نقدی بر “کتاب شبهایم”، نوشته آقای سیروس جاهد

آقای سیروس جاهد همشهری هنرمندم، زحمت کشیده‌اند و در یادداشتی نظرشان را درباره‌ی شعرهای لی یانگ لی و ترجمه کتاب شبهایم نوشته‌اند.  شما هم اگر کتاب را خواندید، نظرتان را برایم بنویسید، لازم نیست نقد حرفه‌ای بنویسید حتی اگر حس و حالتان از خواندن شعرها را برایم بنویسید به من کمک کرده‌اید از دید شما با ترجمه شعرها روبرو شوم و این، بی‌تردید، به من کمک می‌کند بهتر و دقیق‌تر ترجمه کنم.  از آقای جاهد، و از همه شما که شعر می‌خوانید سپاسگزارم.

 

یاداشتی بر ” کتاب شب هایم ” از لی یانگ لی

نوشته آقای سیروس جاهد

 

نشر حکمت کلمه مجموعه شعری منتشر کرده است با نام “کتاب شب هایم” از لی یانگ لی با ترجمه آزاده کامیار.

تردیدی نیست که ترجمه شعر از دشوارترین ترجمه ها محسوب می شود زیرا که شعر حالتی آهنگین دارد و از نظم و وزن موسیقیایی خاصی پیروی می کند، در نتیجه ترجمه آن به زبان دیگر تا اندازه زیادی نظم موسیقیایی آن را در هم می شکند و از رمز و راز شگفتی آفرین آن می کاهد. برگردان شعر از زبانی به زبان دیگر در بهترین حالت، بدل به نثری زیبا خواهد شدکه از تبدبل شعر موزون پدید آمده است. با این حال اگر مترجم با ذوق باشد می تواند خلاقیت های نهفته در اثر اصلی را به زبان دیگر انتقال بدهد. اما فقط ذوق تنها کافی نیست. به گفته احمد پوری در کتاب ” ناممکن ممکن ” علاوه بر ذوق، مترجم شعر حتما باید شعر شناس هم باشد. البته نه به صورت خیلی فنی و کارشناسانه بلکه حداقل تا حدی که بتواند شعر خوب و بد را از هم تشخیص دهد…” این ویژگیها زمانی اهمیت بیشتری پیدا خواهد کرد که اثر ترجمه از شاعران شناخته شده و معتبری باشد مثل لی یانگ لی. و آزاده کامیار با اینکه مترجم جوانی محسوب می شود توانسته است با تبحر و خلاقیت ذاتی خود، ترجمه خوب و قابل قبولی از این کتاب دشوار ارائه دهد و این نشان از شناخت و تسلط ایشان بر زبان های انگلیسی و فارسی و نیز آشنایی با جهان شعر و شاعری دارد.

شعرهای کتاب شب هایم یانگ لی از چهار کتاب این شاعر، گل سرخ، شهری که در آن دوستت دارم، کتاب شب هایم و پشت چشم های من انتخاب شده اند. یانگ لی شاعری است که احتمالا در میان شعر دوستان ایرانی کمتر شناخته شده است. شاعری با اصالت چینی که بخاطر تبعید سیاسی پدرش به اندونزی، در آنجا متولد می شود اما سرانجام پس از تحمل مصائب بسیار که بر او و خانواده اش می گذرد، در آمریکا ساکن می شود.

زبان شعری یانگ لی انگلیسی است و آنچنانکه از شعرهایش بر می آید شاعری است با سلوکی عارفانه که به سکوت در شعر عشق می ورزد چرا که اعتقاد دارد سکوت حاضر در شعر، آدمی را به ژرفای درون می برد و موجبات پالایش روح و جسم وی را فراهم می سازد. در شعرهای یانگ لی سیاست و اجتماع جایگاهی ندارند. چرا که دغدغه او در وهله نخست نشان دادن حضور خدا در همه جا و همه چیز است، در پیرامون ما، در اشیاء و در طبیعتی خاموش یا پر سر و صدا که ما را در بر گرفته است. او جهان و هر آنچه در اوست را نشانه ای از حضور خداوند در ذره ذره وجود می داند و سعی می کند تا این ایمان معنوی را بگونه ای ناپیدا در شعرهایش انعکاس دهد. بواقع آنچنانکه از شعرهایش بر می آید تمام هدف شاعر از سرایش شعر، شناخت خویشتن است، روایتی گاه طولانی و چند لایه که نه در شکلی پیچیده و غامض که به شیوه ای ساده اما عمیق، الوهیت انسان را در مواجهه حقیقی با خداوند، به نمایش می گذارد.

