که نشسته، ایستاده، خوابیده

آنها که در زندان‌ها با دندان‌های شکسته شطرنج می‌زنند:

من نیستند.  بعضی‌شان

 

هم سن من‌اند، حتا هم‌قد و هم‌وزن؛

هیچ‌کدام‌شان من نیستند.

نه زنی که سیلی می‌خورد و نه مردی که لگد،

آنها که جان به در نمی‌برند

آنها که نام‌شان را نمی‌دانم؛

 

آنها برای همیشه من نیستند،

آنها که دیگر زنده نیستند

در شهرهایی که

تو در آن نیستی،

شهرهایی که در آن به دنبال تو گشتم.

 

باران می‌ایستد، ماه

در نفس‌هایش، ظاهر می‌شود آن بالا.

تنها صدا، صدای پر زدنی است در دوردست.

بر فراز بانک ملی، پرچم بعضی جمهوری‌ها

یا پرچم‌های دیگر

مثل آب بر آتش می‌تازند تا خود را از هم بدرند.

 

اگر حس کنم که شب می‌رود

تا پرده براندازد یا به صدایش اوج دهد،

تنها به این دلیل است که گرسنه‌ی

معنایم؛ شب

آرام آرام آب می‌شود.

 

و غرابتِ تو مثل مرگ من کامل است.

غرابت تو مرا از پای انداخته،

انگار ناگهان از اینجا به بالا نگاه کرده باشم

و دیده‌باشم ستارگان ناممکن رنگ می‌بازند.

غیبت تو تنبیه همه چیز است.

 

پس درست‌است آیا که دعا کنم

برای ذهنی که در آرزوی پروازی آزاد باشد

اما گرفتار شده باشد به قلابی به نام جهان

به آن دندان‌درد، به واقعیت؟

 

چه دعایی بخوانم؟ به درگاه که؟

کجایی تو

در شهرهایی که در آنها دوستت دارم،

شهرهایی که صبح‌ها از خواب برمی‌خیزند و می‌روند به سوی کار و پول

به سوی فرسنگ‌ها شکوه و ساحل‌های طلایی؟

 

صبح می‌آید به شهر خالی از تو.

صفحات و پنجره‌ها سوسویی می‌زنند، و تو آنجا نیستی.

کسی جارو می‌کشد بر جایش در پیاده رو،

بیدار می‌کند مستان را که مثل رخت چرک بر زمین افتاده‌اند،

و تو رفته‌ای.

 

تو در باد نیستی،

آنطور که کسی بر حاشیه‌ی کتابی می‌نویسد.

از آتش‌های کوچک در زمین‌های متروکه می‌روی.

از جایی که آدم‌ها جمع می‌شوند،

هر یک در آرزوی روح خود.

 

بین دیوارهای آجری،

در فضایی که بزرگتر از صورت من نیست

درخت جوان بی‌برگی در خاکی گل‌آلود ایستاده است.

شاخه‌هایش، لانه‌ی دهان‌های باز و نارس ِ

آتش‌هایی نزار که جز خوردن نمی‌دانند.

گرسنگی من برای تو کمتر از آنان نیست.

 

بر دروازه‌های شهری که در آن دوستت دارم

دریا خورشید را بر پشت خود می‌برد

زمین را می‌کوبد تا مجازاتش کند.

چه هُرمی دارد سنگینی لغزانش

سایش بی‌شعله‌ا‌ی بر صخره‌ها.

 

مثل این دریا، معرف من نیز یتیمی من است.

شلوغ با تلگرام‌های نرسیده

در ستیز با نام‌های مستعار

سردرگم از سفرهای اشتباه

با تبعیدهایم آمده‌ام که دوستت بدارم.

