نقشه‌ی عشق| دونالد جاستیس

 

aafea27c59a4b9d4abcd901f9c733f55

 

چهره‌ی تو بیش از هر چهره‌ی دیگری

نقشه‌ی مکان‌هایی است که کم و بیش

یادم مانده در خواب به آنها سر زده‌ام

قاره‌هایی که یک خواب

از تمام مردمان بیدار پنهان نگاه داشته بود

تا آن زمان که در برابر چهره‌ی تو بیدار شدم،

بعد از آن بود که به یاد آوردم آن ساحل،

و آن درون تاریک را.

 

 

نقاشی عشاق از رنه مگریت، ۱۹۲۸

رازی بر دوش| جیسون شیندر

46f78b984c9faca9f8c794a51c4bceaf

 

 

ایرنه عاشق مردی است

که از سکس می‌ترسد—

ایرنه

 

هر چیزی را آزموده

گفته اشکالی ندارد،

بغلم کن تا خوابم ببرد.

 

می‌گوید، “چرا انقدر

بهش فکر می‌کنی.”

اما من می‌خواهم

 

هر حسی را بشناسم

هیچ جایی نباشد که لمس نکرده باشم،

اما دستم را پس می‌کشم

 

ایرنه فهمیده

نمی توانم نزدیک زنی بمانم

طولانی و

 

زیاد.

می گویم، “با من بدرفتاری کرده‌اند.”

می‌گوید “یک لیوان چای می‌خواهی؟”

 

 

می‌گویم “نمی‌توانم هیچ چیزی را آغاز کنم”

و بعد

توضیح می دهم

 

چه چیزهایی را می‌خواهم آغاز کنم.

درباره‌ی سالن‌های رقص حرف می‌زنیم

آستین‌های بلند و کمربندها،

 

می‌گویم یک روز

باید برویم یک جایی

اما

 

هیچ جایی به فکرمان نمی‌رسد

و بعد بی‌هوا می‌گویم

هیچ وقت

 

آنقدر دوست داشته نشدم

که بتوانم دوست داشته باشم.

و این را طوری می‌گویم انگار

 

همه‌ی این جهان لعنتی

را گذاشته بودند در دستهای من

و من راضی نشدم.

 

من نگاه می‌کنم

به دیوار.

ایرنه

 

از پنجره به بیرون نگاه می‌کند

چون نیاز دارد

جایی حضور داشته باشد.

 

 

بعدتر، یادداشتی می‌گذارم:

برای این همه رنج معذرت می‌خواهم

یعنی: تو چرا

 

نمی‌روی؟

من هرگز این داستان را نگفته‌ام.

حتی

 

در لحظه مردن هم

خواهم گفت

این داستان شخص دیگری‌ است.

 

نقاشی از مارک روتکو

یک شب که بیرون رفته بودم | دبلیو. اچ. اودن

 

یک شب که بیرون رفته بودم،

وقتی در خیابان بریستول قدم می‌زدم،

جمعیت روان در پیاده‌رو

مزارع گندم بودند به وقت خرمن.

 

آن پایین، بر کناره‌ی رود

شنیدم عاشقی می‌خواند

زیر طاق پل راه‌آهن که:

«عشق پایانی ندارد.

 

دوستت خواهم داشت، جان من، دوستت خواهم داشت

تا وقتی چین برسد به آفریقا،

و رود بپرد از سر کوه

و ماهی آزاد آواز بخواند در کوی و برزن

 

دوستت خواهم داشت تا اقیانوس

در هم پیچیده و آویخته و خشک گردد

و هفت ستاره مثل غازها در آسمان

فریاد برکشند.

 

سال‌ها همچون خرگوش‌ها خواهند دوید

چرا که در آغوشم

گل زمانه را نگه داشته‌ام،

و نخستین عشق جهان را.»

 

درست در همان لحظه تمام ساعت‌های شهر

به صدا درآمدند:

«مگذار زمان تو را بفریبد،

چیرگی بر زمان کار تو نیست.

 

در نقب‌های کابوس

جایی که برهنه است عدالت،

زمان از پس سایه پاس می‌دهد

همین که ببوسی دلدارت را، گلویش را صاف می‌کند‌.