و نترس

چشم ها که بسته باشند، نگاه می کنی به درون

و می بینی شب

سکوت است که پس از ستارگان به صدا در می آید

و کلام آخر نیز

که هر آغازی از اوست، شب را بجوی

از دیدگاه یانگ لی آگاهی حاصل از شعر، حقیقی ترین آگاهی برای هر انسان اعم از  زشت و زیبا، فقیر و غنی و جنایتکار و بی گناه  محسوب می شود، او شعر را همه چیز می انگارد، گذرگاهی رو به کمال که می تواند هماهنگی، انسجام معنوی و در نهایت صلح و آرامش را در این جهان سرشار از خشونت و بی رحمی، برای همه مردم به ارمغان بیاورد.

شعر یانگ لی شعری روایی است که با کاستی هایی نیز همراه است مثل کم رنگ بودن تصویر سازی، بلندی بیهوده برخی از شعرها که به اضافه گویی و تکرار می رسد… شعری تغزلی و عارفانه که از ایمان شهودی مسیحی الهام می گیرد و در عین حال عطر و بوی تعالیم بودایی را نیز به مشام می رساند.  نگره ای انسانی که در پیوند با خانواده، عشق و حتی مرگ، شکلی ماورایی به خود می گیرد. او را می توان شاعر زهد و سالک طریقت دانست.

و آن چه نمی گوید

صدای باد است در میان درختان.

راه می رود

و راهش سالیانی است که پشت سرش امتداد می یابند.

می خوابد.

خوابش می شود

رودخانه ای که خانه ام را

در کنارش ساخته ام.

حالا بر کدام سمت رودم من

بیدارم یا که خواب می بینم؟

می گوید، از پنجره دور شو. بخواب.

آن بیرون هیچ تاریکی نیست که اول در تو نباشد.

سخن را با نقل قولی تامل برانگیز از شاعر به پایان می بریم: آنهایی که شعر می خوانند اما شعر نمی نویسند مثل کسانی هستند که فقط درباره بوته های سوزان شنیده اند. اما وقتی شما خود شعر می نویسید انگار درون بوته های سوزان نشسته اید. فکر می کنم همه باید شعر بنویسند. دوستانی دارم که می گویند ” تنها خوانندگان شعر شاعران هستند.” من هم جواب می دهم ” برای همین همه باید شعر بنویسند.”

 

هشتم: بالشت \ لی یانگ لی

bf87f404599a65dda185e6bbdf80d767

 

 

می‌شود هرچیزی را زیرش پیدا کرد

آوای درختان، صفحات گمشده‌ی دریا.

 

هرچیزی جز خواب.

و شب رودخانه‌ای است که پل می‌زند

بین دو کرانه‌ی گفتن و شنفتن،

 

دژی بی‌دفاع و باکره.

 

می‌شود هر چیزی را زیر آن جای داد:

چشمه‌هایی مدفون زیر گل و لای و برگها،

خانه‌های کودکی.

 

و شب آغاز می‌شود وقتی سرانگشتان مادرم

از میان نخ‌ها می‌گذرند

گره می‌زنند و گره باز می‌کنند

تا برسند به سجاف فرسوده‌ی قصه‌ی ما.

 

شب، سایه‌ی دستهای پدرم

ساعت را برای لحظه‌ی رستاخیز کوک می‌کند.

 

یا شاید ساعتْ از هم گسسته، عددها پرواز کرده‌اند؟

می‌شود برای هر چیزی اینجا خانه‌ای یافت:

بال‌های دور انداخته، کفش‌های گم‌شده، الفبای قراضه.

