شب جشن| لیندا پاستان

شب جشن[۱]

اثر هنری روسو، رنگ و روغن بر بوم

 

Henri_Rousseau_-_A_Carnival_Evening

 

گرچه هیبت آسمان شب

چنان بوم را در خود گرفته

که ماه بیشتر

به سکه‌ای سیاه و کدر،

تخت و از رواج افتاده می‌ماند

تا ماه؛

 

گرچه درختان، غرق در سیاهی خود

چون دست گدایان

در نهایت بی‌برگی به بالا دراز شده‌اند؛

گرچه آنچه شاید چهره‌ای باشد

عاری از هر حس انسانی

به راه آنها

نگاه می‌کند؛

 

اما آن دو قامت کوچک

در پایین این نقاشی

در لباسهای جشن‌

بی‌ترس بر این ظلمات می‌تابند،

انگار دنیای تاریکی

تنها به خاطر یک میهمانی‌ است

که چراغهایش را خاموش کرده.

 

 

 

 

پی نوشت: این شعر باشد برای غروب تاریک جمعه، ۱۰ تیر ۹۶

دوازدهم و سیزدهم: خوشبختی / کارل سندبرگ

 

photo_2017-04-02_22-30-27

 

 

از معلمان زندگی خواستم به من بگویند

خوشبختی یعنی چه.

سراغ کسانی رفتم که شهره‌ی عالم بودند

و امور هزاران تن در دست آنان بود.

همه سر تکان دادند و چنان لبخندی زدند،

انگار دارم سر به سرشان می‌گذارم.

بعد عصر یک روز یک شنبه

کنار رودخانهٔ د پلینز قدم می‌زدم

که یک دسته کولی دیدم، نشسته بودند زیر درخت‌ها

همراه زنها و بچه‌هاشان، با یک چلیک آبجو و

یک آکاردئون.

یازدهم: صلیب / لئونارد کوهن

tumblr_n3r679Zcdj1qcwhbgo1_500_Jules Joseph Lefebvre  - El Dolor de María Magdalena

 

 

تئودوروس منم

شاعری که خوندن و نوشتن نمی‌دونست

یه پیرمرد که جون کار کردن نداشت

واسه بنجل‌فروشی مخصوص جهانگردا

خنزرپنزرهای چوبی مذهبی می‌ساختم

واسه چوب، درها رو می‌شکستم

و دست می‌ذاشتم رو دست زَنا

زنای ینگه دنیا زنای پاریس

اونا بودن که گفتن

شاعرم من

واست از بدبختیام نمی‌گم

از سقوط پسرم

از زندگیم رو دریا،

من صلیب می‌ساختم

منم مثل بقیه

صلیب خودمو به دوش می‌کشیدم

زنا از شهوت من شاخ درمی‌آوردن

من براشون ماهی می‌گرفتم

یه عینک می ذاشتم چشمم وُ با نیزه، ماهی شکار می‌کردم

واسه زَنا غذایی می‌پختم

که تو عمرشون نخورده بودن

اگه تو زنی

زیر نور مهتاب

رد تراشه‌های چوبو بگیر و بیا

بیا تا تو جاده‌ی دریایی ساحل ویلهوس

شبح عضلات منو با چشای خودت ببینی

اگه هم مردی

و تو همین جاده‌ای

حتما صدای زنا رو می‌شنفی

درست همون‌طور که من می‌شنفم

صداشون از آب میاد

صداشون از قایقا میاد

و از یه جایی بین قایقا

فقط این‌طوری

می‌تونی بفهمی زندگی من چه جوریه

یه لطفی به جون من بکن

منو ببخش

اینو از کسی می‌خوام

که منو از خودم بیرون کشید

من اینو در برابر شراب

پیش لئوناردوس

رفیق جهودم اعتراف می‌کنم

پیش اون که داره اینا رو می نویسه

واسه اونایی که از راه می رسن.

 

 

پی‌نوشت: آخرین مجموعه شعر (ترانه نه، شعر) لئونارد کوهن با نام «کتاب خواستن» را سال ۹۰ ترجمه کردم، اما اقبالش به سال ۹۶ گشوده شد.  احتمالاً به نمایشگاه برسد.  زحمتش را نشر حکمت کلمه کشیده، و این شعر یکی از شعرهای آن مجموعه است.  و آنچه خواندید یک تبلیغ بود.