 

در سردردها و دلواپسی‌ها

مبهم و سربسته، زندگی می چکد و از دست می رود،

و زمان، فردا یا امروز خیالی خود را

خواهد داشت.

 

دره سبز می‌راند

برف مهیب را به هزار سو؛

زمان می‌شکند رشته‌ی رقص‌ها را

و قوس بی‌نقص تن شناگر را به وقت شیرجه.

 

دستانت را در آب بگذار،

دستانت را تا مچ در آب بگذار؛

زل بزن، زل بزن به کف آبگیر

و فکر کن به آنچه از دست داده‌ای.

 

کوه یخ به در گنجه می‌کوبد،

بیابان در بستر آه می‌کشد

و ترک در فنجان چای، کوچه‌ای می‌گشاید

که باز می‌شود به سرزمین مردگان.

 

اینجا بلیت گدایان برنده می‌شود

و غول به چشم جک دلربا می‌رسد،

و پسرک آرام چون زنبق سپید، نعره می‌کشد

و ژیل[۱] به پشت بر زمین می‌افتد.

 

بنگر، به آینه بنگر،

به پریشانی خود بنگر:

زندگی موهبت باقی خواهد ماند

حتی اگر نتوانی از آن بی‌بهره بمانی.

 

بایست، در کنار پنجره بایست

وقتی اشک‌های سوزان جاری می‌شوند؛

باید که دوست بداری همسایه‌ی ناراست خود را

با قلب ناراست خود.

 

دیر بود، دیر وقت شب،

عشاق رفته بودند؛

ساعت‌ها دست از نواختن برداشته بودند؛

و رود ژرف و عمیق همچنان به رفتن ادامه می‌داد.»

 

 

 

[۱] .  اشاره به شعر کودکانه که در آن جک و ژیل برای آوردن آب به بالای تپه رفته بودند، و در مسیر بازگشت به زمین می‌افتند.

در آمبریا | جک گیلبرت

 

e926259b5cef2ae4da83aabb40934580 

 

روزی نشسته بودم بیرون کافه،

غروب آمبریا را تماشا می‌کردم که دختری

از نانوایی بیرون آمد، نانی خریده بود که مادرش می‌خواست.

می‌دانست حالا باید از برابر این ‌آمریکایی رد شود،

و نمی‌دانست چه کند،

سردرگم بود بین سیزده‌سالگی وُ زن شدن در آن تابستان.

خوب از پسش برآمد.  از من گذشت و رفت تا نزدیک پیچ کوچه

و گفت مرا نمی‌بیند.  کارش حرف نداشت.

لحظهٔ آخر تاب نیاورد که نگاهی نیندازد به سینه‌های جوانش

حالا هر بار می‌شنوم مردم می‌گویند چیزی بی‌نهایت زیباست

برمی‌گردم به آن لحظه و می‌بینم سرش را خم کرده.

سر زدن، مجموعه شعر فریاد ناصری

بخشی از شعر «دوری»،

فریاد ناصری، کتاب «سر زدن»

 

فکر

فاصله است و

چاره‌ای از فکر نیست و نیست هم فاصله است

برایت از روزمره بگویم

چنان که روزمره مقدس شود

از ناخنت نه به شکل زیبایی‌شناختی هلال در علاقه و تشبیه

از ناخنت

چنان که چنان که چنان که

ناخن در تو می‌روید

از مو به شکل لایتناهی

که روییدنی است

حتا لایتناهی را حذف کنم و

بماند روییدنی

بماند مو

بماند ناخن

بماند ادامه‌ی زندگی

که ادامه می‌دهد باغ بودن را در تاریکی و ظلمات

حتا ننویسم

تاریکی و ظلمات

ننویسم باغ

ننویسم روییدنی

ننویسم زندگی

یک چیز ساده یک چیز ساده‌تر

بنویسم «دیروقت است خاموش کن بیا که بخوابیم»

و این آنقدر مقدس شود

آنقدر مقدس

که پیش از آنکه پیراهنت را دربیاوری

گونه‌هات را ببوسم

پیشانی‌ات را ببوسم

انگار که چارگوشه‌ی کتاب را

با این که می‌دانم کتاب فاصله است

پوست فاصله است

بوسیدن فاصله است

است فاصله است اما باز

می‌ بوسم و از تو دور می‌شوم

 

photo_2016-09-21_00-50-55

 

