شب جشن| لیندا پاستان

شب جشن[۱]

اثر هنری روسو، رنگ و روغن بر بوم

 

Henri_Rousseau_-_A_Carnival_Evening

 

گرچه هیبت آسمان شب

چنان بوم را در خود گرفته

که ماه بیشتر

به سکه‌ای سیاه و کدر،

تخت و از رواج افتاده می‌ماند

تا ماه؛

 

گرچه درختان، غرق در سیاهی خود

چون دست گدایان

در نهایت بی‌برگی به بالا دراز شده‌اند؛

گرچه آنچه شاید چهره‌ای باشد

عاری از هر حس انسانی

به راه آنها

نگاه می‌کند؛

 

اما آن دو قامت کوچک

در پایین این نقاشی

در لباسهای جشن‌

بی‌ترس بر این ظلمات می‌تابند،

انگار دنیای تاریکی

تنها به خاطر یک میهمانی‌ است

که چراغهایش را خاموش کرده.

 

 

 

 

پی نوشت: این شعر باشد برای غروب تاریک جمعه، ۱۰ تیر ۹۶

نقدی بر “کتاب شبهایم”، نوشته آقای سیروس جاهد

آقای سیروس جاهد همشهری هنرمندم، زحمت کشیده‌اند و در یادداشتی نظرشان را درباره‌ی شعرهای لی یانگ لی و ترجمه کتاب شبهایم نوشته‌اند.  شما هم اگر کتاب را خواندید، نظرتان را برایم بنویسید، لازم نیست نقد حرفه‌ای بنویسید حتی اگر حس و حالتان از خواندن شعرها را برایم بنویسید به من کمک کرده‌اید از دید شما با ترجمه شعرها روبرو شوم و این، بی‌تردید، به من کمک می‌کند بهتر و دقیق‌تر ترجمه کنم.  از آقای جاهد، و از همه شما که شعر می‌خوانید سپاسگزارم.

 

یاداشتی بر ” کتاب شب هایم ” از لی یانگ لی

نوشته آقای سیروس جاهد

 

نشر حکمت کلمه مجموعه شعری منتشر کرده است با نام “کتاب شب هایم” از لی یانگ لی با ترجمه آزاده کامیار.

تردیدی نیست که ترجمه شعر از دشوارترین ترجمه ها محسوب می شود زیرا که شعر حالتی آهنگین دارد و از نظم و وزن موسیقیایی خاصی پیروی می کند، در نتیجه ترجمه آن به زبان دیگر تا اندازه زیادی نظم موسیقیایی آن را در هم می شکند و از رمز و راز شگفتی آفرین آن می کاهد. برگردان شعر از زبانی به زبان دیگر در بهترین حالت، بدل به نثری زیبا خواهد شدکه از تبدبل شعر موزون پدید آمده است. با این حال اگر مترجم با ذوق باشد می تواند خلاقیت های نهفته در اثر اصلی را به زبان دیگر انتقال بدهد. اما فقط ذوق تنها کافی نیست. به گفته احمد پوری در کتاب ” ناممکن ممکن ” علاوه بر ذوق، مترجم شعر حتما باید شعر شناس هم باشد. البته نه به صورت خیلی فنی و کارشناسانه بلکه حداقل تا حدی که بتواند شعر خوب و بد را از هم تشخیص دهد…” این ویژگیها زمانی اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد که اثر ترجمه از شاعران شناخته شده و معتبری باشد مثل لی یانگ لی. و آزاده کامیار با اینکه مترجم جوانی محسوب می شود توانسته است با تبحر و خلاقیت ذاتی خود، ترجمه خوب و قابل قبولی از این کتاب دشوار ارائه دهد و این نشان از شناخت و تسلط ایشان بر زبان های انگلیسی و فارسی و نیز آشنایی با جهان شعر و شاعری دارد.

شعرهای کتاب شب هایم یانگ لی از چهار کتاب این شاعر، گل سرخ، شهری که در آن دوستت دارم، کتاب شب هایم و پشت چشم های من انتخاب شده اند. یانگ لی شاعری است که احتمالا در میان شعر دوستان ایرانی کمتر شناخته شده است. شاعری با اصالت چینی که بخاطر تبعید سیاسی پدرش به اندونزی، در آنجا متولد می شود اما سرانجام پس از تحمل مصائب بسیار که بر او و خانواده اش می گذرد، در آمریکا ساکن می شود.

