کودک غمگین؛ مارگارت اتوود

e8e7c255e216cd1aa1980656ee7706b3

 

غمگینی چون غمگینی.

و این از روح و روان است، از سن است، از مواد شیمیایی است.

برو پیش روان‌پزشک، یا برو سراغ داروها،

یا اندوهت را مثل یک عروسک بی‌چشم

که باید بخوابانی‌اش در آغوش بکش.

خب، همه‌ی کودکان غمگینند

اما بعضی‌شان از آن خلاص می‌شوند.

خوشی‌هایت را بشمار.  بهتر از آن

یک کلاه بخر.  یک کت یا یک حیوان خانگی بخر.

برو کلاس رقص تا یادت برود.

چه چیزی از یادت برود؟

اندوهت، سایه‌ات،

هر آنچه بر سرت آمده

روز مهمانی در باغ

وقتی وارد شدی

با گونه‌های گر گرفته از گرمای خورشید،

با لبهای برچیده به خاطر شیرینی که به تو نداده بودند

در پیراهن جدید روبان‌دارت

که لک بستنی بر آن افتاده بود،

و در دستشویی به خود ‌گفتی

من آن بچه خواستنی نیستم.

عزیزکم،

اگر خوب نگاه کنی

نور که خاموش شود، و مه که بنشیند

و تو که زیر یک پتو یا یک ماشین آتش گرفته

در دام تن واژگون‌ات بیافتی

و شعله سرخ از تو برون بتراود

و به آتش بکشد جاده آسفالته پس سرت را

یا کف زمین، یا بالشت را،

آن وقت دیگر هیچ‌کدام‌مان آن کودک خواستنی نیستیم

یا شاید باید گفت همه‌ی ما همان کودک خواستنی هستیم.