 

برای هر چیزی جز خواب. و شب آغاز می‌شود

وقتی اولین یاسمن گردن زده شود و عطر اسیرش

سرانجام از میان کفن آزاد و رها گردد.

شهری که در آن دوستت دارم

 

اینک برمی‌خیزم، و به شهر خواهم رفت

به کوی و برزن خواهم جست

آنکه جانم در آرزوی اوست.

 

غزل غزل‌های سلیمان ۳:۲

 

 

 

و زمانی، در شهری که در آن دوستت دارم

حتا یگانه‌ترین آوازهای من نیز بی‌پاسخ می‌ماند،

و من می‌گذرم از این خیابان‌های ناسور،

از فریادهای بلند کوچه‌ها‌،

و دالان غرقه در شب به جستجوی تو…

 

که مذاکراتم را با مه آغاز ‌کنم،

باران قیرگون مثل دندان بر قوطی حلبی گدا می‌ریزد،

یا دو مرد، شغال می‌شوند بر جان مرد سوم در پس‌کوچه‌هایی

که روشنایی مرموزشان از نیمکتی است سوزان در آتش،

که به دنبال خود بکشم انقراض خود را به جستجوی تو…

 

می‌گذرم از برابر نرده‌های حیاط مدرسه، درهای تخته‌کوب کلیسا،

صلیب شکسته برکنیسه‌ها، خانه‌های محفوظ از برای عبادت،

می‌گذرم از برابر پنجره‌های روزنامه‌پوش آپارتمان‌ها،

همراه با شهروندان درهم شکسته و تحت تعقیب،

در سرتاسر این شهر پر قصه،

که شمع‌ها دیوارهایش را سر پا نگه داشته‌اند

در شهر سپورها و پلیس‌ها

شهری که خانه می‌خوانمش، که در آن مهمانم…

 

کبودی آبی رنگ

بر تن، تو

مرا زیر و زبر می کنی.

مثل استخوان که خانه‌ی درد را به بر می‌کشد، پس

رنجه‌ی عشق توام، تن تو

 

شکل بازگشت‌ها، موی تو

تندیس نور، گرمای تو

باید از آن من باشد، میانت را

به دهان می‌برم، هر لحظه‌ی آن میوه‌ی نرم را،

چشمه‌ی وارونه‌ای که در آن خود را نمی‌بینم.

 

زبانم مزه‌ی زخمی تو را به یاد دارد.

رگ گردنم

تو را می‌پرستد. شمشیری

بین کفل‌هایم،

موی نهانگاه من بوی روغن انسانی می‌دهد.

 

سایه‌های زیر بازوانم،

قول می‌دهم، که مهربان باشند، سایه‌های

زیر صورتم.  اعداد را رها کن

اما بیا، ای آن غرابت دلنواز، ای خواهر نشیب و فراز.

به من بگو در میان اسیران

 

مرا از کجا خواهی شناخت حالا که موهایم بلند،

خونم چهل رنگ و خصمانه به راه‌هایم دخول کرده‌اند؟

در این بلوای لهجه‌ها و صرف زبان‌ها

چگونه خواهی شنید صدای مرا وقتی که دهان باز کنم؟

 

دنبال من بگرد، یکی هستم در میان خیل مردمان خاکستری

زیر عمارت‌های بلند ترک خورده،

هنر در هم شکسته.  نام‌های فراوانم را

مثل دسته‌ی پرندگان بالای سرت پر بده

دنبال تو خواهم آمد.

مرا با زیبایی‌ات آباد کن.

 

انبار کن در من این آتش غریب را

برگی آهنین بر من بکار، اما به مهر.

یک صد بار پیچیده شدم چروکیده شدم، اما نشکستم

پوست می‌اندازم آنقدر که ناب شوم، تا به تو برسم.