 

نقاشی اندوه مریم مجدلیه از Jules Joseph Lefebvre

دهم: تعطیلات \ آدریان ریچ

photo_2016-07-21_01-22-19

 

تابستان کشور دیگری بود، جایی که سحرگاه پرندگان

ما را بیدار می‌کردند در میان برگهایی که دانه دانه پایین می‌افتادند

و به شیرینی بر تمامی سور و سرور ما مهر تأیید می‌زدند.

هوا که دست می‌کشید روی تن سبکتر بود، و مهربان‌تر،

و حسی در تن می‌شکفت انگار درختی پربار بود

که هر اشارت‌‌اش به گلی ختم می‌شد.

در آن سرزمین‌های بی‌قراول در کنار آبراهی سبز

از سبدی حصیری میوه برمی‌داشتیم

و لک هلو و شهد میو را بر لبهایمان می‌گذاشتیم

و زنبورهای طلایی را با دست دور می‌کردیم.  و هنگام بوسه

طعم آفتابی میوه را بر لب هم می‌چشیدیم، گویی منظر روبه‌رو

در مشت‌مان بود، و در هیچ نفسی به یاد نمی‌آوردیم

آن جاده‌ی درازی که دوباره ما را فرسنگ‌ها دور تا زمستان می‌برد.

نهم: اگر می شد\ نیکی جووانی

7cc4b4cd6c2f22fa147aeca12f01f1f3

 

 

اگر هرگز در آغوشت نبودم

هرگز با تو نرقصیده بودم

هرگز عطر شیرینت را نفس نکشیده بودم

 

شاید می‌شد که امشب بخوابم

 

اگر هرگز دستت را نگرفته بودم

این همه نزدیک نبودم

به آن بوسیدنی ترین لبها در جهان

هرگز این همه نخواسته بودم

که زبانم را بر خط کوچک چانه‌ات بکشم

 

شاید می‌شد که امشب بخوابم

 

اگر این همه مشتاق نبودم

که بدانم شبها خرناس می‌کشی یا نه

بالشتت را بغل می‌کنی یا نه

بیدار که می‌شوی چه می‌گویی

اگر قلقلکت بدهم

از ته دل می‌خندی یا نه

 

اگر این جادو

این پریشانی

این آرزو

می‌شد که متوقف شود

 

اگر می‌شد بپرسم  این سوال را

که دارم برای پرسیدنش جان می‌دهم

 

اگر می‌شد

که خوابت را نبینم

 

شاید می‌شد که امشب بخوابم

 

هشتم: بالشت \ لی یانگ لی

bf87f404599a65dda185e6bbdf80d767

 

 

می‌شود هرچیزی را زیرش پیدا کرد

آوای درختان، صفحات گمشده‌ی دریا.

 

هرچیزی جز خواب.

و شب رودخانه‌ای است که پل می‌زند

بین دو کرانه‌ی گفتن و شنفتن،

 

دژی بی‌دفاع و باکره.

 

می‌شود هر چیزی را زیر آن جای داد:

چشمه‌هایی مدفون زیر گل و لای و برگها،

خانه‌های کودکی.

 

و شب آغاز می‌شود وقتی سرانگشتان مادرم

از میان نخ‌ها می‌گذرند

گره می‌زنند و گره باز می‌کنند

تا برسند به سجاف فرسوده‌ی قصه‌ی ما.

 

شب، سایه‌ی دستهای پدرم

ساعت را برای لحظه‌ی رستاخیز کوک می‌کند.

 

یا شاید ساعتْ از هم گسسته، عددها پرواز کرده‌اند؟

می‌شود برای هر چیزی اینجا خانه‌ای یافت:

بال‌های دور انداخته، کفش‌های گم‌شده، الفبای قراضه.

 

برای هر چیزی جز خواب. و شب آغاز می‌شود

وقتی اولین یاسمن گردن زده شود و عطر اسیرش

سرانجام از میان کفن آزاد و رها گردد.

هفتم: باران \ جک گیلبرت

photo_2016-07-21_01-23-08

 

 

ناگهان این شکست.

این باران.

آبی‌ها که خاکستری شده‌اند

و قهوه‌ای‌ها که خاکستری شده‌اند

و زرد

که کهربایی بد رنگ.

