دوازدهم و سیزدهم: خوشبختی / کارل سندبرگ

 

photo_2017-04-02_22-30-27

 

 

از معلمان زندگی خواستم به من بگویند

خوشبختی یعنی چه.

سراغ کسانی رفتم که شهره‌ی عالم بودند

و امور هزاران تن در دست آنان بود.

همه سر تکان دادند و چنان لبخندی زدند،

انگار دارم سر به سرشان می‌گذارم.

بعد عصر یک روز یک شنبه

کنار رودخانهٔ د پلینز قدم می‌زدم

که یک دسته کولی دیدم، نشسته بودند زیر درخت‌ها

همراه زنها و بچه‌هاشان، با یک چلیک آبجو و

یک آکاردئون.

درها | کارل سندبرگ

photo_2016-09-20_01-27-23

 

 

در باز می‌گوید “بیا”

در بسته می‌گوید “که هستی؟”

سایه‌ها و اشباح از میان درهای بسته می‌گذرند.

اگر دری بسته است و می‌خواهی بسته بماند

چرا بازش می‌کنی؟

اگر دری باز است و می‌خواهی باز بماند

چرا می‌بندی‌اش؟

درها فراموش می‌کنند اما فقط درها هستند که می‌دانند

آنچه درها فراموش می‌کنند.

 

 

نقاشی از رنه مگریت (پاسخ بعید، ۱۹۳۳)

رفته؛ کارل سندبرگ

c6b3ff43938dc4479f737867a5b36a25


تو شهرمون همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن.

خیلی وقت پیش

همه عاشقش بودن.

خب همه عاشق دختر دیوونه‌ای می‌شن

که از رویاهش دست نمی‌کشه.

هیشکی نمی‌دونه لوریمر کوچولو کجا رفته.

هیشکی نمی‌دونه چرا خرت و پرتاش، چند تا چیز کهنه پاره رو

ریخت تو چمدون و رفت.

رفت با اون چونهٔ کوچیک که

جلوتر از خودش می‌رفت

رفت با اون موهای نرمش که زیر اون کلاه بزرگ

بی‌خیال تو باد تکون می‌خورد.

هم می رقصید و هم آواز می‌خوند، یه عاشق پر شر و شور و خندون بود.

ده نفر شاید صد نفر، نمی‌دونم چند تا مرد تو نخ‌اش بودن؟

پنج نفر، پنجاه نفر، نمی‌دونم چند تا مرد دلشون به خاطر اون به درد اومده بود؟

فقط می‌دونم همه عاشق اون دخمله لوریمر بودن

و هیشکی نمی‌دونه اون کجا رفته.