 

اما در این شهر

که در آن دوستت دارم

هیچ‌کس نمی‌آید، هیچ‌کس

در شکاف آجرها به دیدار من نمی‌آید؛

در میان تاریک روشنا،

 

هیچ دستی پنهانی نوازشم نمی‌کند، هیچ دهانی

نمک نابم را نمی‌چشد،

هیچ‌کس عسل را در شان بیدار نمی‌کند

همهمه را در میان دنده‌ها نمی‌شنود

کسب و کار ثروتمندان را در دوره‌ی رکود نمی‌بیند؛

کشتی‌ها به گل نشسته، من همچنان بار بسیار بر دوش به راهم ادامه می‌دهم.

 

ترجمه می‌کنند زبانم را خستگی و اشتهای زمان، خواب من

رها شده در ایستگاه‌های اتوبوس، در برابر درگاه مغازه‌ها،

بی‌خوابی من برقرار بود زیر آسمانی که

با سیم‌ها، شاخه‌ها و رشته‌های سیاه باران هاشور خورده بود.

 

تن هرزه‌ی باد در کوچه‌ها مچاله‌ام می‌کند، درها به هم کوبیده می‌شوند

مثل تفنگ‌هایی که شلیک می‌شوند، تفنگی شلیک می‌شود، بشقاب شیرینی چرخان از روی زمین می‌گذرد، صدای چرخیدنش شنیده می‌شود

کیسه‌ی نایلونی فربه از باد،

مثل پوستی به دور سیم‌های حصار می‌پیچد.

 

در هر نقطه از دل زمین که بیرون می‌آمد از خاک،

در انتظار تو بودم، و  فریاد نکشیدم.

در اتاق‌های متروکه، تن من تو را می‌خواست

و در سینه‌ام میل پرواز بود.

در یورش‌های هر روزه، تو را می‌خواندم

 

و صدای من تو را تعقیب می‌کرد

حتا در جهت عکس

به سوی آن شهر دیگر

که در آن زنی را دیدم

قوز کرده در خیابان

 

کنار پیکری

عقب می‌راند با دستمالی مگس‌ها را از برابر صورت جنازه.

آن زن

من نبودم. و

جنازه

 

خوابیده در آنجا، خوابیده در آنجا

چنان آرام، که سکون‌اش تلاشی عظیم می‌نمود، انگار

تمام هستی‌اش جمع شده بود

در حفره‌ی پیشانی‌، چنان آرام

که خیال می‌کردم همین حالاست که بنشیند و بلند بلند بخندد:

 

آن مرد من نبودم؛

زخم او، زخم او بود، مرگ او مرگ من نبود.

سربازی

که به او شلیک کرد و بعد سیگاری گیراند

من نبودم.

 

و آنها که در شهرهای سر تا سر جهان نمی‌بینم‌شان

آنها که نشسته، ایستاده، خوابیده

آنها که در زندان‌ها با دندان‌های شکسته شطرنج می‌زنند:

من نیستند.  بعضی‌شان

 

هم سن من‌اند، حتا هم‌قد و هم‌وزن؛

هیچ‌کدام‌شان من نیستند.

نه زنی که سیلی می‌خورد و نه مردی که لگد،

آنها که جان به در نمی‌برند

آنها که نام‌شان را نمی‌دانم؛

 

آنها برای همیشه من نیستند،

آنها که دیگر زنده نیستند

در شهرهایی که

تو در آن نیستی،

شهرهایی که در آن به دنبال تو گشتم.

 

باران می‌ایستد، ماه

در نفس‌هایش، ظاهر می‌شود آن بالا.

تنها صدا، صدای پر زدنی است در دوردست.

بر فراز بانک ملی، پرچم بعضی جمهوری‌ها

یا پرچم‌های دیگر

مثل آب بر آتش می‌تازند تا خود را از هم بدرند.

 

اگر حس کنم که شب می‌رود

تا پرده براندازد یا به صدایش اوج دهد،

تنها به این دلیل است که گرسنه‌ی

معنایم؛ شب

آرام آرام آب می‌شود.

 

و غرابتِ تو مثل مرگ من کامل است.

غرابت تو مرا از پای انداخته،

انگار ناگهان از اینجا به بالا نگاه کرده باشم

و دیده‌باشم ستارگان ناممکن رنگ می‌بازند.