حالا یک ماهی می‌شود «سر زدن»، مجموعه شعرهای فریاد ناصری را خوانده‌ام، تمام این مدت منتظر بودم فرصتی دست دهد بنشینم یک نقد درست و حسابی بنویسم.  دیشب که داشتم دوباره کتاب را می‌خواندم به خودم گفتم اگر بخواهم منتظر آن فرصت طلایی شوم تا شاهکار خلق کنم، ناصری کتاب‌های بعدی‌اش را هم منتشر می‌کند و من همچنان در این کوچه نشسته‌ام.

و البته همه‌اش همین نبود، از بازارچه دستادست که برایتان گفته بودم، نشر حکمت کلمه، ناشر این کتاب، چهل جلد از کتاب‌هایش را به کمپین #ماندگار شویم و بازارچه دستادست تقدیم کرده، خیال کردم فرصت خوبی است برایتان بنویسم اگر اهل شعرید به بازارچه بروید و از این کتاب غافل نشوید.

 

امشب نمی‌خواهم درباره  اسم کتاب بنویسم، نمی‌خواهم از دفتر اول: براده‌های پریشانی بنویسم؛ می‌خواهم درباره دفتر دوم بنویسم، «دفتر ژانت و آوازهای ایرانی»؛ نه اینکه دفتر اول خوب نباشد، نه، اما برای من دفتر اول تکرار همان شاعری است که می‌شناختم، گیرم حالا با تجربه‌تر، آرام‌تر، بی‌ادعاتر، اما شاعر دفتر دوم بسیار بیشتر نزدیک شده است به تعریفی که من از شاعر در ذهن دارم، شاهدی که پس از هر شهادت نیست می‌شود تا باز دوباره بر سر واقعه‌ای دیگر زاده شود که باز بمیرد.  واقعه که می‌گویم منظورم اتفاقات غول‌پیکر نیست منظورم فقط واقعه است، هر آنچه که واقع می‌گردد، همین.

کم و بیش می‌توانم بگویم راوی تمام شعرهای دفتر دوم یک نفر است، پیامبر عاشقی از قبیله‌ای که در آن همه پیامبرند، و کتاب مقدسش، نامه‌ای است که برای محبوبش می‌نویسد در شب پیش از عزیمت.

این شعرها بازخوانی اسطوره‌های خفته‌اند، نئاندرتال، گیلگمش، نوح، سوشیانت، فرشته، و پیش می‌آید تا تاریخ معاصر، نفس مرضیه، و از همه مهمتر زبان، خلاصه رفقا همه جمعند، و راوی می‌کوشد برای آن کسی که پس از او شاید بماند با سند و مدرکی معتبر مثل نقاشی‌های کشیده شده بر دیوار غارها بگوید ما چگونه ما شدیم.

 

این کتاب، این شعرها را دوست دارم اما نمی‌فهمم چرا دیگر کتاب‌های شعر مقدمه ندارند؟ شاعران اندکی هستند که بر کتاب‌هایشان مقدمه می‌نویسند، تا آنجا که ذهن خسته من یاری می‌دهد همه شاعران قدیمی‌ترند، چرا خانه نسل نو شاعران در ندارد؟

و از این گذشته زیر زبان بعضی از شعرها سنگ‌ است، شاعر و زبان هنوز با هم کشتی می‌گیرند مثل یعقوب و خدا.

با مدادی در دست کتاب را می‌خوانم، کسی می‌پرسد چه می‌کنی؟ می‌گویم، ویرایش.  نگاه می‌کند و می‌گوید این دیگر شعر شاعر نیست شعر توست.

آخر مگر نباید این‌طور باشد؟ مگر نباید شعر من باشد؟

 

 

خواندن این کتاب را به شما پیشنهاد می‌کنم، اگر نرفتید بازارچه دستادست وای بر شما، اما خب هنوز راه توبه باز است، حتا اگر کتاب را در کتاب‌فروشی‌ها هم نیافتید، از سی‌بوک غافل نشوید که گلی است از گل‌های بهشت.