زبان شعری یانگ لی انگلیسی است و آنچنانکه از شعرهایش بر می آید شاعری است با سلوکی عارفانه که به سکوت در شعر عشق می ورزد چرا که اعتقاد دارد سکوت حاضر در شعر، آدمی را به ژرفای درون می برد و موجبات پالایش روح و جسم وی را فراهم می سازد. در شعرهای یانگ لی سیاست و اجتماع جایگاهی ندارند. چرا که دغدغه او در وهله نخست نشان دادن حضور خدا در همه جا و همه چیز است، در پیرامون ما، در اشیاء و در طبیعتی خاموش یا پر سر و صدا که ما را در بر گرفته است. او جهان و هر آنچه در اوست را نشانه ای از حضور خداوند در ذره ذره وجود می داند و سعی می کند تا این ایمان معنوی را بگونه ای ناپیدا در شعرهایش انعکاس دهد. بواقع آنچنانکه از شعرهایش بر می آید تمام هدف شاعر از سرایش شعر، شناخت خویشتن است، روایتی گاه طولانی و چند لایه که نه در شکلی پیچیده و غامض که به شیوه ای ساده اما عمیق، الوهیت انسان را در مواجهه حقیقی با خداوند، به نمایش می گذارد.

و نترس

چشم ها که بسته باشند، نگاه می کنی به درون

و می بینی شب

سکوت است که پس از ستارگان به صدا در می آید

و کلام آخر نیز

که هر آغازی از اوست، شب را بجوی

از دیدگاه یانگ لی آگاهی حاصل از شعر، حقیقی ترین آگاهی برای هر انسان اعم از  زشت و زیبا، فقیر و غنی و جنایتکار و بی گناه  محسوب می شود، او شعر را همه چیز می انگارد، گذرگاهی رو به کمال که می تواند هماهنگی، انسجام معنوی و در نهایت صلح و آرامش را در این جهان سرشار از خشونت و بی رحمی، برای همه مردم به ارمغان بیاورد.

شعر یانگ لی شعری روایی است که با کاستی هایی نیز همراه است مثل کم رنگ بودن تصویر سازی، بلندی بیهوده برخی از شعرها که به اضافه گویی و تکرار می رسد… شعری تغزلی و عارفانه که از ایمان شهودی مسیحی الهام می گیرد و در عین حال عطر و بوی تعالیم بودایی را نیز به مشام می رساند.  نگره ای انسانی که در پیوند با خانواده، عشق و حتی مرگ، شکلی ماورایی به خود می گیرد. او را می توان شاعر زهد و سالک طریقت دانست.

و آن چه نمی گوید

صدای باد است در میان درختان.

راه می رود

و راهش سالیانی است که پشت سرش امتداد می یابند.

می خوابد.

خوابش می شود

رودخانه ای که خانه ام را

در کنارش ساخته ام.

حالا بر کدام سمت رودم من

بیدارم یا که خواب می بینم؟

می گوید، از پنجره دور شو. بخواب.

آن بیرون هیچ تاریکی نیست که اول در تو نباشد.

سخن را با نقل قولی تامل برانگیز از شاعر به پایان می بریم: آنهایی که شعر می خوانند اما شعر نمی نویسند مثل کسانی هستند که فقط درباره بوته های سوزان شنیده اند. اما وقتی شما خود شعر می نویسید انگار درون بوته های سوزان نشسته اید. فکر می کنم همه باید شعر بنویسند. دوستانی دارم که می گویند ” تنها خوانندگان شعر شاعران هستند.” من هم جواب می دهم ” برای همین همه باید شعر بنویسند.”

 

روی تخت؛ سینتیا لوئن

98a83ada6716e68eca5cc2bb62675779

 

گاهی وقتی اینجا خوابیده‌ایم

دلم می‌خواهد دستم را از روی سینه‌ات بردارم، بالا ببرم، مشت کنم

و بی هوا بکوبم وسط صورت از همه جا بی‌خبرت

 

به این می‌ماند که بترسی از بلند فریاد کشیدن

در سالن ساکت تاتر

وقتی مهمترین بخش نمایش

در حال اجراست.