 

مستقیم از خشم پدرم

و دیر از رحم مادرم

دیر در این قرن و در صبح یک چهارشنبه

با نشان کسی که نه بهشت را دیده

نه جهنم را

 

زادگاه من غیب شد، و تابعیتم به­ دست آمد،

هم‌پیمان با سنگ‌های زمین، من

وارد شدم، بی آنکه تاریخ، عقب‌نشینی یا کمکی کرده باشد،

در روزهایی عاری از روز، بر زمین بی‌زمین‌ام

من دوباره وارد شدم

 

به شهری که در آن دوستت دارم.

و هرگز باور نکردم

انبوه رویا و کلمات بسیار، پوچ باشند.

 

 

 

پی‌نوشت: از شعرهایی است که از مجموعه شعرهای لی یانگ لی در «کتاب شبهایم» ممیزی شد، شعری که بسیار دوستش می‌دارم، شعری که حرف‌های بسیار برای گفتن دارد، بسیار بیش از آنکه نوشته شده است.  خیلی زود، همین فردا شاید، یادداشتی هم درباره این شعر، همین‌جا منتشر خواهم کرد. این شعرها را همراه دیگر شعرهایی که از مجموعه کتاب شبهایم حذف شد، می‌توانید از کتابچه «شهری که در آن دوستت دارم» دانلود کنید و بخوانید.

 

 

گاهی به زمین نگاه کن

img_2972

 

و این خاصیت مرگ است که به همه چیز معنا می‌دهد و معنا را از همه‌چیز می‌برد، از هر تلاش و دغدغه و چه‌کنم کنمی.  آینده نیست می‌شود، و جهان چنان از قطعیت تهی، که تنها باقی می‌ماند همین دم، لرزان و شکننده. دم عمیق می‌شود و بازدم مردد و مشکوک.

تردید می‌کنی که آنچه به نام زندگی رفته، نکند خوابی بوده باشد فقط.  اینجاست که عکس‌ها پیدایشان می‌شود تا رفته را از رفته‌بودگی خویش نجات دهد.

من دنبال عکسهای تو بودم که به این عکس رسیدم. از آدمهای این عکس، همه رفته‌اند. جز تو، من و برادرم.  تو در این عکس نیستی اما تو اگر نبودی این عکس هم نبود.  تو در این عکس نیستی اما از همه بیشتر هستی مثل حالا، مثل همیشه.

به خودمان نگاه می‌کنم از پشت چشمان تو، و دلم خردکی گرم می‌شود و جانم اندکی امن.  شک ندارم هنوز به ما نگاه می‌کنی.

رازی بر دوش| جیسون شیندر

46f78b984c9faca9f8c794a51c4bceaf

 

 

ایرنه عاشق مردی است

که از سکس می‌ترسد—

ایرنه

 

هر چیزی را آزموده

گفته اشکالی ندارد،

بغلم کن تا خوابم ببرد.

 

می‌گوید، “چرا انقدر

بهش فکر می‌کنی.”

اما من می‌خواهم

 

هر حسی را بشناسم

هیچ جایی نباشد که لمس نکرده باشم،

اما دستم را پس می‌کشم

 

ایرنه فهمیده

نمی توانم نزدیک زنی بمانم

طولانی و

 

زیاد.

می گویم، “با من بدرفتاری کرده‌اند.”

می‌گوید “یک لیوان چای می‌خواهی؟”

 

 

می‌گویم “نمی‌توانم هیچ چیزی را آغاز کنم”

و بعد

توضیح می دهم

 

چه چیزهایی را می‌خواهم آغاز کنم.

درباره‌ی سالن‌های رقص حرف می‌زنیم

آستین‌های بلند و کمربندها،

 

می‌گویم یک روز

باید برویم یک جایی

اما

 

هیچ جایی به فکرمان نمی‌رسد

و بعد بی‌هوا می‌گویم

هیچ وقت

 

آنقدر دوست داشته نشدم

که بتوانم دوست داشته باشم.

و این را طوری می‌گویم انگار

 

همه‌ی این جهان لعنتی

را گذاشته بودند در دستهای من

و من راضی نشدم.