غیبت تو تنبیه همه چیز است.

 

پس درست‌است آیا که دعا کنم

برای ذهنی که در آرزوی پروازی آزاد باشد

اما گرفتار شده باشد به قلابی به نام جهان

به آن دندان‌درد، به واقعیت؟

 

چه دعایی بخوانم؟ به درگاه که؟

کجایی تو

در شهرهایی که در آنها دوستت دارم،

شهرهایی که صبح‌ها از خواب برمی‌خیزند و می‌روند به سوی کار و پول

به سوی فرسنگ‌ها شکوه و ساحل‌های طلایی؟

 

صبح می‌آید به شهر خالی از تو.

صفحات و پنجره‌ها سوسویی می‌زنند، و تو آنجا نیستی.

کسی جارو می‌کشد بر جایش در پیاده رو،

بیدار می‌کند مستان را که مثل رخت چرک بر زمین افتاده‌اند،

و تو رفته‌ای.

 

تو در باد نیستی،

آنطور که کسی بر حاشیه‌ی کتابی می‌نویسد.

از آتش‌های کوچک در زمین‌های متروکه می‌روی.

از جایی که آدم‌ها جمع می‌شوند،

هر یک در آرزوی روح خود.

 

بین دیوارهای آجری،

در فضایی که بزرگتر از صورت من نیست

درخت جوان بی‌برگی در خاکی گل‌آلود ایستاده است.

شاخه‌هایش، لانه‌ی دهان‌های باز و نارس ِ

آتش‌هایی نزار که جز خوردن نمی‌دانند.

گرسنگی من برای تو کمتر از آنان نیست.

 

بر دروازه‌های شهری که در آن دوستت دارم

دریا خورشید را بر پشت خود می‌برد

زمین را می‌کوبد تا مجازاتش کند.

چه هُرمی دارد سنگینی لغزانش

سایش بی‌شعله‌ا‌ی بر صخره‌ها.

 

مثل این دریا، معرف من نیز یتیمی من است.

شلوغ با تلگرام‌های نرسیده

در ستیز با نام‌های مستعار

سردرگم از سفرهای اشتباه

با تبعیدهایم آمده‌ام که دوستت بدارم.

 

مستقیم از خشم پدرم

و دیر از رحم مادرم

دیر در این قرن و در صبح یک چهارشنبه

با نشان کسی که نه بهشت را دیده

نه جهنم را

 

زادگاه من غیب شد، و تابعیتم به­ دست آمد،

هم‌پیمان با سنگ‌های زمین، من

وارد شدم، بی آنکه تاریخ، عقب‌نشینی یا کمکی کرده باشد،

در روزهایی عاری از روز، بر زمین بی‌زمین‌ام

من دوباره وارد شدم

 

به شهری که در آن دوستت دارم.

و هرگز باور نکردم

انبوه رویا و کلمات بسیار، پوچ باشند.

 

 

 

پی‌نوشت: از شعرهایی است که از مجموعه شعرهای لی یانگ لی در «کتاب شبهایم» ممیزی شد، شعری که بسیار دوستش می‌دارم، شعری که حرف‌های بسیار برای گفتن دارد، بسیار بیش از آنکه نوشته شده است.  خیلی زود، همین فردا شاید، یادداشتی هم درباره این شعر، همین‌جا منتشر خواهم کرد. این شعرها را همراه دیگر شعرهایی که از مجموعه کتاب شبهایم حذف شد، می‌توانید از کتابچه «شهری که در آن دوستت دارم» دانلود کنید و بخوانید.

 

 

لی یانگ لی: شهری که در آن دوستت دارم

 

picture1

 

 

چند وقت پیش‌تر، هنگام انتشار مجموعه شعرهای لی یانگ لی در «کتاب شب‌هایم» گفته بودم شعرهای حذف شده از کتاب را در کتابچه‌ای منتشر می‌کنم، چرا که از بهترین شعرهای این مجموعه بودند.  این کتابچه حاصل آن وعده است.