 

تماشاگران به سوی صدا سر بر می‌گردانند

بازیگران روی صحنه مات می‌مانند،

و مرا کشان کشان از سالن بیرون می برند.

 

دلم می‌خواست نمایش را ببینم

همان‌قدر که دلم می‌خواهد اینجا روی تخت بمانم

و زیر گوش تو زمزمه کنم: عشق من.

در دام کمال طلبی، ماریون وودمن

photo_2017-05-30_22-56-18

 

«انرژی زنانه، اقیانوس پهناور هستی جاودان بوده، هست، و همواره خواهد بود.  جایگاه جانوران ازلی «سرخ دندان و پنجه» است؛ دانه‌های بالقوه‌ی زندگی را در خود دارد؛ قانون طبیعت را می‌شناسد و با عدالتی بی‌رحمانه آن را اجرا می‌کند؛ در لحظه‌ی همیشگی اکنون حاضر است.  او الگوی حرکتی یگانه‌ی خود را دارد که آهسته‌تر از شتاب چرخش نیروی مردانه است، به نظر می‌رسد در این حرکت به خود بازمی‌گردد، اما ناگزیر به سمت نور جذب می‌شود.  در می‌یابد چه چیزی برایش دارای معنا و مفهوم است و به همان می‌پردازد.  می‌تواند سخت کوش باشد اما بازی را ترجیح می‌دهد چرا که عاشق زندگی ا‌ست.  عاشق است و اگر نیروی مردانه در این عشق وارد شود، انرژی او آزاد می‌گردد و به شکل امواج همیشگی امید نو، ایمان نو، و قلمروهای نامکشوف عشق، در زندگی جریان می‌یابد.» 

 

بهار امسال یک کتاب دیگر هم داشتم: در دام کمال طلبی، نوشته ماریون وودمن.  این کتاب در حوزه‌ی روان‌شناسی و اسطوره‌شناسی است.

ظاهرا کتاب به مساله‌ی کمال‌گرایی می‌پردازد که خود را به صورت چاقی با کم‌اشتهایی عصبی در زنان نشان اما مخاطبان این کتاب تمام زنان و مردان گرفتار در این دامند، همه‌ی کسانی که بسیار باهوش و توانا هستند اما هیچ وقت حاضر نیستند به آب بزنند از ترس خیس شدن.

وودمن در این کتاب گرسنگی انسان برای مفهومی معنوی را دلیل عقده کمال‌طلبی می‌داند  و شرح می‌دهد چگونه نیاز به پیوندی مقدس با نیرویی بزرگتر از نیروی محدود انسانی باعث می‌شود ما به دنبال سراب آرمانی کمال‌طلبی برویم.

برای من کتاب جالبی بود، به خصوص که کلی اسطوره و داستان هم در کتاب مطرح می‌شود از از مکبث شکسپیر گرفته تا اسطوره چرخه‌ی حلقه، اپرای معروف واگنر، تا حکایت برونهیلد و والهالا و اسطوره‌های مربوط به مدونای سیاه.

نه به عنوان مترجم، به عنوان یک خواننده، درک بعضی از قسمت‌های کتاب برای من چالش بزرگی بود و احساس می‌کردم نویسنده باید بیشتر توضیح می‌داد اما با همه اینها کتاب را دوست داشتم.

نشر هیرمند کتاب را منتشر کرده است، من ۳۰ بوک را چک کردم، کتاب را فعلا موجود نداشتند، اما خود سایت هیرمند هم کتاب را می‌فروشد.

 

کتاب خواستن؛ مجموعه شعرهای مصور لئونارد کوهن

Book of longing_2

آنقدر این چند وقت شلوغ و پلوغ بودم که مجالی نشد درباره کتاب‌های تازه‌ام بنویسم، کودکان تازه‌ام.

کتابِ خواستن، مجموعه شعرهای لئونارد کوهن است، اسم شناسنامه‌ایش کتابِ خواستن است اما من صدایش می‌کنم کتاب شیرین.

این یادداشت کوتاه را برای مجله‌ی تجربه نوشته بودم که به مهر، پیش از انتشار کتاب بعضی از شعرها را منتشر کردند.  حالا می‌گذارمش اینجا.  بعدتر، اگر دوباره سونامی کار نیاید برایتان بیشتر از داستان‌های من و این کتاب می‌نویسم،

«کوهن را وقتی شناختم که برادرم دانشگاه قبول شد و از شهر کوچکمان به تهران رفت.  هر بار که به دیدارمان می‌آمد، بسته به این که کوله‌اش چقدر جا داشته باشد، یکی یا چند تا از این غول‌ها را برایمان می‌آورد. از آنجا بود که من با کوهن، باب دیلن، جانی کش، باب مارلی و خیلی‌های دیگر آشنا شدم.