در خیابانهای سرد

تن گرم تو.

در هر اتاقی که شد

تن گرم تو.

در میان همه مردمان

نبود تو

مردمانی که هستند همیشه

کسی غیرِ تو.

 

سالیان سال

آسوده بودم در کنار درختان

آشنا بودم با کوهستان.

شادکامی عادتم بود.

حالا

ناگهان

این باران.

ششم: بیلی هالیدی\ ئی اتلبرت میلر

 

گاهی ناشنوا

بهتر می‌شنود از نابینا

 

مردانی بوده‌اند

که وقتی اول بار

به آوازش گوش داده‌اند

 

تنها

گل روی موهایش را دیده‌اند و بس.

چهارم: اعتدال بهاری \ ایمی لاول

74957561c98222958b3dc204d6f9e231

 

بوی خوش سنبل مثل مه‌ای پریده رنگ و تنک

بین من و کتابهایم نشسته؛

باد جنوب از اتاق می گذرد

و تن شعله‌ی شمع را می‌لرزاند.

عصب هایم تیر می کشند از صدای چک چک باران پشت پنجره

و خیالم پریشان است‌ از جوانه‌های سبزی که آن بیرون، در شب

سر بر می‌آورند.

 

چرا اینجا نیستی که فتحم کنی

با فراوانی عشق ناگزیرت.

 

 

نقاشی از هنری ماتیس

شهری که در آن دوستت دارم

 

اینک برمی‌خیزم، و به شهر خواهم رفت

به کوی و برزن خواهم جست

آنکه جانم در آرزوی اوست.

 

غزل غزل‌های سلیمان ۳:۲

 

 

 

و زمانی، در شهری که در آن دوستت دارم

حتا یگانه‌ترین آوازهای من نیز بی‌پاسخ می‌ماند،

و من می‌گذرم از این خیابان‌های ناسور،

از فریادهای بلند کوچه‌ها‌،

و دالان غرقه در شب به جستجوی تو…

 

که مذاکراتم را با مه آغاز ‌کنم،

باران قیرگون مثل دندان بر قوطی حلبی گدا می‌ریزد،

یا دو مرد، شغال می‌شوند بر جان مرد سوم در پس‌کوچه‌هایی

که روشنایی مرموزشان از نیمکتی است سوزان در آتش،

که به دنبال خود بکشم انقراض خود را به جستجوی تو…

 

می‌گذرم از برابر نرده‌های حیاط مدرسه، درهای تخته‌کوب کلیسا،

صلیب شکسته برکنیسه‌ها، خانه‌های محفوظ از برای عبادت،

می‌گذرم از برابر پنجره‌های روزنامه‌پوش آپارتمان‌ها،

همراه با شهروندان درهم شکسته و تحت تعقیب،

در سرتاسر این شهر پر قصه،

که شمع‌ها دیوارهایش را سر پا نگه داشته‌اند

در شهر سپورها و پلیس‌ها

شهری که خانه می‌خوانمش، که در آن مهمانم…

 

کبودی آبی رنگ

بر تن، تو

مرا زیر و زبر می کنی.

مثل استخوان که خانه‌ی درد را به بر می‌کشد، پس

رنجه‌ی عشق توام، تن تو

 

شکل بازگشت‌ها، موی تو

تندیس نور، گرمای تو

باید از آن من باشد، میانت را

به دهان می‌برم، هر لحظه‌ی آن میوه‌ی نرم را،

چشمه‌ی وارونه‌ای که در آن خود را نمی‌بینم.

 

زبانم مزه‌ی زخمی تو را به یاد دارد.

رگ گردنم

تو را می‌پرستد. شمشیری

بین کفل‌هایم،

موی نهانگاه من بوی روغن انسانی می‌دهد.

 

سایه‌های زیر بازوانم،

قول می‌دهم، که مهربان باشند، سایه‌های

زیر صورتم.  اعداد را رها کن

اما بیا، ای آن غرابت دلنواز، ای خواهر نشیب و فراز.