درها | کارل سندبرگ

photo_2016-09-20_01-27-23

 

 

در باز می‌گوید “بیا”

در بسته می‌گوید “که هستی؟”

سایه‌ها و اشباح از میان درهای بسته می‌گذرند.

اگر دری بسته است و می‌خواهی بسته بماند

چرا بازش می‌کنی؟

اگر دری باز است و می‌خواهی باز بماند

چرا می‌بندی‌اش؟

درها فراموش می‌کنند اما فقط درها هستند که می‌دانند

آنچه درها فراموش می‌کنند.

 

 

نقاشی از رنه مگریت (پاسخ بعید، ۱۹۳۳)

لی یانگ لی: شهری که در آن دوستت دارم

 

picture1

 

 

چند وقت پیش‌تر، هنگام انتشار مجموعه شعرهای لی یانگ لی در «کتاب شب‌هایم» گفته بودم شعرهای حذف شده از کتاب را در کتابچه‌ای منتشر می‌کنم، چرا که از بهترین شعرهای این مجموعه بودند.  این کتابچه حاصل آن وعده است.

در این کتابچه خواهید یافت شعرهای مغضوب را، نظر ممیز را درباره این شعرها، و در انتها نیز نقدی بر شعر «شهری که در آن دوستت دارم» که اصرار می‌کنم به شما به خواندن آن، به‌خصوص اگر خواننده حرفه‌ای ادبیات هستید.

کتابچه را از اینجا دانلود کنید.

اگر نشد، از اینجا دانلود بفرمایید.

 

پی‌نوشت اول: اگر این شعرها را خواندید و دوست داشتید باز هم از لی یانگ لی بخوانید، کتاب شبهایم را از نشر حکمت کلمه بخواهید.

پی‌نوشت دوم: زیاد از شما می‌شنوم کتاب را از کجا می‌توانید بخرید و هر چه گشته‌اید کمتر یافته‌اید، که این هم خود حکایتی است؛ راستش نشانی هیچ کتاب‌فروشی واقعی‌ای را ندارم اما سی‌بوک، کتاب را با تخفیف در خانه تحویل‌تان می‌دهد.  به گمانم این ساده‌ترین راه باشد.

پی‌نوشت سوم: مهر ماه به همت گروه دستادست بازارچه خیریه فروش کتابی با نام «کمپین ماندگار شویم»، در تهران برپاست که جزییاتش را می‌توانید در صفحه خود «دستادست» بخوانید.  و اگر خواستید مشارکت کنید، کتابهایتان را آنجا بفروشید یا از بازارچه کتاب بخرید.  چند جلد از کتاب شبهایم در این بازارچه هم به فروش می‌رسد.  به گمانم بازارچه هیجان‌انگیزی باشد، از دستش ندهید.

 

باقی بقایتان

زئوس به جونو | فیونا سَمسون

 

در اسطوره‌ها آمده است، زئوس یا همان ژوپیتر رومی‌ها که نامش را به سیاره مشتری، بزرگترین سیاره منظومه شمسی داده‌اند، چون به جونو یا همان هرای یونانی‌ها دل باخت، هر چه بیشتر دلبری کرد کمتر به چشم محبوب آمد، چرا که جونو می‌دانست او امروز عاشق این یکی و فردا عاشق آن یکی است.

پس ژوپیتر چاره‌ای اندیشید، و خود را به شکل فاخته‌ای در آورد، قلب جونو برای پرنده کوچک به درد آمد او را با خود به سرای برد، پس در خلوت ژوپیتر بروی آویخت و درآمیخت، و جونو از شرم آنچه بر وی رفته بود با وی وصلت کرد. (بله بله روایت‌های فراوان دیگری نیز وحود دارد.)

حالا اما این جونو، کاوشگر فضایی ناساست که پنج سال در راه بوده برای رسیدن به ژوپیتر، و قرار گرفتن در مدارش، چون فاخته‌ای کوچک بر او وارد شده تا کشفش کند، تا به آبهایش برسد.

پنج سال در راه، عزیز دل.

