گاهی به زمین نگاه کن

img_2972

 

و این خاصیت مرگ است که به همه چیز معنا می‌دهد و معنا را از همه‌چیز می‌برد، از هر تلاش و دغدغه و چه‌کنم کنمی.  آینده نیست می‌شود، و جهان چنان از قطعیت تهی، که تنها باقی می‌ماند همین دم، لرزان و شکننده. دم عمیق می‌شود و بازدم مردد و مشکوک.

تردید می‌کنی که آنچه به نام زندگی رفته، نکند خوابی بوده باشد فقط.  اینجاست که عکس‌ها پیدایشان می‌شود تا رفته را از رفته‌بودگی خویش نجات دهد.

من دنبال عکسهای تو بودم که به این عکس رسیدم. از آدمهای این عکس، همه رفته‌اند. جز تو، من و برادرم.  تو در این عکس نیستی اما تو اگر نبودی این عکس هم نبود.  تو در این عکس نیستی اما از همه بیشتر هستی مثل حالا، مثل همیشه.

به خودمان نگاه می‌کنم از پشت چشمان تو، و دلم خردکی گرم می‌شود و جانم اندکی امن.  شک ندارم هنوز به ما نگاه می‌کنی.

از خاک به خاک

 

۱٫

داشتیم می‌آمدیم که خاکت کنیم، مبهوت، پریشان، با یک هزار حسرت و ویران.   سوار اتوبوسی شدیم که قرار بود ما را ببرد تا پلکان هواپیما.  کودکی، شاکی از مادرش پرسید با اتوبوس می‌ریم؟  پس با هواپیما نمی‌ریم؟

لبخندی نشست روی لبهایمان، گیرم کمرنگ و بی‌جان، اما هرچه بود هنوز نامش لبخند بود.

و معصومیت، شاید که روزی جهان را نجات دهد.

 

۲٫

داشتیم می‌آمدیم که خاکت کنیم.  امیرحسین آسمان را نشانم داد که پر بود از ستاره‌های درشت و روشن.  برای خودم این شعر زهری را خواندم

 

برای هر ستاره‌ای که ناگهان

در آسمان

غروب می‌کند

دلم هزار پاره است،

دل هزار پاره را

خیال آن که آسمان

همیشه هنوز

پر از ستاره است

چاره است

 

وقتی برمی‌گشتیم، روشن بود که دوباره ستاره‌ها را نشانم داد.  این بار برای او خواندم.

 

۳٫

اسمش بهشت است، بوستان دوم بهشت، آنجا که حالا هستی، سبز است و بلند، و پرنده‌هایی غریب بر شاخه‌های درختانش می‌خوانند.

زیر آن درخت، کنار پدر و مادرت چنان آرام گرفته‌ای انگار نوزادی باشی بازگشته به رحم مادری که این همه دلتنگ و بی‌تابش بودی.

خاک به دری بسته می‌ماند بین ما و تو، که بازگشته‌ایم از خاک کردن تو، مبهوت، پریشان، با یک هزار حسرت و ویران.