بعد نوبت من شد که بروم تهران و ترجمه یاد بگیرم.  شعر را هم که از اول دوست داشتم، از همان یکی‌بود یکی‌نبودم. این را داستانی بسیار بسیار کوتاه بدان درباره‌ی اینکه چطور شد من مترجم شعر شدم.

حالا می‌ماند داستان ترجمه‌ی مجموعه شعرهای کوهن در«کتاب‌ِ خواستن»؛ کتاب را در کتابخانه‌ی دوستی یافتم و نشستم به خواندن، آمد و گفت این را نگاه نکن قابل‌ترجمه نیست، من هم که مازندرانی هستم و از نسل دیو‌های وارونه‌خوی، یعنی اگر به من بگویند این سو نرو، اگر به همان سو نروم قطعاً جان‌به‌جان‌آفرین تسلیم خواهم کرد.  این شد که کتاب را از کتابخانه‌ی آن دوست بردم برای ترجمه.

ترجمه کتاب سال نود تمام شد، اینکه چرا انتشارش این همه طول کشید، داستان بلندی است که می‌گذارمش برای وقتی دیگر.  انگار تقدیر این بود که دوستان نشر حکمت‌کلمه که زحمت انتشار کتاب را قبول کرده‌اند، درست چند روز پس از مرگ کوهن به من بگویند مجوز کتاب آمده است.

اصل «کتاب خواستن» همراه با طراحی‌های خود کوهن منتشر شد، حتی طرح روی جلد کتاب نیز از اوست. «کتاب خواستن» نخستین کتابی است که کوهن بعد از بیست سال وقفه در انتشار شعرهایش، در سال ۲۰۰۶، وقتی از معبد ذن بازگشت، منتشر کرد.  وقتی روبین دی شاتز منتقد و ویراستار کتاب از او می‌پرسد چرا این همه سال هیچ شعری از او منتشر نشد پاسخ می‌دهد «به نصیحت هوراس، شاعر رومی، گوش کرده‌ام.  او می‌گفت باید بگذاری شعرهایت دست‌کم نه سال در کشوی میزت بماند.»

 

نمی‌دانم از کدام‌ کتاب‌فروشی‌ها می‌شود کتاب را خرید اما سایت سی‌بوک کتاب را با تخفیف بیست درصد تحویلتان می‌دهد.

شعر صلیب از این مجموعه را اینجا بخوانید تا زود برگردم و شعرهای بیشتری از این کتاب منتشر کنم.

دوازدهم و سیزدهم: خوشبختی / کارل سندبرگ

 

photo_2017-04-02_22-30-27

 

 

از معلمان زندگی خواستم به من بگویند

خوشبختی یعنی چه.

سراغ کسانی رفتم که شهره‌ی عالم بودند

و امور هزاران تن در دست آنان بود.

همه سر تکان دادند و چنان لبخندی زدند،

انگار دارم سر به سرشان می‌گذارم.

بعد عصر یک روز یک شنبه

کنار رودخانهٔ د پلینز قدم می‌زدم

که یک دسته کولی دیدم، نشسته بودند زیر درخت‌ها

همراه زنها و بچه‌هاشان، با یک چلیک آبجو و

یک آکاردئون.

یازدهم: صلیب / لئونارد کوهن

tumblr_n3r679Zcdj1qcwhbgo1_500_Jules Joseph Lefebvre  - El Dolor de María Magdalena

 

 