 

 

 

او، مَرد-

 

تو دیدی تن‌اش چطور به من نگاه می‌کرد

انگار یکی نشانی

که مرا به اعماق می‌خواند

شیوا بود و رسا،

پر پیچ و خم و تام و تمام

تن‌اش به خود نمایی-

خاک رس-

که می‌شد شکلش دهم

 

 

او، زن-

 

تو تابو بودی

نه توتم،

پوشاندی تنش را

گرچه بالهایت جان‌پناه نبودند

 

پر و بال پریده‌رنگت

سایه شد

منقارت گرفتار ماند

در تور گیسویش

 

 

او، مرد-

 

چو در او قدم گذاشتم

مرگش حیات من شد

در مرگ خود پنهان شد

از من جدا شد

هر چه دورتر شد

بیشتر به اعماق رفتم به جستجویش

هر چه بیشتر رفتم

ناپدیدارتر شد

تن‌اش شد

جنگل پژواک ماهور و دره

که واگویهٔ یکدگر بودند، زبانی

که من ‌نمی‌دانستم-

در محاصره بودم: تنها.

 

او، زن-

 

این تن مطرود

خفته در میان علف‌های بلند

خیل مگسان و زنبوران

که کورکورانه می‌گردند به دورش-

 

در یک روز تابستان

دختر گمشده زیر لب زمزمه ‌می‌کند-

کیلی، سارا، جوآن بدل شدند

به داستان

 

گیسو سرشار

پریشان

تن مبهوت

مثل یک پرسش

 

کلاغ مردارخوار می‌داند-

زیباست دخترک،

که نامش را پشت سر می‌گذارد

در هُرم نیم روزی.

باغ مخفی | ریتا داو

29f631f0c6c226448c1bb9b58c2fda43

 

بیمار بودم، خفته بر بستری از کاغذهای کهنه‌ام،

که تو آمدی با خرگوش‌های سپید در دستانت؛

و کبوترانی که به بالا پر کشیدند، به سوی مادرانشان،

و حلزون‌ها آه کشیدند زیر بار سنگی‌شان…

 

حالا زبانت مثل کرفس بین ما رشد می‌کند:

به خاطر فریادهای از سر عشق‌مان، کلم در آشیانه‌ی خود تیره می‌شود؛

گل‌کلم به کودکان پریده‌رنگ فربه‌اش فکر می‌کند

و مثل اقیانوس زیر نور، به رنگ سفید مایل به سبز درمی‌آید.

 

بیمار بودم، داشتم از بوی چای‌های کیسه‌ای از حال می‌رفتم،

که تو آمدی با گوجه‌ها، با یک شعر خوش.

کسی هست که دوستم می‌دارد.  بر من پیروز می‌شود

صخره‌ای آهکی که رد گچی‌اش بر پستان‌هایم می‌ماند.

 

 

× نقاشی گویا متعلق به دوره زندیه

برای سالگرد مرگم | دبلیو. اس. مروین

photo_2016-06-12_22-40-53

 

گفتم ساعت را نگاه می‌کنم شش است، دو دقیقه دیگر نگاه می‌کنم بیست دقیقه به هفت است، دو دقیقه دیگر نگاه می‌کنم از هفت گذشته…

گفت دو دقیقه دیگر نگاه کنی مرده‌ای.

 

و من یاد این شعر افتادم از دبلیو. اس. مروین، یکی از بهترین شاعرانی که شناخته‌ام و دشوار‌ترین‌شان.

 

 

برای سالگرد مرگم

 

هر سال بی آنکه بدانم از روزی گذشته‌ام

که در آن آخرین شعله‌های آتش به سویم موج برمی‌دارند

و سکوت، آشکار خواهد کرد

مسافر خستگی‌ناپذیر را

بسان پرتو یکی ستاره‌ی بی‌فروغ

 

آنگاه دیگر

در زندگی نخواهم دید خود را در جامه‌ای غریب

حیران بر زمین

و نخواهم دید عشق یک زن را

بی‌شرمی مردان را

و خود را که می‌نویسم امروز پس از سه روز باران

و نمی‌شنوم آواز چکاوک را و تمام خواهد شد سقوط

و تعظیم، بی‌ آنکه بدانی به چه.

 

 

عکس از مارک گلوسکی (Mark Glovsky)