به من بگو در میان اسیران

 

مرا از کجا خواهی شناخت حالا که موهایم بلند،

خونم چهل رنگ و خصمانه به راه‌هایم دخول کرده‌اند؟

در این بلوای لهجه‌ها و صرف زبان‌ها

چگونه خواهی شنید صدای مرا وقتی که دهان باز کنم؟

 

دنبال من بگرد، یکی هستم در میان خیل مردمان خاکستری

زیر عمارت‌های بلند ترک خورده،

هنر در هم شکسته.  نام‌های فراوانم را

مثل دسته‌ی پرندگان بالای سرت پر بده

دنبال تو خواهم آمد.

مرا با زیبایی‌ات آباد کن.

 

انبار کن در من این آتش غریب را

برگی آهنین بر من بکار، اما به مهر.

یک صد بار پیچیده شدم چروکیده شدم، اما نشکستم

پوست می‌اندازم آنقدر که ناب شوم، تا به تو برسم.

 

اما در این شهر

که در آن دوستت دارم

هیچ‌کس نمی‌آید، هیچ‌کس

در شکاف آجرها به دیدار من نمی‌آید؛

در میان تاریک روشنا،

 

هیچ دستی پنهانی نوازشم نمی‌کند، هیچ دهانی

نمک نابم را نمی‌چشد،

هیچ‌کس عسل را در شان بیدار نمی‌کند

همهمه را در میان دنده‌ها نمی‌شنود

کسب و کار ثروتمندان را در دوره‌ی رکود نمی‌بیند؛

کشتی‌ها به گل نشسته، من همچنان بار بسیار بر دوش به راهم ادامه می‌دهم.

 

ترجمه می‌کنند زبانم را خستگی و اشتهای زمان، خواب من

رها شده در ایستگاه‌های اتوبوس، در برابر درگاه مغازه‌ها،

بی‌خوابی من برقرار بود زیر آسمانی که

با سیم‌ها، شاخه‌ها و رشته‌های سیاه باران هاشور خورده بود.

 

تن هرزه‌ی باد در کوچه‌ها مچاله‌ام می‌کند، درها به هم کوبیده می‌شوند

مثل تفنگ‌هایی که شلیک می‌شوند، تفنگی شلیک می‌شود، بشقاب شیرینی چرخان از روی زمین می‌گذرد، صدای چرخیدنش شنیده می‌شود

کیسه‌ی نایلونی فربه از باد،

مثل پوستی به دور سیم‌های حصار می‌پیچد.

 

در هر نقطه از دل زمین که بیرون می‌آمد از خاک،

در انتظار تو بودم، و  فریاد نکشیدم.

در اتاق‌های متروکه، تن من تو را می‌خواست

و در سینه‌ام میل پرواز بود.

در یورش‌های هر روزه، تو را می‌خواندم

 

و صدای من تو را تعقیب می‌کرد

حتا در جهت عکس

به سوی آن شهر دیگر

که در آن زنی را دیدم

قوز کرده در خیابان

 

کنار پیکری

عقب می‌راند با دستمالی مگس‌ها را از برابر صورت جنازه.

آن زن

من نبودم. و

جنازه

 

خوابیده در آنجا، خوابیده در آنجا

چنان آرام، که سکون‌اش تلاشی عظیم می‌نمود، انگار

تمام هستی‌اش جمع شده بود

در حفره‌ی پیشانی‌، چنان آرام

که خیال می‌کردم همین حالاست که بنشیند و بلند بلند بخندد:

 

آن مرد من نبودم؛

زخم او، زخم او بود، مرگ او مرگ من نبود.

سربازی

که به او شلیک کرد و بعد سیگاری گیراند

من نبودم.

 

و آنها که در شهرهای سر تا سر جهان نمی‌بینم‌شان

آنها که نشسته، ایستاده، خوابیده

آنها که در زندان‌ها با دندان‌های شکسته شطرنج می‌زنند:

من نیستند.  بعضی‌شان

 

هم سن من‌اند، حتا هم‌قد و هم‌وزن؛

هیچ‌کدام‌شان من نیستند.

نه زنی که سیلی می‌خورد و نه مردی که لگد،

آنها که جان به در نمی‌برند

آنها که نام‌شان را نمی‌دانم؛

 

آنها برای همیشه من نیستند،

آنها که دیگر زنده نیستند

در شهرهایی که

تو در آن نیستی،

شهرهایی که در آن به دنبال تو گشتم.

 

باران می‌ایستد، ماه

در نفس‌هایش، ظاهر می‌شود آن بالا.