در این کتابچه خواهید یافت شعرهای مغضوب را، نظر ممیز را درباره این شعرها، و در انتها نیز نقدی بر شعر «شهری که در آن دوستت دارم» که اصرار می‌کنم به شما به خواندن آن، به‌خصوص اگر خواننده حرفه‌ای ادبیات هستید.

کتابچه را از اینجا دانلود کنید.

اگر نشد، از اینجا دانلود بفرمایید.

 

پی‌نوشت اول: اگر این شعرها را خواندید و دوست داشتید باز هم از لی یانگ لی بخوانید، کتاب شبهایم را از نشر حکمت کلمه بخواهید.

پی‌نوشت دوم: زیاد از شما می‌شنوم کتاب را از کجا می‌توانید بخرید و هر چه گشته‌اید کمتر یافته‌اید، که این هم خود حکایتی است؛ راستش نشانی هیچ کتاب‌فروشی واقعی‌ای را ندارم اما سی‌بوک، کتاب را با تخفیف در خانه تحویل‌تان می‌دهد.  به گمانم این ساده‌ترین راه باشد.

پی‌نوشت سوم: مهر ماه به همت گروه دستادست بازارچه خیریه فروش کتابی با نام «کمپین ماندگار شویم»، در تهران برپاست که جزییاتش را می‌توانید در صفحه خود «دستادست» بخوانید.  و اگر خواستید مشارکت کنید، کتابهایتان را آنجا بفروشید یا از بازارچه کتاب بخرید.  چند جلد از کتاب شبهایم در این بازارچه هم به فروش می‌رسد.  به گمانم بازارچه هیجان‌انگیزی باشد، از دستش ندهید.

 

باقی بقایتان

زاده‌ی رویا | لی یانگ لی

photo_2016-05-21_23-55-04

 

و من، یک کودک، چه آموختم از روز سبت؟

پدری مکلف به کشتن پسر دلبندش

و دلبند برای خشنودی پدر می‌گوید

باشد.

 

تمام هفته از پدرم پنهان شدم

و خدا را شکر ‌کردم که دلبند نبودم

اما چه تنها می‌نُماید پدر

بدون پسری که خشنودی‌اش را بجوید.

 

و دیگر چه یاد گرفتم؟

آن نور

از تاریکی به دنیا می‌آید تا جایگاه باستانی‌اش را پس گیرد.

سنبله‌های گندم

و گاو در چراگاه در خواب فرعون، یعنی

اَشکال سال‌هایی که می‌آیند.

 

مابقی عمرم از خود پرسیدم: آیا خواب‌ها

به یاری‌مان می‌آیند تا گذشته را دریابیم؟

 

یا نگریستن به گذشته فقط هدر دادن وقت است

چرا که به تمامی توری است به ظرافت بافیده

از بی‌شمار اما و اگر

سبب و مسبب، اثرات متقابل، که خوانش آن را

ناممکن ساخته‌اند؟ انگار بارانی که باریده باشد بر آبگیر.

 

یوسف کجاست وقتی به او محتاجی؟

پدرش یعقوب می‌داند دیدن نردبان در خواب

یعنی چه؟ یا دوام آوردن زیر بار این راز بر دولتش می‌افزاید؟

 

***

 

چرا گریه می‌کنی؟ پدرم در خوابم می‌پرسد از من

در خوابم چهره به چهره نشسته‌ایم

زانوهایمان به هم می‌خورد، سواریم بر قطاری که می‌رود.

 

او همین چند وقت پیش مرده،

و من از خود می‌پرسم آیا زندگی‌ام هرگز آغاز خواهد شد؟

 

از پنجره به بیرون نگاه می‌کنیم،

یکی از ما شاهد است بر هر آنچه پیوسته غیب می‌شود

وقتی آن یکی تماشا می‌کند هر آنچه پیوسته ظاهر می‌شود.