تئودوروس منم

شاعری که خوندن و نوشتن نمی‌دونست

یه پیرمرد که جون کار کردن نداشت

واسه بنجل‌فروشی مخصوص جهانگردا

خنزرپنزرهای چوبی مذهبی می‌ساختم

واسه چوب، درها رو می‌شکستم

و دست می‌ذاشتم رو دست زَنا

زنای ینگه دنیا زنای پاریس

اونا بودن که گفتن

شاعرم من

واست از بدبختیام نمی‌گم

از سقوط پسرم

از زندگیم رو دریا،

من صلیب می‌ساختم

منم مثل بقیه

صلیب خودمو به دوش می‌کشیدم

زنا از شهوت من شاخ درمی‌آوردن

من براشون ماهی می‌گرفتم

یه عینک می ذاشتم چشمم وُ با نیزه، ماهی شکار می‌کردم

واسه زَنا غذایی می‌پختم

که تو عمرشون نخورده بودن

اگه تو زنی

زیر نور مهتاب

رد تراشه‌های چوبو بگیر و بیا

بیا تا تو جاده‌ی دریایی ساحل ویلهوس

شبح عضلات منو با چشای خودت ببینی

اگه هم مردی

و تو همین جاده‌ای

حتما صدای زنا رو می‌شنفی

درست همون‌طور که من می‌شنفم

صداشون از آب میاد

صداشون از قایقا میاد

و از یه جایی بین قایقا

فقط این‌طوری

می‌تونی بفهمی زندگی من چه جوریه

یه لطفی به جون من بکن

منو ببخش

اینو از کسی می‌خوام

که منو از خودم بیرون کشید

من اینو در برابر شراب

پیش لئوناردوس

رفیق جهودم اعتراف می‌کنم

پیش اون که داره اینا رو می نویسه

واسه اونایی که از راه می رسن.

 

 

پی‌نوشت: آخرین مجموعه شعر (ترانه نه، شعر) لئونارد کوهن با نام «کتاب خواستن» را سال ۹۰ ترجمه کردم، اما اقبالش به سال ۹۶ گشوده شد.  احتمالاً به نمایشگاه برسد.  زحمتش را نشر حکمت کلمه کشیده، و این شعر یکی از شعرهای آن مجموعه است.  و آنچه خواندید یک تبلیغ بود.

 

نقاشی اندوه مریم مجدلیه از Jules Joseph Lefebvre

دهم: تعطیلات \ آدریان ریچ

photo_2016-07-21_01-22-19

 

تابستان کشور دیگری بود، جایی که سحرگاه پرندگان

ما را بیدار می‌کردند در میان برگهایی که دانه دانه پایین می‌افتادند

و به شیرینی بر تمامی سور و سرور ما مهر تأیید می‌زدند.

هوا که دست می‌کشید روی تن سبکتر بود، و مهربان‌تر،

و حسی در تن می‌شکفت انگار درختی پربار بود

که هر اشارت‌‌اش به گلی ختم می‌شد.

در آن سرزمین‌های بی‌قراول در کنار آبراهی سبز

از سبدی حصیری میوه برمی‌داشتیم

و لک هلو و شهد میو را بر لبهایمان می‌گذاشتیم

و زنبورهای طلایی را با دست دور می‌کردیم.  و هنگام بوسه

طعم آفتابی میوه را بر لب هم می‌چشیدیم، گویی منظر روبه‌رو

در مشت‌مان بود، و در هیچ نفسی به یاد نمی‌آوردیم

آن جاده‌ی درازی که دوباره ما را فرسنگ‌ها دور تا زمستان می‌برد.

نهم: اگر می شد\ نیکی جووانی

7cc4b4cd6c2f22fa147aeca12f01f1f3

 

 

اگر هرگز در آغوشت نبودم

هرگز با تو نرقصیده بودم

هرگز عطر شیرینت را نفس نکشیده بودم

 

شاید می‌شد که امشب بخوابم

 

اگر هرگز دستت را نگرفته بودم

این همه نزدیک نبودم

به آن بوسیدنی ترین لبها در جهان

هرگز این همه نخواسته بودم

که زبانم را بر خط کوچک چانه‌ات بکشم

 

شاید می‌شد که امشب بخوابم

 

اگر این همه مشتاق نبودم

که بدانم شبها خرناس می‌کشی یا نه

بالشتت را بغل می‌کنی یا نه

بیدار که می‌شوی چه می‌گویی

اگر قلقلکت بدهم

از ته دل می‌خندی یا نه

 

اگر این جادو

این پریشانی

این آرزو

می‌شد که متوقف شود

 

اگر می‌شد بپرسم  این سوال را

که دارم برای پرسیدنش جان می‌دهم

 

اگر می‌شد

که خوابت را نبینم

 

شاید می‌شد که امشب بخوابم