تنها صدا، صدای پر زدنی است در دوردست.

بر فراز بانک ملی، پرچم بعضی جمهوری‌ها

یا پرچم‌های دیگر

مثل آب بر آتش می‌تازند تا خود را از هم بدرند.

 

اگر حس کنم که شب می‌رود

تا پرده براندازد یا به صدایش اوج دهد،

تنها به این دلیل است که گرسنه‌ی

معنایم؛ شب

آرام آرام آب می‌شود.

 

و غرابتِ تو مثل مرگ من کامل است.

غرابت تو مرا از پای انداخته،

انگار ناگهان از اینجا به بالا نگاه کرده باشم

و دیده‌باشم ستارگان ناممکن رنگ می‌بازند.

غیبت تو تنبیه همه چیز است.

 

پس درست‌است آیا که دعا کنم

برای ذهنی که در آرزوی پروازی آزاد باشد

اما گرفتار شده باشد به قلابی به نام جهان

به آن دندان‌درد، به واقعیت؟

 

چه دعایی بخوانم؟ به درگاه که؟

کجایی تو

در شهرهایی که در آنها دوستت دارم،

شهرهایی که صبح‌ها از خواب برمی‌خیزند و می‌روند به سوی کار و پول

به سوی فرسنگ‌ها شکوه و ساحل‌های طلایی؟

 

صبح می‌آید به شهر خالی از تو.

صفحات و پنجره‌ها سوسویی می‌زنند، و تو آنجا نیستی.

کسی جارو می‌کشد بر جایش در پیاده رو،

بیدار می‌کند مستان را که مثل رخت چرک بر زمین افتاده‌اند،

و تو رفته‌ای.

 

تو در باد نیستی،

آنطور که کسی بر حاشیه‌ی کتابی می‌نویسد.

از آتش‌های کوچک در زمین‌های متروکه می‌روی.

از جایی که آدم‌ها جمع می‌شوند،

هر یک در آرزوی روح خود.

 

بین دیوارهای آجری،

در فضایی که بزرگتر از صورت من نیست

درخت جوان بی‌برگی در خاکی گل‌آلود ایستاده است.

شاخه‌هایش، لانه‌ی دهان‌های باز و نارس ِ

آتش‌هایی نزار که جز خوردن نمی‌دانند.

گرسنگی من برای تو کمتر از آنان نیست.

 

بر دروازه‌های شهری که در آن دوستت دارم

دریا خورشید را بر پشت خود می‌برد

زمین را می‌کوبد تا مجازاتش کند.

چه هُرمی دارد سنگینی لغزانش

سایش بی‌شعله‌ا‌ی بر صخره‌ها.

 

مثل این دریا، معرف من نیز یتیمی من است.

شلوغ با تلگرام‌های نرسیده

در ستیز با نام‌های مستعار

سردرگم از سفرهای اشتباه

با تبعیدهایم آمده‌ام که دوستت بدارم.

 

مستقیم از خشم پدرم

و دیر از رحم مادرم

دیر در این قرن و در صبح یک چهارشنبه

با نشان کسی که نه بهشت را دیده

نه جهنم را

 

زادگاه من غیب شد، و تابعیتم به­ دست آمد،

هم‌پیمان با سنگ‌های زمین، من

وارد شدم، بی آنکه تاریخ، عقب‌نشینی یا کمکی کرده باشد،

در روزهایی عاری از روز، بر زمین بی‌زمین‌ام

من دوباره وارد شدم

 

به شهری که در آن دوستت دارم.

و هرگز باور نکردم

انبوه رویا و کلمات بسیار، پوچ باشند.

 

 

 

پی‌نوشت: از شعرهایی است که از مجموعه شعرهای لی یانگ لی در «کتاب شبهایم» ممیزی شد، شعری که بسیار دوستش می‌دارم، شعری که حرف‌های بسیار برای گفتن دارد، بسیار بیش از آنکه نوشته شده است.  خیلی زود، همین فردا شاید، یادداشتی هم درباره این شعر، همین‌جا منتشر خواهم کرد. این شعرها را همراه دیگر شعرهایی که از مجموعه کتاب شبهایم حذف شد، می‌توانید از کتابچه «شهری که در آن دوستت دارم» دانلود کنید و بخوانید.