شب جشن| لیندا پاستان

شب جشن[۱]

اثر هنری روسو، رنگ و روغن بر بوم

 

Henri_Rousseau_-_A_Carnival_Evening

 

گرچه هیبت آسمان شب

چنان بوم را در خود گرفته

که ماه بیشتر

به سکه‌ای سیاه و کدر،

تخت و از رواج افتاده می‌ماند

تا ماه؛

 

گرچه درختان، غرق در سیاهی خود

چون دست گدایان

در نهایت بی‌برگی به بالا دراز شده‌اند؛

گرچه آنچه شاید چهره‌ای باشد

عاری از هر حس انسانی

به راه آنها

نگاه می‌کند؛

 

اما آن دو قامت کوچک

در پایین این نقاشی

در لباسهای جشن‌

بی‌ترس بر این ظلمات می‌تابند،

انگار دنیای تاریکی

تنها به خاطر یک میهمانی‌ است

که چراغهایش را خاموش کرده.

 

 

 

 

پی نوشت: این شعر باشد برای غروب تاریک جمعه، ۱۰ تیر ۹۶

روی تخت؛ سینتیا لوئن

98a83ada6716e68eca5cc2bb62675779

 

گاهی وقتی اینجا خوابیده‌ایم

دلم می‌خواهد دستم را از روی سینه‌ات بردارم، بالا ببرم، مشت کنم

و بی هوا بکوبم وسط صورت از همه جا بی‌خبرت

 

به این می‌ماند که بترسی از بلند فریاد کشیدن

در سالن ساکت تاتر

وقتی مهمترین بخش نمایش

در حال اجراست.

 

تماشاگران به سوی صدا سر بر می‌گردانند

بازیگران روی صحنه مات می‌مانند،

و مرا کشان کشان از سالن بیرون می برند.

 

دلم می‌خواست نمایش را ببینم

همان‌قدر که دلم می‌خواهد اینجا روی تخت بمانم

و زیر گوش تو زمزمه کنم: عشق من.

نقشه‌ی عشق| دونالد جاستیس

 

aafea27c59a4b9d4abcd901f9c733f55

 

چهره‌ی تو بیش از هر چهره‌ی دیگری

نقشه‌ی مکان‌هایی است که کم و بیش

یادم مانده در خواب به آنها سر زده‌ام

قاره‌هایی که یک خواب

از تمام مردمان بیدار پنهان نگاه داشته بود

تا آن زمان که در برابر چهره‌ی تو بیدار شدم،

بعد از آن بود که به یاد آوردم آن ساحل،

و آن درون تاریک را.

 

 

نقاشی عشاق از رنه مگریت، ۱۹۲۸

باغ مخفی | ریتا داو

29f631f0c6c226448c1bb9b58c2fda43

 

بیمار بودم، خفته بر بستری از کاغذهای کهنه‌ام،

که تو آمدی با خرگوش‌های سپید در دستانت؛

و کبوترانی که به بالا پر کشیدند، به سوی مادرانشان،

و حلزون‌ها آه کشیدند زیر بار سنگی‌شان…

 

حالا زبانت مثل کرفس بین ما رشد می‌کند:

به خاطر فریادهای از سر عشق‌مان، کلم در آشیانه‌ی خود تیره می‌شود؛

گل‌کلم به کودکان پریده‌رنگ فربه‌اش فکر می‌کند

و مثل اقیانوس زیر نور، به رنگ سفید مایل به سبز درمی‌آید.

 

بیمار بودم، داشتم از بوی چای‌های کیسه‌ای از حال می‌رفتم،

که تو آمدی با گوجه‌ها، با یک شعر خوش.

کسی هست که دوستم می‌دارد.  بر من پیروز می‌شود

صخره‌ای آهکی که رد گچی‌اش بر پستان‌هایم می‌ماند.

 

 

× نقاشی گویا متعلق به دوره زندیه