 

من نگاه می‌کنم

به دیوار.

ایرنه

 

از پنجره به بیرون نگاه می‌کند

چون نیاز دارد

جایی حضور داشته باشد.

 

 

بعدتر، یادداشتی می‌گذارم:

برای این همه رنج معذرت می‌خواهم

یعنی: تو چرا

 

نمی‌روی؟

من هرگز این داستان را نگفته‌ام.

حتی

 

در لحظه مردن هم

خواهم گفت

این داستان شخص دیگری‌ است.

 

نقاشی از مارک روتکو

یک شب که بیرون رفته بودم | دبلیو. اچ. اودن

 

یک شب که بیرون رفته بودم،

وقتی در خیابان بریستول قدم می‌زدم،

جمعیت روان در پیاده‌رو

مزارع گندم بودند به وقت خرمن.

 

آن پایین، بر کناره‌ی رود

شنیدم عاشقی می‌خواند

زیر طاق پل راه‌آهن که:

«عشق پایانی ندارد.

 

دوستت خواهم داشت، جان من، دوستت خواهم داشت

تا وقتی چین برسد به آفریقا،

و رود بپرد از سر کوه

و ماهی آزاد آواز بخواند در کوی و برزن

 

دوستت خواهم داشت تا اقیانوس

در هم پیچیده و آویخته و خشک گردد

و هفت ستاره مثل غازها در آسمان

فریاد برکشند.

 

سال‌ها همچون خرگوش‌ها خواهند دوید

چرا که در آغوشم

گل زمانه را نگه داشته‌ام،

و نخستین عشق جهان را.»

 

درست در همان لحظه تمام ساعت‌های شهر

به صدا درآمدند:

«مگذار زمان تو را بفریبد،

چیرگی بر زمان کار تو نیست.

 

در نقب‌های کابوس

جایی که برهنه است عدالت،

زمان از پس سایه پاس می‌دهد

همین که ببوسی دلدارت را، گلویش را صاف می‌کند‌.

 

در سردردها و دلواپسی‌ها

مبهم و سربسته، زندگی می چکد و از دست می رود،

و زمان، فردا یا امروز خیالی خود را

خواهد داشت.

 

دره سبز می‌راند

برف مهیب را به هزار سو؛

زمان می‌شکند رشته‌ی رقص‌ها را

و قوس بی‌نقص تن شناگر را به وقت شیرجه.

 

دستانت را در آب بگذار،

دستانت را تا مچ در آب بگذار؛

زل بزن، زل بزن به کف آبگیر

و فکر کن به آنچه از دست داده‌ای.

 

کوه یخ به در گنجه می‌کوبد،

بیابان در بستر آه می‌کشد

و ترک در فنجان چای، کوچه‌ای می‌گشاید

که باز می‌شود به سرزمین مردگان.

 

اینجا بلیت گدایان برنده می‌شود

و غول به چشم جک دلربا می‌رسد،

و پسرک آرام چون زنبق سپید، نعره می‌کشد

و ژیل[۱] به پشت بر زمین می‌افتد.

 

بنگر، به آینه بنگر،

به پریشانی خود بنگر:

زندگی موهبت باقی خواهد ماند

حتی اگر نتوانی از آن بی‌بهره بمانی.

 

بایست، در کنار پنجره بایست

وقتی اشک‌های سوزان جاری می‌شوند؛

باید که دوست بداری همسایه‌ی ناراست خود را

با قلب ناراست خود.

 

دیر بود، دیر وقت شب،

عشاق رفته بودند؛

ساعت‌ها دست از نواختن برداشته بودند؛

و رود ژرف و عمیق همچنان به رفتن ادامه می‌داد.»

 

 

 

[۱] .  اشاره به شعر کودکانه که در آن جک و ژیل برای آوردن آب به بالای تپه رفته بودند، و در مسیر بازگشت به زمین می‌افتند.