روی تخت؛ سینتیا لوئن

98a83ada6716e68eca5cc2bb62675779

 

گاهی وقتی اینجا خوابیده‌ایم

دلم می‌خواهد دستم را از روی سینه‌ات بردارم، بالا ببرم، مشت کنم

و بی هوا بکوبم وسط صورت از همه جا بی‌خبرت

 

به این می‌ماند که بترسی از بلند فریاد کشیدن

در سالن ساکت تاتر

وقتی مهمترین بخش نمایش

در حال اجراست.

 

تماشاگران به سوی صدا سر بر می‌گردانند

بازیگران روی صحنه مات می‌مانند،

و مرا کشان کشان از سالن بیرون می برند.

 

دلم می‌خواست نمایش را ببینم

همان‌قدر که دلم می‌خواهد اینجا روی تخت بمانم

و زیر گوش تو زمزمه کنم: عشق من.

کتاب خواستن؛ مجموعه شعرهای مصور لئونارد کوهن

Book of longing_2

آنقدر این چند وقت شلوغ و پلوغ بودم که مجالی نشد درباره کتاب‌های تازه‌ام بنویسم، کودکان تازه‌ام.

کتابِ خواستن، مجموعه شعرهای لئونارد کوهن است، اسم شناسنامه‌ایش کتابِ خواستن است اما من صدایش می‌کنم کتاب شیرین.

این یادداشت کوتاه را برای مجله‌ی تجربه نوشته بودم که به مهر، پیش از انتشار کتاب بعضی از شعرها را منتشر کردند.  حالا می‌گذارمش اینجا.  بعدتر، اگر دوباره سونامی کار نیاید برایتان بیشتر از داستان‌های من و این کتاب می‌نویسم،

«کوهن را وقتی شناختم که برادرم دانشگاه قبول شد و از شهر کوچکمان به تهران رفت.  هر بار که به دیدارمان می‌آمد، بسته به این که کوله‌اش چقدر جا داشته باشد، یکی یا چند تا از این غول‌ها را برایمان می‌آورد. از آنجا بود که من با کوهن، باب دیلن، جانی کش، باب مارلی و خیلی‌های دیگر آشنا شدم.

بعد نوبت من شد که بروم تهران و ترجمه یاد بگیرم.  شعر را هم که از اول دوست داشتم، از همان یکی‌بود یکی‌نبودم. این را داستانی بسیار بسیار کوتاه بدان درباره‌ی اینکه چطور شد من مترجم شعر شدم.

حالا می‌ماند داستان ترجمه‌ی مجموعه شعرهای کوهن در«کتاب‌ِ خواستن»؛ کتاب را در کتابخانه‌ی دوستی یافتم و نشستم به خواندن، آمد و گفت این را نگاه نکن قابل‌ترجمه نیست، من هم که مازندرانی هستم و از نسل دیو‌های وارونه‌خوی، یعنی اگر به من بگویند این سو نرو، اگر به همان سو نروم قطعاً جان‌به‌جان‌آفرین تسلیم خواهم کرد.  این شد که کتاب را از کتابخانه‌ی آن دوست بردم برای ترجمه.

ترجمه کتاب سال نود تمام شد، اینکه چرا انتشارش این همه طول کشید، داستان بلندی است که می‌گذارمش برای وقتی دیگر.  انگار تقدیر این بود که دوستان نشر حکمت‌کلمه که زحمت انتشار کتاب را قبول کرده‌اند، درست چند روز پس از مرگ کوهن به من بگویند مجوز کتاب آمده است.

اصل «کتاب خواستن» همراه با طراحی‌های خود کوهن منتشر شد، حتی طرح روی جلد کتاب نیز از اوست. «کتاب خواستن» نخستین کتابی است که کوهن بعد از بیست سال وقفه در انتشار شعرهایش، در سال ۲۰۰۶، وقتی از معبد ذن بازگشت، منتشر کرد.  وقتی روبین دی شاتز منتقد و ویراستار کتاب از او می‌پرسد چرا این همه سال هیچ شعری از او منتشر نشد پاسخ می‌دهد «به نصیحت هوراس، شاعر رومی، گوش کرده‌ام.  او می‌گفت باید بگذاری شعرهایت دست‌کم نه سال در کشوی میزت بماند.»

 

نمی‌دانم از کدام‌ کتاب‌فروشی‌ها می‌شود کتاب را خرید اما سایت سی‌بوک کتاب را با تخفیف بیست درصد تحویلتان می‌دهد.

شعر صلیب از این مجموعه را اینجا بخوانید تا زود برگردم و شعرهای بیشتری از این کتاب منتشر کنم.

مادر | شارون اُلدز

 

photo_2016-06-17_12-56-00

 

در سکوت خمارآلود پس از حمام،

گرم در حوله سفید شیری رنگ، پسرم

اعلام می‌کند که پس از مرگم دیگر دوستش نخواهم داشت

چون آنان که مرده‌اند دیگر نمی‌توانند فکر کنند.  اول

فکرم کار نمی‌کند- دوستش نداشته باشم؟ آسمان پشتِ

پنجره سیاه‌تر از سیاه است، اقاقیای پیر

همین حالا هم برگهای فراوان از دست داده است…

محکم در آغوشش می‌گیرم، سفید است مثل شناوری بر آب

و مرگ من همچون آبهای تاریک بالا می‌آید تند و پرشتاب در این اتاق،

به او می‌گویم دوستش داشته‌ام

پیش از آنکه به دنیا بیاید.

به او نمی‌گویم چه نفرین شده خواهم بود

اگر دوستش نداشته باشم پس از مرگم

حالا پس از اینکه سرانجام مادر این خلقت شده‌ام، باید که این‌گونه باشد.

دوری | لوئیس سیمپسون

14ee4151f3a4a3d64a56ee17b3a6b682

 

ننویس.  غمگینم و می خواهم چراغم خاموش باشد.

تابستان‌ها در غیاب تو به تاریکی اتاقند.

دوباره دستانم را بسته‌ام.  نباید کاری بکنند.

کوبیدن بر قلب من به کوبیدن به یک قبر می‌ماند.

ننویس

 

ننویس.  بگذار یاد بگیریم مردن را، چُنان که بهتر از آن ممکن نباشد.

دوستت داشتم؟  از خدا بپرس.  از خودت بپرس.  می‌دانی؟

شنیدن دوستت دارم‌های تو، وقتی این همه دوری،

به این می‌ماند که برایت از بهشت بگویند و هرگز به آن راهت ندهند.

ننویس

 

ننویس. می‌ترسم از تو.  می‌ترسم از به یاد آوردن،

چرا که خاطره در خود نگه می‌دارد صدایی را که زمانی شنیده‌ام.

به آنکه نمی‌تواند بنوشد آب نشان نده،

نشان نده تصویر آن دلبند را در کلمه‌ای دست‌نویس.

ننویس

 

ننویس این کلمات مهربان را که شهامت ندارم دیدنشان را،

انگار صدای تو می‌گستراند این کلمات را بر قلب من،

در امتداد لبخندت، بر آتش، این کلمات بر من ظاهر می‌شوند

انگار بوسه‌ای نقش زده باشد آنها را بر قلب من.

ننویس.

 

پی‌نوشت: نقاشی، تصویر کارت عشاق تاروت اثر هنرمندی معروف به bluefooted