 

از مجموعه کتاب شب‌هایم، نشر حکمت کلمه

 

نقاشی از مارک شاگال

سر صبح| لی یانگ لی

 

وقتی دانه‌های درشت برنج

در آب نرم می‌شوند

و بر شعله‌ی کم اجاق

قُل می‌خورند، قبل از اینکه

سبزیجات نمک‌سود زمستان

برای صبحانه خرد شوند، قبل از بیداری پرندگان

مادرم شانه‌ی عاج را سنگین و

سیاه مثل دوات خطاط بر موهایش می‌کشد.

 

او پای تخت،

و پدر به تماشای او می‌نشیند

به موسیقی شانه

بر موهایش گوش می‌دهد.

 

مادر موهایش را شانه می‌کشد

مادر موهایش را بالا می‌کشد

دور دو انگشت می‌چرخاند

و به بافه‌ها موها در پشت سر

سنجاق می‌زند.

 

نیم‌صد سال همین کار را کرده است

و پدرم تماشای این صحنه را دوست دارد

می‌گوید از موهای آراسته خوش‌اش می‌آید

 

اما من می‌دانم

جمع شدن موها را دوست دارد به خاطر آن لحظه

که سنجاق را بیرون می‌کشد

و موهای مادر دوباره بر شانه‌هایش می‌ریزد

درست مثل پرده‌‌ای

که شب‌هنگام کشیده می‌شود.

 

 

از مجموعه کتاب شب‌هایم، نشر حکمت کلمه

کتاب شبهایم: ترجمه مجموعه شعرهای لی یانگ لی

photo_2016-05-06_21-19-12

 

 

«کتاب شبهایم» ترجمه برگزیده‌ای از چهار کتاب شعری است که لی یانگ لی در آمریکا منتشر ساخته است.  او که در اندونزی از پدر و مادری چینی به دنیا آمد و در آمریکا بزرگ شد، به زبان انگلیسی شعر می‌گوید، زبانی که یادگیری‌اش برای او بسیار دشوار بود.  پدر و مادر او در زمان حکومت مائو از چین به اندونزی تبعید شدند و بعد در فراری طولانی که پنج سال طول کشید، از کشوری به کشور دیگر رفتند تا سرانجام در ۱۹۶۴ به آمریکا رسیدند.

شعرهای او متأثر از تجربه‌ی غریب کودکی است؛ و لی یانگ لی اودیسه‌ای است که سرانجام دریافته تنها راه بازگشت به خانه ساختن یک کشتی است از شعری که به زبان سکوت گفته شده باشد.  از این روست که شعرهای او خواننده‌ی دلیر می‌طلبد که زهره‌ی سوار شدن براین کشتی و رفتن به اعماق را داشته باشد، خواننده‌ای که بداند قدرت تخیل او، همان بادی است که در بادبان‌ها می‌پیچید و این کشتی را پیش می‌برد.

و گویا خوانندگان دلیر خیال‌باف بسیارند چرا که کتاب‌های او با اقبال بسیار همراه بوده اند و جوایز فراوان بدست آورده‌اند، جایزه‌ی یادبود دلمورا شوارتز برای کتاب «گل سرخ»، جایزه‌ی کتاب شعر برگزیده‌ی لامونت برای کتاب «شهری که در آن دوستت دارم»، جایزه‌ی ویلیام کارلوس ویلیامز برای «کتاب شبهایم» و … .

نشر حکمت کلمه زحمت انتشار این کتاب را عهده‌دار شده است.  اگر گذرتان به نمایشگاه کتاب، سالن ملل، راهرو ۴، غرفه ۶ افتاد و اگر خواننده‌ی دلیر و خیال‌بافید که اتفاقا شعر را هم خوش دارید، کتاب را از آنها بخواهید.

سعی می‌کنم در یادداشت‌های بعدی بعضی از شعرهای کتاب را همین‌جا منتشر کنم تا با فضای این شعرها بیشتر آشنا شوید.

حالا از کجا معلوم شاید شعرهای حذف شده از مجموعه را هم در کتابچه‌ای همین‌جا منتشر کردم، بعد از نمایشگاه.

 

 

پی‌نوشت: اگر کتاب را در کتاب‌فروشی‌ها نجستید و همچنان طالبش بودید به سی‌بوک سر بزنید.