باغ مخفی

photo_2017-04-02_22-31-12

 

در باغ مخفی مانده‌ام بی‌ یار، بی‌هم‌بازی، اما هنوز می‌روم، می‌روم به گل‌ها آب بدهم، هرچند گل‌ها جانی ندارند دیگر، نمی‌دانم این روزها را طاقت می‌آورند یا نه. احتمالا ترسیده‌اند، شاید خیال کرده‌اند رهایشان می‌کنم به حال خودشان.  شاید حالا که دیدند من هنوز هستم دلشان گرم شود و این‌طور بی‌برگ و بار و پژمرده نمانند.

به قدر چند نفس می‌نشینم روی مبل زهوار در رفته دوست‌داشتنی‌ام و زل می‌زنم به رو‌به‌رو مثل تماشاگری به پرده‌ی سینما و می‌گذارم خیالم برای خودش برود هر جا دلش می‌خواهد که این خیالات برای من مثل آب است، و نور و خاک برای این گل‌ها، گاهی نجاتم می‌دهد گاهی به بادم می‌دهد.  بعد هم بلند می‌شوم و می‌روم پی کارم.

 

 

نه، تلخ نیستم، نومید نیستم.

دارم خودم را برمی‌گردانم به کلمات، به کتاب‌ها، شعر، موسیقی، به تصاویر.  باید گرد و غبار را از روی خودم بتکانم.

ایستاده در غبار

هیچ‌وقت فکر می‌کردی واسه این گریه کنی؟  این رو امسال زیاد از خودم پرسیدم.

هیچ‌وقت فکر می‌کردی بری رای بدی بعد بیای خونه گریه کنی؟

هیچ‌وقت فکر می‌کردی برای نبود رفیق جانی، به این زودی این‌طور خون گریه کنی؟

هیچ‌وقت فکر می‌کردی واسه رفسنجانی گریه کنی؟

هیچ‌وقت فکر می‌کردی به خاطر یه هواپیمای نو گریه کنی؟

هیچ وقت فکر می‌کردی واسه پلاسکو گریه کنی؟

هیچ‌وقت فکر می‌کردی…

 

 

603957_265

 

تو فیلم ایستاده در غبار یه صحنه هست که احمد متوسلیان وسط عملیاتی رو به شکست درخواست کمک می‌کنه از مرکز، و مرکز مثل همین مرکزهای امروز هی چرت و پرت تحویلش می‌ده، برای اینکه بتونه مرکز رو متوجه عمق فاجعه بکنه، گوشی بی‌سیم رو می‌گیره بالا تا صدای انفجارها و ناله‌های سربازها رو بشنون.

برای من حالا همون لحظه است، زمانی امیدوار بودم که مرکز بشنود، می‌دانم که می‌شنود اما به درخواست کمک با روش خودش پاسخ می‌دهد، مثلا متوسلیان یکهو غیب می‌شود.

سقوط پلاسکو برای من آغاز سقوطه، اون چیزی که از حالا اشک منو درمیاره اینه که قراره چند نفرمون زیر آوار بمونیم، چند نفرمون تماشا کنیم و فیلم بگیریم، چند نفرمون خون گریه کنیم و شمع روشن کنیم؟  چند نفرمون هی بنویسیم و هشدار بدیم و اعلام خطر کنیم؟

تنها دل‌خوشیم به معجزه‌ است به آدم‌هایی که می‌دونم از زیر این آوار زنده بیرون میان تا شهادت بدن.